آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

بخشی از کتاب کوچه نقاش‌ها
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: کتاب کوچه نقاش ها ، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی ، دلشوره ، خاطره تلخ
 
آخرین شب ماه رمضان سال 1369 قرار بود در منزل شهید والامقام، متفکر بی نظیر، شهید حسن بهمنی، حلقه بشویم.
صبح آنروز حاج آقا قناعتی پیغام داد که اول بیایید به مراسمی که در قطعه 26 بهشت زهرا برای شهدا گرفته ایم و آخر شب به منزل شهید حسن بهمنی می رویم.
بعدازظهر، فاطمه و حمزه را ترک موتور نشاندم و راهی بهشت زهرا شدیم. نزدیک اذان به بهشت زهرا رسیدیم. سالن زنانه ومردانه از هم جدا بود. روزه مان را با نان و چای افطار کردیم . بعد از افطار برای تجدید وضو از سالن بیرون آمدم. دیدم یک خانم دم شیر آب نشسته. مردد شدم. با خودم گفتم : بروم؟ نروم؟ چطوری بروم؟ بد است این خانم آنجا نشسته.
دست آخر،یک سرفه بلند کردم و یا الله گفتم تا شاید زن متوجه شود. رفتم جلوتر و یکدفعه دیدم فاطمه خانم است.
گفتم: ئه ... چرا اینجا نسته ای؟
گفت: دلم آشوبه.
گفتم: شاید چیز بدی خورده ای؟
گفت: دلم شور می زنه. بیا برگردیم خونه.
تا آنموقع فاطمه را آنقدر پریشان و ناراحت ندیده بودم. گفتم: کجا بریم؟ این همه راه آمده ایم . هنوز مراسم شروع نشده.
گفت: ابوالفضل! بیا بریم. بیا بریم.
اصرار پشت اصرار؛ جوری که من قاتی کردم . عصبانی شدم و گفتم: تو چته امشب؟
سوار موتور شدیم . حمزه را جلوی خودم نشاندم. حمزه همیشه دوست داشت جلو بنشیند و فرمان موتور را بگیرد.
فاطمه توی راه، یکی دو تا تیکه آمد تا مرا از ناراحتی در آورد.
نزدیک ترمینال جنوب رسیدیم. داشتند پل می ساختند. خیابان به هم ریخته بود. ماشینها توی هم بودند و هر کسی از یک وری می رفت. پایه پل را زده بودند؛ اما رویش هنوز مانده بود.
سرعت موتور را کم کردم تا ترافیک و شلم شوربای خیابان را رد کنم. به میله های آهنی که کنار خیابان ریخته بود، رسیدم. سرعتم را پایین آوردم و نرم نرمک از کنارشان رد شدم. درست در همان لحظه ،یک تریلی غرش کنان به ما نزدیک شد و خواست از سمت راستم سبقت بگیرد. هنوز از کنارم کاملا نگذشته بود که چرخ عقبش گرفت به چرخ موتورم و یک آن هدایت موتور از دستم خارج شد. سکندری خوردم. اول پایم را تکیه کردم روی زمین و همه زورم را جمع کردم که نگذارم موتور بیفتد ؛ اما موتور به چپ و راست منحرف شد ودست آخر به طرف چپ محکم خورد زمین و هر سه مان بر زمین افتادیم.
سریع بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم . حمزه گریه می کرد. دستش زخم شده بود. کف دست خودم هم زخمی شده بود و خون می آمد. فاطمه هم یک طرف افتاده بود. رفتم بالای سرش. دستم را زیر سرش گذاشتم. سرش شکافته و خون از شکاف سرش جاری بود. چند بار صداش کردم ؛ اما جوابی نداد و فقط با چشمهای نیمه باز نگاهم کرد.
مردم ریختند دورمان. یک پیکان پیش پایمان نگه داشت. فاطمه را بلند کردم و با کمک مردم داخل ماشین گذاشتم. خودم بغل دستش نشستم. حمزه هنوز گریه می کرد. دستی به سرش کشیدم تا تو دلش خالی نشود. وسط راه، برای یک لحظه، فاطمه نیم خیز شد؛ انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد . گفت : السلام علیک یا فاطمة الزهرا...
خوشحال شدم و فکر کردم خوب شده و به هوش آمده. گفتم:
- ئه ... فاطمه خانوم! خوب شدی؟
باز هیچ جوابی نداد. انگار اصلا مرا نمی دید و صدایم را نمی شنفت. وقتی به بیمارستان کاشانی رسیدیم، خرقه تهی کرده بود.
 
