فصل جلالی آمدن تو

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها - هجری و شمسی - همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشمهای نگران ، آینه تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ، ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه ؛ به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی ، به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی ، همه ساعتها ، ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند ...

 

   از : زنده یاد قیصر امین پور

/ 0 نظر / 18 بازدید