﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>آینه</title>
    <description>دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است -  كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است</description>
    <link>http://ayenedar.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>م . پارسا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 19 May 2012 03:14:07 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نقطه های ضربه پذیر معنوی در دعا کردن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته دیگر اینکه، آنان [اهل بیت &amp;laquo;ع&amp;raquo;] در خلال دعاهای مذکور، نقطه&amp;zwnj;های ضربه پذیر معنوی را به یاد ما می&amp;zwnj;آورند و هشدار می&amp;zwnj;دهند که &amp;laquo;ممکن است از این نقاط ضربه بخورید و آسیب ببینید&amp;raquo;. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4acdgi1qqmd687j8ukg2.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در همین دعای شریف ابوحمزه، در عبارتی می&amp;zwnj;فرماید: &amp;laquo;اللهُمّ خُصّنی بِخاصّةِ ذِکرِکَ وَ لا تَجعَل شَیئاً مِمّا اَتَقَرّبُ بِهِ فی آناءِ اللّیلِ وَ اَطرافِ النَّهارِ ریاءً وَ لا سُمعَةً و لا اَشَراً وَ لا بَطَراً&amp;raquo;؛ &amp;laquo; خداوندا ! کاری کن که کارهای انجام شده از طرف من، ریا و سُمعه نباشد. برای اینکه این و آن ببینند ، نباشد.برای اینکه دهن به دهن بگردد ، و مردم به هم بگویند خبر دارید فلان کس چه کار خوبی کرد و چه عبادات خوبی انجام داد، نباشد. از روی ناز و غرور، نباشد&amp;raquo;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آخر بعضی مواقع انسان کارهایی را از روی ناز و غرور انجام می&amp;zwnj;دهد و به خود می&amp;zwnj;بالد و می&amp;zwnj;گوید: &amp;laquo; آری! ما بودیم که این کار را انجام دادیم&amp;raquo;. اینها نباشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینها، آن نقاط ضربه پذیر است. انسان خیلی کارهای خوب انجام می&amp;zwnj;دهد ؛ اما با اندکی ریا و سُمعه، آن کارها را &amp;laquo; هَباءً مَنثوراً&amp;raquo; می&amp;zwnj;کند. دود می&amp;zwnj;کتد و به هوا می&amp;zwnj;فرستد. معصومین &amp;laquo;علیهم السلام&amp;raquo; توجه می&amp;zwnj;دهند و می&amp;zwnj;فرمایند: مواظب باشید که این طور نشود!&amp;nbsp; &amp;laquo;و اجعلنی لک من الخاشعین تا آخر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از : آیت الله سید علی خامنه&amp;zwnj;ای، دعا، به کوشش علیرضا برازش، ( چاپ هشتم، تهران:دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه&amp;zwnj;ای، پاییز 1390)، صفحات 140 و 141.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/377</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/9464750/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-9464750</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 03:14:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بخشی از کتاب کوچه نقاش‌ها</title>
      <description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;آخرین شب ماه رمضان سال 1369 قرار بود در منزل شهید والامقام، متفکر بی نظیر، شهید حسن بهمنی، حلقه بشویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صبح آنروز حاج آقا قناعتی پیغام داد که اول بیایید به مراسمی که در قطعه 26 بهشت زهرا برای شهدا گرفته ایم و آخر شب به منزل شهید حسن بهمنی می رویم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعدازظهر، فاطمه و حمزه را ترک موتور نشاندم و راهی بهشت زهرا شدیم. نزدیک اذان به بهشت زهرا رسیدیم. سالن زنانه ومردانه از هم جدا بود. روزه مان را با نان و چای افطار کردیم . بعد از افطار برای تجدید وضو از سالن بیرون آمدم. دیدم یک خانم دم شیر آب نشسته. مردد شدم. با خودم گفتم : بروم؟ نروم؟ چطوری بروم؟ بد است این خانم آنجا نشسته.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دست آخر،یک سرفه بلند کردم و یا الله گفتم تا شاید زن متوجه شود. رفتم جلوتر و یکدفعه دیدم فاطمه خانم است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتم: ئه ... چرا اینجا نسته ای؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفت: دلم آشوبه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتم: شاید چیز بدی خورده ای؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفت: دلم شور می زنه. بیا برگردیم خونه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تا آنموقع فاطمه را آنقدر پریشان و ناراحت ندیده بودم. گفتم: کجا بریم؟ این همه راه آمده ایم . هنوز مراسم شروع نشده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفت: ابوالفضل! بیا بریم. بیا بریم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اصرار پشت اصرار؛ جوری که من قاتی کردم . عصبانی شدم و گفتم: تو چته امشب؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سوار موتور شدیم . حمزه را جلوی خودم نشاندم. حمزه همیشه دوست داشت جلو بنشیند و فرمان موتور را بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فاطمه توی راه، یکی دو تا تیکه آمد تا مرا از ناراحتی در آورد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نزدیک ترمینال جنوب رسیدیم. داشتند پل می ساختند. خیابان به هم ریخته بود. ماشینها توی هم بودند و هر کسی از یک وری می رفت. پایه پل را زده بودند؛ اما رویش هنوز مانده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سرعت موتور را کم کردم تا ترافیک و شلم شوربای خیابان را رد کنم. به میله های آهنی که کنار خیابان ریخته بود، رسیدم. سرعتم را پایین آوردم و نرم نرمک از کنارشان رد شدم. درست در همان لحظه ،یک تریلی غرش کنان به ما نزدیک شد و خواست از سمت راستم سبقت بگیرد. هنوز از کنارم کاملا نگذشته بود که چرخ عقبش گرفت به چرخ موتورم و یک آن هدایت موتور از دستم خارج شد. سکندری خوردم. اول پایم را تکیه کردم روی زمین و همه زورم را جمع کردم که نگذارم موتور بیفتد ؛ اما موتور به چپ و راست منحرف شد ودست آخر به طرف چپ محکم خورد زمین و هر سه مان بر زمین افتادیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سریع بلند شدم و خودم را جمع و جور کردم . حمزه گریه می کرد. دستش زخم شده بود. کف دست خودم هم زخمی شده بود و خون می آمد. فاطمه هم یک طرف افتاده بود. رفتم بالای سرش. دستم را زیر سرش گذاشتم. سرش شکافته و خون از شکاف سرش جاری بود. چند بار صداش کردم ؛ اما جوابی نداد و فقط با چشمهای نیمه باز نگاهم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مردم ریختند دورمان. یک پیکان پیش پایمان نگه داشت. فاطمه را بلند کردم و با کمک مردم داخل ماشین گذاشتم. خودم بغل دستش نشستم. حمزه هنوز گریه می کرد. دستی به سرش کشیدم تا تو دلش خالی نشود. وسط راه، برای یک لحظه، فاطمه نیم خیز شد؛ انگار که از خوابی عمیق بیدار شده باشد . گفت : السلام علیک یا فاطمة الزهرا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خوشحال شدم و فکر کردم خوب شده و به هوش آمده. گفتم:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- ئه ... فاطمه خانوم! خوب شدی؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باز هیچ جوابی نداد. انگار اصلا مرا نمی دید و صدایم را نمی شنفت. وقتی به بیمارستان کاشانی رسیدیم، خرقه تهی کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کوچه نقاش ها : خاطرات سید ابوالفضل کاظمی ، گفت و گو و تدوین : راحله صبوری، ( تهران، چاپ اول: انتشارات سوره مهر، 1389)، صفحات 497 تا 499.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/376</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/9460535/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-9460535</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 09:05:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>طیب حاج رضایی درباره امام به ساواک چه گفت؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;محمد آقا [ محمد باقری معروف به محمد عروس ] درباره آنروز [ قیام خرداد 1342 در تهران ] گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- &amp;laquo;بعد از اینکه شهربانی و ساواک ریختن و ما رو کت بسته بردن به شهربانی، حاج اسماعیل رضایی، حاج حسین شمشاد، حسین کاردی، عباس کاردی، حاج آقا توسلی، حاج علی نوری، حاج علی حیدری و مرتضی طاری هم قاتی ما بودن و دستگیر شدن. همه آنها، بارفروشهای میدان بودن و به خاطر آقای خمینی ریختن تو خیابون و به نفع او شعار دادند؛ اما سردمدار همه اینها، طیب بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چند ساعت بعد از دستگیری ما، طیب حاج رضایی رو کت بسته آوردند و تو بند ما انداختن. وقتی ما رو به زندان باغشاه بردند، طیب هم همراهمون بود. من باهاش کاری نداشتم؛ چون همیشه دور و برش یک مشت چاقوکش بود. خودش هم از بزن بهادرها و لات&amp;zwnj;های تهران بود و طرفدار شاه؛ جوری که وقتی فرح پهلوی بچه دار شد و پسر اولش ، رضا پهلوی را به دنیا آورد، طیب کوچه و محل را چراغونی کرد. رو همین حساب، تا طیب را دیدم، محلش نگذاشتم و پشتم را طرفش کردم. دستبند به دستش بود. سلام کرد و گفت: محمد آقا ! ما رفیق نامرد نیستیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جوابش را ندادم؛ اما می دونستم که ساواک از علاقه طیب به آقای خمینی سوء استفاده می کند. آنزمان، طیب با شعبان [ شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ ] سرشاخ شده بود . هر دو ، یکه بزن جنوب شهر بودند و حرفشان خریدار داشت. شعبان، ورزشکار بود و طرفدار شاه؛ طیب میدان&amp;zwnj;دار و بارفروش و دست و دلباز و خیر و یتیم نواز. در حالی که همیشه شنیده بودیم او طرفدار و فدایی شاهه، یهو ورق برگشت و طیب شد بر ضد شاه. حالا تو دل طیب چه حال و احوال و انقلابی پیدا شده بود، خدا می&amp;zwnj;دونه. سران مملکت جلسه گذاشتند که با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگه خمینی به من پول داده تا بارفروشها رو تیر کنم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آنروز در دادگاه، طیب رو به سرهنگ نصیری گفت: حرفهای شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی&amp;zwnj;گری، با بچه های حضرت زهرا در نمی&amp;zwnj;افتیم. من این سید رو نمی شناسم؛ اما با او در نمی افتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عاقبت دادگاه شاه به اسماعیل حاج رضایی، طیب حاج رضایی، من و حاج علی نوری حکم اعدام داد و به برادران کاردی و شمشاد و بقیه، ده تا پانزده سال زندان دادند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت: محمد باقری! حاج علی نوری! اعلاحضرت با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینها را گفتند تا طیب تو بزنه و از ترس اعدام، حرفش رو پس بگیره و بگه آقای خمینی منو تحریک کرد؛ اما طیب که تو یک سلول دیگه زندانی بود، بلند گفت: این حرفها رو برای ننه&amp;zwnj;ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می&amp;zwnj;گم، من با بچه حضرت زهرا در نمی افتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می&amp;zwnj;رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت:&lt;strong&gt; محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی&amp;zwnj;ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نیم ساعت بعد، صدای رگبار اومد و معلوم شد که تیربارونشون کردن. طیب، رسم مردانگی رو به جا آورد و عاقبت به خیر شد. هنوز هم حیرون کار طیب هستم.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/r81fb3t4qkk7u70i78sj.jpg" alt="" width="492" height="330" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;محمد آقا هر وقت این قصه را برایم می گفت، به پهنای صورت اشک می ریخت و می گفت: هر وقت یاد آن شب می افتم، قلبم می گیره. خیلی طیب رو اذیت کردن تا از شاه طلب بخشش کنه؛ اما خدا اگر بخواد کسی رو بخره، می خره. اسم طیب و حاج اسماعیل رضایی تا قیامت موندگاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعد از پیروزی انقلاب، محمد آقا با جمعی از مردان انقلابی خدمت امام خمینی رسیدند و با ایشان عکس یادگاری انداختند. وقتی محمد آقا پیام طیب را به امام گفت، امام فرمود: &lt;strong&gt;طیب، حُر دیگری بود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از: کوچه نقاش&amp;zwnj;ها، خاطرات سید ابوالفضل کاظمی، گفت و گو و تدوین راحله صبوری، ( چاپ اول، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - دفتر ادبیات و هنر مقاومت ، 1389 )، صفحات 50 تا 52.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/375</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/9301187/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-9301187</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Apr 2012 18:02:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>الف لام میم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/21p3nl859m659ro7kf5e.jpg" alt="" width="461" height="288" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;الفبای درد از لبم می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نه شبنم، که خون از شبم می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سه حرف است مضمون سی پاره دل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;الف لام میم از لبم می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چنان گرم هذیان عشقم که آتش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به جای عرق از تبم می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ز دل بر لبم تا دعایی بر آید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اجابت ز هر &amp;laquo;یا رب&amp;raquo;ََََ م می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ز دین ِ ریا بی نیازم، بنازم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به کفری که از مذهبم می&amp;zwnj;تراود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از : قیصر امین پور&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/374</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8980829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8980829</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 18:24:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خطابهای الهی  بر اساس سن و سال افراد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;َ قَالَ النَّبِیُ&amp;rlm;:إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ مَلَکاً یَنْزِلُ فِی کُلِّ لَیْلَةٍ یُنَادِی: یَا أَبْنَاءَ الْعِشْرِینَ! جِدُّوا وَ اجْتَهِدُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّلَاثِینَ! لَا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا* وَ یَا أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ! مَا ذَا أَعْدَدْتُمْ لِلِقَاءِ رَبِّکُمْ وَ یَا أَبْنَاءَ الْخَمْسِینَ! أَتَاکُمُ النَّذِیرُ وَ یَا أَبْنَاءَ السِّتِّینَ! زَرْعٌ آنَ حَصَادُهُ وَ یَا أَبْنَاءَ السَّبْعِینَ! نُودِیَ لَکُمْ فَأَجِیبُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّمَانِینَ! أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ وَ أَنْتُمْ غَافِلُونَ. ثُمَّ یَقُولُ لَوْ لَا عِبَادٌ رُکَّعٌ وَ رِجَالٌ خُشَّعٌ وَ صِبْیَانٌ رُضَّعٌ وَ أَنْعَامٌ رُتَّعٌ لَصُبَّ عَلَیْکُمُ الْعَذَابُ صَبّاً.