یک لیوان شطح داغ

خورشید و چند کلاغ عبوس .... پاییز ِ اسلام آباد، من پیش از بارش شبنم در دشت ، ایستگاه هفت آبادان ، شبح مک فارلین در غروب ، یک بسیجی تنها در جاده ...

تهران - فرمانیه - نبش دیباچی شمالی - مجموعه مسکونی یأس فلسفی - یک بنز سیاسی - چند دختر پانکی که از دانسینگ زیرزمینی آمده اند، شب و یاسهای خوشبو ، اشرافیت مرموزی سایه افکنده بر استخر ، رؤیای لیلا در جزایر مجنون ...

با چشمهایی شیمیایی شده نگاه می کنم : صدای ازدحام ، نجوای جمع ، زمزمه انبوه ، آینه های تو در تو ، سلامهای تند و خداحافظی های کوتاه ، من اهل کجا هستم ؟

تکرار آفتاب ، تهوع تاریکی ، سرماخوردگی عظیمی که میراث باستانی زمستان است ، آبهای فصلی ، سینوسهای باد کرده ، استمداد از کاشف پنی سیلین، استخوانی که در قهوه خانه عصب ، تیر می کشد ، دستی که در بستر بازوان تو خواب رفته است ، چشمی که به شیوه فتو کرومیک ، فلسفه می خواند ، منظره حیرت آوری در نگاه آستیگ مات توست ، نگاهی که از مقبره توتون خامون بر می خیزد ...

تو به کجای خود خیره شده ای ؟ با این نگاه عفونی ، این نگاه لبریز از ویروسهای پاییز، این نگاه نگران که چون خون از پس رگهای گردن تو فوران می کند . هیچ کس در انتظار پادشاهی آسمان نیست ، هیچ کس ملکوت آبها را نمی خواهد ، اینک رستگاری نزدیک است : یک ساندویچ فروشی که اشتهای حقیقت را در تو فرو می نشاند ، دو هروئینی سرگردان که در تشنج مرگبار 27 درجه زیر صفر را در تن دارند.

امسال گرگها به شهر آمده اند و چند پاسبان را خورده اند ، پزشکان در حین عمل ، قلب آدمیان را می دزدند، هیچ کس به فندک هیچ کس رحم نمی کند، کنار هر دکه ای یک میشل عون ایستاده است و سیگار را به نرخ کانزاس سیتی می فروشد ، کفشهایت درمانده اند ، دستهایت به جست و جوی عبث بر کشاله ران هایت فرود می آید ، آیا عینکت را در خواب گم نکرده ای ، آیا کرایه خانه این ماهت را به حساب پس انداز دکتر متخصص حلق و بینی نریخته ای ؟

دم در دانشگاه ، شجریان ناله می کند ، بچه ای دست تو را به جای پدرش می کشد ، تو چند گام با زن فرضی خود به آنسوی پیاده رو می روی . دستت خالی است از اصغر لاتی مالخر، یک هزار تومانی ِ قلابی ، قرض می کنی، اکنون در تاکسی هستی ، بوی گند عرق ، از یقه چرکین راننده می آید: آه خورشیدت را فراموش کرده ای ، ستاره تو در ازدحام کاموافروشی گم شده است !

بامب ...!! صدای انفجار دلی که ضامن قیمتها را کشیده است ، و سوت عجولانه چند پسر بچه که به دنبال توپی ماهوتی در بیشه های سوخته خاطرات تو می دوند، آنجا کودکی توست ، دو قدم بالاتر از درختی که استخوانهایت زیر آن ، ترکش بلوغ را تجربه کرد: کدام کوبلن تو را به یاد رودخانه زادگاه انداخته است ؟

مجسمه نیم تنه اسکندر مقدونی ، خیابان ولی عصر ،کوی حجتیه ، پلاک 1+12، مردی متقی نشسته است و لباس زیر زنانه می دوزد: از تولید به مصرف ! ای اسکناس بی پشتوانه آرامش ،ای دستهای خاکی که در زمینهای بایر روح خود ، خوک می کاری و با کود حیوانی ، انگلهای عظیم الجثه مدفوع گناهکاران را می پروری، نه پاییز و نه بهار - تو ییلاق بودن خود را گم کرده ای . یادت می آید آن غروب تنگ را برای چند سی سی تبسم می لرزیدی، و لبهای تو بوسه سوزناک سرب را تجربه کرد، اکنون انگشت میانی تو می لغزد ، تو بر عصب خویش فرود آمده ای با خنجر ، هنوز رگهایت از بیماری کهنه تشنج رنج می برند، مُسَکن دعا کجاست ، افیون ِ آه ، آن تسلیت دردناکی که هر روز در برابر آیینه به خود می دهی : نه ! هنوز دندانهای جلوت سالم است .

