مصلحت !

 

فتنه چشم تو چندان پی بیداد گرفت

که شکیب دل من، دامن فریاد گرفت

 

آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست

خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

 

آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک

دید این شیوه مردم کُشی و یاد گرفت

 

منم آن شمع دل سوخته یا رب مددی

که دگر بار، شب آشفته شد و باد گرفت

 

شعرم از ناله عشاق، غم‌انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

 

سایه ! ما کُشته عشقیم که این شیرین‌کار

مصلحت را مدد از تیشه فرهاد گرفت

 

   از : امیر هوشنگ ابتهاج ( سایـــه )

/ 2 نظر / 19 بازدید
رماس

باران می بارد و من قدم می زنم صدای باران خاطراتم را به رخ دلتنگیهایم می کشد این روزها دلتنگتر از همیشه ام چه می شود این دل راکه این چنین دلتنگی را قالب می کنددلتنگیهایم بغضی کهنه را فریاد میزند بغضی که هوای ترکیدن نداردگلویم را می فشارم بغضم را در کنج دلم زندانی میکنم منتظر روزی می مانم که رهگذری آزادش کندبغضم سنگین شده استعذابم می دهدما روزیبغضم می شکندآن روز به دلتنگیهایم جواب می دهم

روزنه

مرسي.قشنگ بود [گل]