بهار است و هنگام گل چیدن من

به خون گر کشی خاک من ، دشمن من !

بجوشد گل اندر گل از گلشن من

تنم گر بسوزی ، به تیرم بدوزی

جدا سازی ای خصم ، سر از تن من

کجا می توانی ، ز قلبم ربایی

تو عشق میان من و میهن من

مسلمانم و آرمانم شهادت

تجلی هستی است جان کندن من

مپندار این شعله افسرده گردد

که بعد از من افروزد از مدفن من

نه تسلیم و سازش ، نه تکریم و خواهش

بتازد به نیرنگ تو ، توسن من

کنون رود خلق است دریای جوشان

همه خوشه خشم شد خرمن من

من آزاده از خاک آزادگانم

گل صبر می پرورد دامن من

جز از جام توحید هرگز ننوشم

زنی گر به تیغ ستم گردن من

بلند اخترم ، رهبرم ، از در آمد

بهار است و هنگام گل چیدن من

 

   از : زنده یاد سپیده کاشانی

/ 0 نظر / 78 بازدید