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ترجمه :&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;پیامبر "ص" فرمود: خداوند تعالی فرشته ای را خلق کرده است که در هر شب ندا می کند : ای بیست ساله ها ! هم تلاش فیزیکی کنید و هم تلاش علمی . ای سی ساله ها ! زندگی دنیا فریبتان ندهد. ای چهل ساله ها ! برای دیدار پروردگارتان چه آماده کرده اید؟ ای پنجاه ساله ها ! هشدار از عذاب به سویتان آمده است&amp;nbsp;(خطر به بالای سرتان رسیده است) . ای شصت ساله ها! شما بمنزله زرعی هستید که زمان درو کردنش فرا رسیده است (زمان مرگتان نزدیک شده ا ست ).ای هفتاد ساله ها ! برای رفتن صدایتان می زنند پس جواب این منادی را بدهید. ای هشتاد ساله ها ! لحظه مرگ فرا رسیده و هنوز غافلید؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سپس این فرشته ادامه می دهد: اگر بندگان اهل طاعت و عبادت خدا و مردان خاشع و خاضع در برابر پروردگار و کودکان شیرخوار و حیوانات بی گناه نبودند، عذابی بسیار سخت بر شما نازل می شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از : مستدرک الوسائل ، جلد دوم ، صفحه 353 و نیز: ارشاد القلوب الی الصواب ، جلد دوم ، صفحه 32.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همین حدیث با کمی تغییر در مستدرک الوسائل، جلد ششم، صفحه 75 به این ترتیب آمده است:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;الْحَسَنُ بْنُ أَبِی الْحَسَنِ الدَّیْلَمِیُّ فِی کِتَابِ إِرْشَادِ الْقُلُوبِ، عَنِ النَّبِیِّ "ص" أَنَّهُ قَالَ :خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى مَلَکاً تَحْتَ الْعَرْشِ یُسَبِّحُهُ بِجَمِیعِ اللُّغَاتِ الْمُخْتَلِفَةِ فَإِذَا کَانَ لَیْلَةُ الْجُمُعَةِ أَمَرَهُ أَنْ یَنْزِلَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الدُّنْیَا وَ یَطَّلِعَ إِلَى أَهْلِ الْأَرْضِ وَ یَقُولَ : یَا أَبْنَاءَ الْعِشْرِینَ ! لَا تَغُرَّنَّکُمُ الدُّنْیَا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّلَاثِینَ ! اسْمَعُوا وَ عُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ! جِدُّوا وَ اجْتَهِدُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الْخَمْسِینَ! لَا عُذْرَ لَکُمْ وَ یَا أَبْنَاءَ السِّتِّینَ! مَا ذَا قَدَّمْتُمْ فِی دُنْیَاکُمْ لآِخِرَتِکُمْ وَ یَا أَبْنَاءَ السَّبْعِینَ! زَرْعٌ قَدْ دَنَا حَصَادُهَا وَ یَا أَبْنَاءَ الثَّمَانِینَ ! أَطِیعُوا اللَّهَ فِی أَرْضِهِ وَ یَا أَبْنَاءَ التِّسْعِینَ !آنَ لَکُمُ الرَّحِیلُ فَتَزَوَّدُوا وَ یَا أَبْنَاءَ الْمِائَةِ ! أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ وَ أَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ . ثُمَّ یَقُولُ: لَوْ لَا مَشَایِخُ رُکَّعٌ وَ فِتْیَانٌ خُشَّعٌ وَ صِبْیَانٌ رُضَّعٌ لَصُبَّ عَلَیْکُمُ الْعَذَابُ صَبّاً.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/373</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8757739/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8757739</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 17:48:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روضه خوانی آیت الله حسن زاده آملی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عصر روز عاشورای کعبه عاشقی، اباعبدالله&amp;zwnj;الحسین&amp;laquo;ع&amp;raquo; است. حسینی&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها! از حسین نازنین و از پدر حسین بشنوید. این کتاب را که دست گرفته&amp;zwnj;اید معروف است به نام صفین نصربن مزاحم و این از علمای صدر اسلام است، در زمان ائمه ما بود و علاوه بر اینکه اینجا نقل می&amp;zwnj;کنیم. در جلد نهم بحارالانوار هم مرحوم مجلسی دو تا روایت در این مورد آورد. مرحوم مجلسی که 300 سال پیش و در زمان صفویه بود. ایشان در زمان امام زین&amp;zwnj;العابدین بود. فاصله خیلی است. حدود 1000 سال. اقدم از همه و اول کسی است که راجع به جنگ صفین، حرف&amp;zwnj;ها را جمع&amp;zwnj;آوری کرد و نوشت، به&amp;zwnj;طوری که ابن ابی&amp;zwnj;الحدید در شرح نهج&amp;zwnj;البلاغه امیرالمؤمنین می&amp;zwnj;گوید بعد از نصربن مزاحم منبری کوفی، هر کس در باره صفین چیزی نوشت، از آنِ اوست. او در صدر اسلام بود و نزدیک بود و همه را جمع کرد. حرفش، عاشق، عشاق. التفات بفرمایید. از او، حدیث امام باقر دو تا، حرف این است. نصربن مزاحم سه تا حدیث نقل می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقتی امیرالمؤمنین داشت می&amp;zwnj;آمد به سوی صفین، آن آتش فتنه&amp;zwnj;ای که معاویه روشن کرد و برافروخت، در مسیرش رسید به سرزمینی. سالار قافله با آن همه سربازان اسلامی با او، اصحاب پیغمبر با او، حالا امام حسن و امام حسین با او هستند، دیدند آقا توقف فرمود در آن بیابان. در راه ناگهان ایستاد. علی است. ایستادنش روی حساب، حرفش روی حساب، اشاراتش روی حساب. اهل حسابند و فرمودند کسی اگر اهل حساب نیست از ما نیست، چون ما اهل حسابیم، مرد حسابیم، آدم حسابیم، چون دار وجود، دار حساب است، گفتند دیدیم: &amp;laquo;فَوَجَدْتُهُ یُشِیرُ بِیَدِهِ&amp;raquo; حرفش این است. حرفش این است: &amp;laquo;فَأَتَیْتُهُ &lt;em&gt;بِکَرْبَلاء&lt;/em&gt;:&lt;em&gt; &lt;/em&gt;فَوَجَدْتُهُ یُشِیرُ بِیَدِهِ&amp;raquo; به کربلا که رسیدیم، &amp;laquo;أَتَیْتُهُ &lt;em&gt;بِکَرْبَلاء&amp;raquo; یعنی &lt;/em&gt;آمدم در حضورش در کربلا. به کربلا که رسیدیم ایستاد و سربازان ایستادند و گردن کشیدند که چیست؟ چرا آقا در بیابان ایستاد؟ دیدیم امیرالمؤمنین است، به گزاف دست دراز نمی&amp;zwnj;کند و اشاره نمی&amp;zwnj;کند. دیدیم ایستاد و &amp;laquo;یَقُولُ هَاهُنَا هَاهُنَا&amp;raquo; اینجا! اینجا! اینجا! &amp;laquo;فَقَالَ لَهُ رَجُل: وَ مَا ذاکَ یَا أَمِیرالمُؤْمِنِین؟&amp;raquo; آقاجان! اینجا اینجا چیست؟ &amp;laquo;فَقَالَ: ثَقَل لآل مُحَمَّد (صَلِّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه) یَنْزِلُ هَاهُنَا&amp;raquo;، ثقل، متاع سنگین را می&amp;zwnj;گویند. فرمود: گنج&amp;zwnj;هایی از دودمان پیغمبر در دل این خاک دفن می&amp;zwnj;شوند. ثقل، گنج&amp;zwnj;هایی به خاک سپرده می&amp;zwnj;شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://media.farsnews.com/Media/8802/ImageReports/8802300362/18_8802300362_L600.jpg" alt="" width="474" height="347" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا حدیث دیگر. گفتیم آقاجان! چیست اینجا؟ چرا فرمودید اینجا! اینجا! اینجا! چه خبر داری؟ از دل خاک چه می&amp;zwnj;خوانی؟ فرمود: &lt;strong&gt;&amp;laquo;هیهُنا مَناخُ رکابِنا&amp;raquo;&lt;/strong&gt; سوارهایی اینجا پیاده می&amp;zwnj;شوند. این سوارها چه اسم و سِمتی دارند؟ چه عنوان و لقبی دارند؟ آقا! بهترین سمت و عنوان را در باره آنها فرمود. فرمود: &amp;laquo;مَصَارِع عُشَّاق&amp;raquo;. اینجاها که نشان دادم خوابگاه عاشقان حضرت، یک دسته از عشاق است. امام حسین بود و گوش می&amp;zwnj;کرد. امام حسن بود گوش می&amp;zwnj;کرد. &amp;laquo;مَصَارِع عُشَّاق&amp;raquo;. اینجا خوابگاه عاشقان است، عاشقان، عاشقان. برویم از این عاشقان کوی الهی، ببینیم در چه حالند.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آقایان! آشیخ جعفر شوشتری &amp;laquo;رحمت&amp;zwnj;الله&amp;zwnj;علیه&amp;raquo; در عصر روز عاشورای چنین وقتی بر منبر بود. حرف&amp;zwnj;هایش را که گفته، گفت آقایان بوی سوخته دارد به مشامم می&amp;zwnj;آید. فرمود کجا آتش گرفته؟ کجا را آتش زدند؟ &amp;laquo;آتش به آشیانه مرغی نمی&amp;zwnj;زنند/ گیرم که خیمه، خیمه آل عبا نبود&amp;raquo; بگذار ببینم چرا گریه می&amp;zwnj;کنی؟ چرا اشک می&amp;zwnj;ریزی؟ چرا منقلب شدی؟ چون راستی است؟ درستی است؟ طرفداری عدل و داد است؟ برای نجات اجتماع است از چنگ ظلم؟ بله &amp;laquo;سال&amp;zwnj;ها عشاق، خاکم را زیارتگه کنند/ چون که من روزی طواف کوی جانان کرده&amp;zwnj;ام&amp;raquo; بمیرم برای کسی که تب می&amp;zwnj;کند برای من. چه کار داریم که کی با کی می&amp;zwnj;جنگد؟ اما برای آن شهیدی می&amp;zwnj;گرییم که برای ما شهید شده، خیر ما را می&amp;zwnj;خواست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آقایان! می&amp;zwnj;خواهید سری هم به تاریخ ابوجعفر طبری سنی بزنیم. می&amp;zwnj;خواهید به &amp;laquo;ارشاد&amp;raquo;ِ مرشدالدین ارشاد سر بزنید. هر دو از قدمای علمای ما هستند، این از شیعه، آن از سنی. هر دو هم یکی. حرف این است. حُمَیْد بن مسلم وقایع&amp;zwnj;نگار سرزمین کربلاست. گفت ناگهان دیدیم که این مردم درنده،&amp;zwnj; یکبارگی هجوم آوردند. وقتی می&amp;zwnj;خواستند غارت کنند، دیدیم لباسی که، متاع و کالایی که، نمی&amp;zwnj;توانم تعبیر کنم، رویم نمی&amp;zwnj;شود، دیدیم چند نفر بر سر یکی در کشمکش، او از آن طرف می&amp;zwnj;کشد، این از این طرف! آی دنیا! دنیا! دنیا! چرا این&amp;zwnj;جور می&amp;zwnj;کردند؟ سرور من! اینها سجّینی بودند، زندانی بودند، دیوند، دَدند: &amp;laquo;هر کس که به کوی عشق محرم نیست/ دیو و دد است و پور آدم نیست&amp;raquo; اموال را به غارت بردند و چه&amp;zwnj;ها که نکردند: &amp;laquo;تو را طاقت نباشد از شنیدن/ شنیدن کی بود مانند دیدن؟&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا که تاریخ طبری را دارید، به جلد چهارم، صفحه 245 رجوع کنید. گفت که سه تن یا چهار تن از اصحاب امام بیشتر نمانده&amp;zwnj;اند: &amp;laquo; دَعا بِسراویل &lt;strong&gt;محققة&lt;/strong&gt; یلمع فیها &lt;strong&gt;البصر یمانی&lt;/strong&gt; محقق ففزره ونکثه لکی لا یسلبه&amp;raquo;. آمد و فرمود: &amp;laquo;خواهر من! آن جامه مرا بیاور&amp;raquo;. آن جامه، چه جامه&amp;zwnj;ای بود؟ جامه&amp;zwnj;ای بافت یمن، یمانی. سنگین جامه&amp;zwnj;ای که به تعبیر ایشان: &amp;laquo;یلمع بالبصر&amp;raquo;؛ چشم آدم را خیره می&amp;zwnj;کرد و می&amp;zwnj;زد. یک چنین جامه&amp;zwnj; نفیس و گرانبهایی. این را بگیرد و بپوشد. دیدند امام دارد با نوک شمشیر چند جای این جامه گرانبها را پاره می&amp;zwnj;کند. آقاجان! چرا پاره می&amp;zwnj;کنی؟ فرمود: &amp;laquo;پاره&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;کنم تا طمع نکنند و از تن من به در نیاورند&amp;raquo;. جامه&amp;zwnj;ای بر تن نه، مگر پسر سعد ندا در نداد: ... چه کردند؟ معذورم بدارید. این از حسین نازنین.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امام حسین نماز ظهر امروز را خواند و بین نماز ظهر و عصر شهید شد و برنامه&amp;zwnj;اش تمام شد و کارش را کرد. نهال را کاشته. حالا باغبان و مواظب و مراقب می&amp;zwnj;خواهد. او کارش را کرده، بذر را افشانده، حالا نگهبان می&amp;zwnj;خواهد. حالا از صمیم دل ملاحظه بفرمایید. نیست زن مانند زینب. آی از این عقیله بنی&amp;zwnj;هاشم، زن؟ شیرزن! دوش به دوش امام قدم برمی&amp;zwnj;دارد، راه می&amp;zwnj;رود. نهالی که امام کاشته، نهضتی که فرموده، قیامی که کرده، عظمت حسینی را زینب کبرا حفظ کرد. وقتی که داشت از مدینه بیرون می&amp;zwnj;آمد، برادرش - ابن حنفیه- گفت: آقا! حالا که دارید خودتان تشریف می&amp;zwnj;برید، این یک مشت زن و بچه را با خود نبرید. فرمود برادر من! من باید آنها را ببرم. اگر حسین آنها را نمی&amp;zwnj;آورد، او را می&amp;zwnj;&amp;zwnj;کشتند و به هزاران وصله و پینه و بهانه می&amp;zwnj;آوردند و می&amp;zwnj;زدند و اصلاً گم می&amp;zwnj;کردند حقیقت را. یک وقتی برای گفتن و گریاندن و گریستن است. یک وقت حرف، عنوان دیگر پیدا می&amp;zwnj;کند. بنده عرض نمی&amp;zwnj;کنم گریستن نه، گریستن حکایت می&amp;zwnj;کند از علاقه و عشق مفرط و تام. عرض نمی&amp;zwnj;کنم نه، اما از این طرف ببینید نهضت را، از آن طرف ببینید ظلم و ستم را. از این طرف خدا خدا گفتن عاجزانه، خدا خدا گفتن عاشقانه. از آن طرف ببینید درنده خویی را. فرمود من باید اطفال را ببرم. اطفال بسیار در کربلا کشته شدند. چند تن در کربلا کشته شدند. کوچکتر از همه آن شیرخوار بود، عبدالله&amp;zwnj;بن حسن بود، قاسم&amp;zwnj;بن حسن بود، خلاصه 4 تن از فرزندان امام حسن بودند، دو نفر از فرزندان حضرت زینب بودند. یک نفر عبدالله&amp;zwnj;بن مسلم بود که در کربلا شهید شده. دو نفر از فرزندان مسلم بعد از واقعه کربلا به دست حارث شهید شدند. ظلم عجیب است. اگر مورخان سنّی نمی&amp;zwnj;نوشتند، به عرض نمی&amp;zwnj;رساندم، اما چون گفته&amp;zwnj;اند می&amp;zwnj;گویم. نه مورخان شیعه، بلکه مورخان سنی گفته&amp;zwnj;اند: وقتی خیمه&amp;zwnj;ها را آتش زدند، عقیله بنی هاشم رو کرد به امام زین&amp;zwnj;العابدین&amp;laquo;ع&amp;raquo; فرمود: &amp;laquo;عَمّتی علیکم بالفِرار&amp;raquo; به بچه&amp;zwnj;ها بگویید آواره بشوند، فرار کنند، راه بیابان در پیش بگیرند، یکی از لشکریان پسر سعد می&amp;zwnj;گوید که من دیدم طفلی، دخترکی از آنِ حسین، دامنش آتش گرفت صدای وامحمدا! بلند می&amp;zwnj;کند و می&amp;zwnj;دود. گریه صادقانه داشته باش. فردا سر مغازه یادت نرود. فردا به کسب و کار که مشغول شدی یادت نرود. اگر از ظلم بدت می&amp;zwnj;آید و برای مظلوم گریه می&amp;zwnj;کنی، صادقانه باشد. این مرد گفت دویدم جلو رفتم که آتش دامنش را خاموش کنم، نه اینکه مرا دشمن دید، به خیالش که قصد کشتنش را دارم، از جلو می&amp;zwnj;دوید و من می&amp;zwnj;دویدم که به او برسم و او می&amp;zwnj;دوید که فرار کند. تا به او رسیدم، همین&amp;zwnj;که دید به او نزدیک می&amp;zwnj;شوم، گفت: &amp;laquo;آیا قرآن می&amp;zwnj;خوانی؟&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;آره&amp;raquo;. گفت: &amp;laquo;این آیه را خوانده&amp;zwnj;ای که: &amp;laquo;فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ&amp;raquo;&lt;a title="" href="CreatePost.aspx?blogID=223043&amp;amp;h=40888.0298288079#_ftn1"&gt;[1]&lt;/a&gt;؟ رفتم جلو. آتش دامنش را خاموش کردم. فردا شب دوازده، پس&amp;zwnj;فردا شب سیزده، پسین فردا شب، ماه می&amp;zwnj;شود بدر، تمام می&amp;zwnj;شود. آن شب که شب یازدهم است، بیش از نصف ماه، نورانی است. آدم در بیابان می&amp;zwnj;تواند به نور ماه راه برود. بیش از نصفش روشن است دیگر. دو شب دیگر بد می&amp;zwnj;شود، ماه تمام می&amp;zwnj;شود. عصر امروز هنگام غروب، امام زین&amp;zwnj;العابدین که سخت بیمار و افتاده بود. عقیله بنی&amp;zwnj;هاشم، زینب کبرا، رو کرد به پسر سعد و به او گفت: &amp;laquo;یکی از این خیمه&amp;zwnj;های ما را به ما برگردانید، بچه&amp;zwnj;ها را جمع کنیم&amp;raquo;. اجمالاً فرمان داد یک خیمه را به ایشان دادند، زیر و رو کردند و یکی از خیمه&amp;zwnj;ها را که یک گوشه&amp;zwnj;اش آتش گرفته بود، به ایشان برگرداندند و آن را سرِ پا کردند. گوشه و کنار، این طرف و آن طرف بچه&amp;zwnj;ها را جمع کردند. دیدند دو تا خردسال را ندارند. فرمود خواهرم ام&amp;zwnj;کلثوم! چاره جز این نیست که دست به دست هم بدهیم و راه بیابان در پیش بگیریم و بچه&amp;zwnj;ها را پیدا کنیم. شب است و ماه می&amp;zwnj;تابد و از آن طرف ساربان آمده به سراغ امام حسین. از آن طرف زینبین به سوی جوجگانشان. چه گذشت بر ایشان؟ آمدند این طرف آن طرف. این خواهر به آن خواهر می&amp;zwnj;گوید خواهرجان! گمشده&amp;zwnj;هایمان را پیدا کردم. بچه&amp;zwnj;ها دوتایی در دامنه بیابان، خسته شده&amp;zwnj;اند، به زمین افتاده&amp;zwnj;اند، دراز کشیده&amp;zwnj;اند، خوابشان برده بود، یکی را من در آغوش گرفتم، یکی را آن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آقایان! امشب شام غریبان داریم. حرفمان از این شام غریبان چیست؟ می&amp;zwnj;گوییم یا اباعبدالله! ما داریم به سراغ آن سه طفل گمشده می&amp;zwnj;رویم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/372</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8505564/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8505564</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Dec 2011 06:42:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشتی !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شکر خدا که اهل جدل، همزبان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با هم به سویِ کعبه عزت، روان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شکر خدا که گردنه گیران ِ محترم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بر گله های بی سر و صاحب، شبان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شکر خدا که کم کمک از یاد می رود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روزی که پشتِ نعشِ برادر، نهان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکباره - پوست کنده بگویم- دکان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جمعی، چنان قدیم، هر آن را که سر فراشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قربانِ مادر و پدر و خاندان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با استخوان ِ سینه خود، نردبان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مانند یک دو خوان دگر، بعدِ گیر و دار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بر خون خویش و نعش ِ پدر، میهمان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هر کس به گونه ای به هدر داد، آنچه داشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک عدّه هم که سگ نشدند، استخوان شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;محمد کاظم کاظمی&lt;/span&gt; - 1373&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/371</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8369038/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8369038</guid>
      <pubDate>Sat, 19 Nov 2011 17:46:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دستور العملی برای ادای دین و رفع گرفتاری مالی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی نقل شده است که برای رفع مشکلات مادی این اعمال مناسب است : &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;الف -&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; چهل روز تمام ، درست بلافاصله بعد از نماز صبح بدون اینکه رویتان را از قبله برگردانید یا کار دیگری کنید و یا با کسی حرف بزنید در همان حالی که نشسته اید 110 بار این ذکر را بگویید: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- اللهمَ اَغنِنی بِحَلالِکَ عَن حَرامِک وَ بِفَضلِکَ عَمَّن سِواک.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;ب -&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; توسل به حضرت امام جواد &amp;laquo;علیه السلام&amp;raquo; به شیوه زیر:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1- دو رکعت نماز به همین نیت در رکعت اول سوره های حمد و قدر و در رکعت دوم سوره های حمد و اخلاص.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2- تسبیحات حضرت فاطمه زهرا "س" درست بعد از این نماز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3- 1046 مرتبه ذکر &amp;laquo; لا حول و لا قوة الا بالله &amp;raquo;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4- صلوات بفرستید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5- استغفار کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;6- باز هم صلوات بفرستید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;7- سپس صیغه نذری را به این ترتیب بخوانید که : خدایا ! اگر بدهی من ادا بشود، یک من ( سه کیلوگرم ) نان و یک کیلوگرم پنیر بدهم به جایی که روضه حضرت جواد &amp;laquo; علیه السلام &amp;raquo; می خوانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;8- در آخر باز هم صلوات بر محمد و آل محمد بفرستید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/370</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8302432/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8302432</guid>