در اتوبوس ملی خط واحد هستی ، زنت یکپارچه عزای شب عید است ، می خواهی خاطره خاطرخواهی را زنده کنی : کارگردانی که فیلم خام ندارد ، در اطاق مونتاژ لبخند هستی ، آرام آرام از اپرای مسافران نزول می کنی ، مشتی پوست و استخوان ِ پیر منتظرند: مگسهایی که می خواهند عقاب شکار کنند.

دست نیمه خود را می گیری ، در ویترین ، آیینه و شمعدان پیداست ، چند قطره نوالژین از چشمانت فرو می چکد : چقدر باید برای حق شارژ معوقه ماه پیش ، کاغذ سیاه کنی ؟ سیگار بعثی سومر با قیمتی به سنگینی نام صدام ! اجناسی که بر گرد سیاره مشتری می گردند ، سرت سوت می کشد ، معده ات به دستشویی احتیاج دارد : تابلوی دکتر مجاری ادرار...

صومعه کوچکی از دختران دبستانی در نگاهت می گریزند، در خیابان جمهوری ، مردی با لهجه آتاتورک ،کراوات می فروشد، در خیابان جمهوری مارک ، دلار ، سکه ، خرید و فروش می شود، در خیابان جمهوری، سپورها، استفراغ ملک فهد را جاروب می کنند، تو حضور هخامنشیان جدید را از دریچه چند سفارت خارجی ، حس می کنی،در خیابان جمهوری لجن های کنار جو ، بوی نظام شاهنشاهی می دهد.

مغازه ای زردشتی با علامت فره ایزدی، تاریخ را باز می کنی جوکهای ملانصرالدین شاه را می خوانی ، ماجرای خواجه تاجدار، قساوت اشرف دهقان ، شجاعت شاه سلطان حسین ، به کشتار ارامنه فکر می کنی و آسوریانی که به حاشیه تاریخ ، پناه برده اند ، زوال امپراطوری عثمانی را در قندی که به استکان انداخته ای می بینی ، تنگه بسفر،عطسه ای که از دماغ داریوش پرید و اقوام سکاها را بیدار کرد.

به سوی مغازه ای راه افتاده ای با ویترینی به شیوه استیمن کالر، زنت در اعماق بیداری به خواب رفته است ، مثل قوم موسا از نهر کنار خیابان عبور می کنی ، لباسهای نقره ای ، مانتوهایی با سیستم سکام که در اندک چرخشی شبکه سی بی اس را نمایش می دهند، لباسهای نقره ای ، پیراهنها و دامنهای طلایی بلند، تلفیقی غریب از مقنعه و ماکسی ژوپ به بلاهت قوم ابراهیم می خندی: ابراهیم ! آیا تو بتهای ما را شکسته ای ؟

لژیون ماتیک فروشی ، شمشیر اسکندر بر روی اتیکتها در اهتزاز است ، هزار آینه تو را به تماشا دعوت می کنند، زنت ، کوله بار تنت را به سمت مانتو فروشی می کشد و بامداد روز چهارم ، در حضور پیلاطیس ، لباسی ارغوانی را بر تنش پوشانیدند و او را کشان کشان به محلی که جلجتا نامیده می شد - بردند.

صفحه آگهی ها بر گرام روزنامه : یک ویلای سه خوابه مجهز در شمالی ترین قسمت تهران به فروش می رسد ، یادبود : سومین سال عروج عارفانه دو فرزند شهیدمان ، مهندس احمد بیدار و ابوذر بیدار را در بهشت زهرا گرامی می داریم ، حمله گرگها به پاسبان در باختران ، بوق ! بوق ! تاکسی صد کورس دیگر بگیر و مرا در  میدان حر پیاده کن !

 

از : احمد عزیزی ، نافله ناز ، شطحیات احمد عزیزی ، (چاپ اول ، تهران : انتشارات برگ ، ١٣۶٨) ، صفحات ٢۴١ تا ٢۴٧.

/ 1 نظر / 59 بازدید
سعيده

سلام اقاي م. پارسا من از مطلب شما بسيار خوشم امد اميدوارم مطالب بهتري هم دروبلاگتان درج كنيد من يك گوينده هستم واين مطالب را براي تست صداي خودم ميخوانم ادرس ايميلم را برايتان نوشتم لطفا مطالبتان را برايم ايميل كنيد يا برايم ايميل بزنيد[لبخند][لبخند]