آیینه ام

آیینه ام ، آیینه دیدار خورشیدم

در خود چه می بینم ؟ نمی دانم ، مپرسیدم

سر می زند هر روز در من آفتابی نو

هر شب پر از سیاره های پیرتر دیدم

گاهی سراپا انتظارم ، گاه پا تا سر

از کفر و کین لبریز و از خود نیز نومیدم

چون جاده های سرد بی عابر ، تهی ماندم

چون گوش کر جز ناله ناقوس نشنیدم

چون سایه ای بر جاده های بی سر انجامی

افتان و خیزان رو به سوی نور غلتیدم

در خود رها نقشی به جا ماندم : امید و عشق

نومید و سرگردان به گرد خویش گردیدم

گاهی وجودم گه عدم ، گه شاد و گه ناشاد

گه تلخ ، گه شیرین ، گهی در بادها بیدم

پیچیده چون آهی که در جانم گره خورده است

عمری به پای نام و یاد یار پیچیدم

پیچیدم ، آری چون کلافی بر مدار مرگ

موعود تنها ماند و من چیزی نفهمیدم

 

   از : یوسفعلی میر شکاک

/ 0 نظر / 12 بازدید