پرده اگر بر افکنی ...

صبحدمی که بر کنم دیده به روشناییت

بر در آسمان زنم ، حلقه آشناییت

سر به سریر سلطنت ، بنده فرو نیاورد

گر به توانگری رسد ، نوبتی از گداییت

پرده اگر بر افکنی ، وه که چه فتنه ها رود

چون پس پرده می رود ، اینهمه دلرباییت !

گوشه چشم مرحمت ، بر صف عاشقان فکن

تا شب رهروان شود ، روز به روشناییت

وقتی اگر برانیَم ، بندی دوزخم بکن

کاتش آن فرو کشد ، گریه ام از جداییت

راه تو نیست سعدیا ! کمزنی و مجردی

تا به خیال در بود ، پیری و پارساییت

 

   از : مصلح الدین سعدی شیرازی

/ 0 نظر / 20 بازدید