کوچه نقاش ها : خاطرات سید ابوالفضل کاظمی ، گفت و گو و تدوین : راحله صبوری، ( تهران، چاپ اول: انتشارات سوره مهر، 1389)، صفحات 497 تا 499.

طیب حاج رضایی درباره امام به ساواک چه گفت؟
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: طیب حاج رضایی ، اسماعیل حاج رضایی ، کتاب کوچه نقاش ها ، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی

محمد آقا [ محمد باقری معروف به محمد عروس ] درباره آنروز [ قیام خرداد 1342 در تهران ] گفت:

- «بعد از اینکه شهربانی و ساواک ریختن و ما رو کت بسته بردن به شهربانی، حاج اسماعیل رضایی، حاج حسین شمشاد، حسین کاردی، عباس کاردی، حاج آقا توسلی، حاج علی نوری، حاج علی حیدری و مرتضی طاری هم قاتی ما بودن و دستگیر شدن. همه آنها، بارفروشهای میدان بودن و به خاطر آقای خمینی ریختن تو خیابون و به نفع او شعار دادند؛ اما سردمدار همه اینها، طیب بود.

چند ساعت بعد از دستگیری ما، طیب حاج رضایی رو کت بسته آوردند و تو بند ما انداختن. وقتی ما رو به زندان باغشاه بردند، طیب هم همراهمون بود. من باهاش کاری نداشتم؛ چون همیشه دور و برش یک مشت چاقوکش بود. خودش هم از بزن بهادرها و لات‌های تهران بود و طرفدار شاه؛ جوری که وقتی فرح پهلوی بچه دار شد و پسر اولش ، رضا پهلوی را به دنیا آورد، طیب کوچه و محل را چراغونی کرد. رو همین حساب، تا طیب را دیدم، محلش نگذاشتم و پشتم را طرفش کردم. دستبند به دستش بود. سلام کرد و گفت: محمد آقا ! ما رفیق نامرد نیستیم.

جوابش را ندادم؛ اما می دونستم که ساواک از علاقه طیب به آقای خمینی سوء استفاده می کند. آنزمان، طیب با شعبان [ شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ ] سرشاخ شده بود . هر دو ، یکه بزن جنوب شهر بودند و حرفشان خریدار داشت. شعبان، ورزشکار بود و طرفدار شاه؛ طیب میدان‌دار و بارفروش و دست و دلباز و خیر و یتیم نواز. در حالی که همیشه شنیده بودیم او طرفدار و فدایی شاهه، یهو ورق برگشت و طیب شد بر ضد شاه. حالا تو دل طیب چه حال و احوال و انقلابی پیدا شده بود، خدا می‌دونه. سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بارفروشها رو تیر کنم .

آنروز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: حرفهای شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه های حضرت زهرا در نمی‌افتیم. من این سید رو نمی شناسم؛ اما با او در نمی افتم.

عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه، ده تا پانزده سال زندان دادند.

بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت: محمد باقری! حاج علی نوری! اعلاحضرت با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.

اینها را گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام، حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت: این حرفها رو برای ننه‌ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می‌گم، من با بچه حضرت زهرا در نمی افتم.

فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت: محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم.

نیم ساعت بعد، صدای رگبار اومد و معلوم شد که تیربارونشون کردن. طیب، رسم مردانگی رو به جا آورد و عاقبت به خیر شد. هنوز هم حیرون کار طیب هستم.»

محمد آقا هر وقت این قصه را برایم می گفت، به پهنای صورت اشک می ریخت و می گفت: هر وقت یاد آن شب می افتم، قلبم می گیره. خیلی طیب رو اذیت کردن تا از شاه طلب بخشش کنه؛ اما خدا اگر بخواد کسی رو بخره، می خره. اسم طیب و حاج اسماعیل رضایی تا قیامت موندگاره.

بعد از پیروزی انقلاب، محمد آقا با جمعی از مردان انقلابی خدمت امام خمینی رسیدند و با ایشان عکس یادگاری انداختند. وقتی محمد آقا پیام طیب را به امام گفت، امام فرمود: طیب، حُر دیگری بود.

 

از: کوچه نقاش‌ها، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی، گفت و گو و تدوین راحله صبوری، ( چاپ اول، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - دفتر ادبیات و هنر مقاومت ، 1389 )، صفحات 50 تا 52.