      <pubDate>Wed, 09 Nov 2011 15:53:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیایید فرصت طلبی کنیم !</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دهه اوّل ماه ذی&amp;zwnj;حجّه از ایامی است که از نظر ارزشی در روایات ما خیلی بر روی آن تأکید شده و حتی آن را با ماه مبارک رمضان مقایسه کرده&amp;rlm;اند. در یک آیه شریفه آمده است که: &amp;laquo;و اذکروا الله فی ایام معدودات&amp;raquo; ما در روایات داریم که حضرات معصومین می&amp;zwnj;گویند: ایام معدودات، همان دهه اول ماه ذی&amp;zwnj;حجّه است. در این ایام زیاد خدا را ذکر کنید! حالا من به بعضی از آن روایات اشاره می&amp;zwnj;کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/oqy6vqtee5bh9k1ud1wr.jpg" alt="" width="475" height="327" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در روایتی دارد: &amp;laquo;قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: مَا مِنْ أَیَّامٍ أَزْکَى عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى وَ لَا أَعْظَمَ أَجْراً مِنْ خَیْرٍ فِی عَشْرِ الْأَضْحَى&amp;raquo;) وسائل&amp;rlm;الشیعة، ج 14، ص 273&lt;strong&gt;(&lt;/strong&gt;رسول خدا فرمود: هیچ ایامی پاکیزه&amp;zwnj;تر و بزرگتر از نظر اجر و پاداش در مورد اعمال، از دهه اضحی نیست؛ دهه اضحی هم همین دهه اول ذی&amp;zwnj;حجه است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;laquo;قیل و لا الجهاد فی سبیل الله؟&amp;raquo; به حضرت عرض شد که حتی نسبت به جهاد در راه خدا هم این ایّام با فضیلت&amp;rlm;تر است؟ &amp;laquo;قال: و لا الجهاد فی سبیل الله الا رجل خرج بنفسه و ماله ثمّ لم یرجع من ذلک بشیء&amp;raquo;. حضرت فرمودند: ارزش اعمالی که انسان در این دهه انجام می&amp;zwnj;دهد از جهاد فی سبیل الله هم بیشتر است؛ مگر این&amp;rlm;که کسی مال، جان و همه چیزش را در جهاد فی سبیل الله ببرد و هیچ چیز را هم برنگرداند؛ یعنی نه مالش بماند و نه جانش... تنها چنین چیزی است که بافضیلت&amp;rlm;تر از این ایّام است. این روایت گویای ارزش این ایام است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در روایت دیگری از پیغمبر اکرم نقل شده که حضرت فرمودند: &amp;laquo;مَا مِنْ أَیَّامٍ الْعَمَلُ الصَّالِحُ فِیهَا أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَیَّامِ الْعَشْر&amp;raquo;. هیچ روزی نیست که خداوند انجام کار خیر در آن را بیشتر از این ده روز، دوست بدارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا من می&amp;zwnj;خواهم یک تذکر عرض کنم. ما تا کنون بخشی از این دهه را پشت سر گذاشته&amp;zwnj;ایم و باید نسبت به باقی&amp;rlm;مانده قدر شناسی کرده و بهره&amp;zwnj;گیری کنیم. ما نباید از این امور معنوی و این فرصت&amp;rlm;های روحانی غفلت کنیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انسان باید فرصت&amp;zwnj;طلب باشد و به تعبیر علی علیه السلام که فرمود: &amp;laquo;اغتنموا الفرص&amp;raquo;، فرصت&amp;rlm;ها را غنیمت بشمارد. زمانی خواهد آمد که این فرصت&amp;zwnj;ها از دست ما رفته&amp;rlm;است و ما حسرت آن را خواهیم خورد. پس در این ایام نسبت به اعمال صالح و آدابی که وارد شده است غفلت نکنیم! به&amp;rlm;خصوص ادعیه وارده که همه&amp;rlm;اش جنبه توحیدی دارد را بخوانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اصلاً از این دعاها فهمیده می&amp;rlm;شود که مسأله توحید در این ایّام محوریّت داشته و باید بگوییم که این دهه، دهه توحید است. راجع به حضرت موسی سلام الله علیه هم آمده است که وعده دیدار او با خداوند، در همین دهه بود، نه ماه رمضان!... اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از مواعظ حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/369</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8241447/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8241447</guid>
      <pubDate>Mon, 31 Oct 2011 03:39:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آسمون آبیه همه جا، اما آسمون اون وقتا آبی تر بود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شهر، شهر فرنگه، خوب تماشا کن، سیاحت داره، از همه رنگه. شهر، شهر فرنگه، تو دنیا هزار شهر قشنگه. شهرها رو ببین با گنبد و منار. شهر ها رو ببین با برج زنگدار، شهرها رو ببین با مردم مو طلا، شهر ها رو ببین با مردم چشم سیا، که همه یه جور می خندن و همه آسون دل می بندن. و توی همه شهرها هنوز گُل در میاد. هنوز آفتاب هست ، هم بارون ، هم باد.&amp;nbsp;آسمون آبیه همه جا، اما آسمونِ اون وقتا آبی&amp;zwnj;تر بود، رو بوما همیشه کفتر بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حیاطها باغ بودن، آدمها سر دماغ بودن، بچه ها چاق بودن، جوونا قلچماق بودن، دخترا با حیا بودن، مردما با صفا بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حوضِ پُر آبی بود، مرد ِ میرابی بود، شبا مهتابی بود، روزا آفتابی بود، حالی بود، فالی بود، نونی بود آبی بود. چی بگم؟ نون گندم مال مردم اگه بود، نمی رفت از گلو پایین به خدا. اگرم مشکلی بود، آجیل مشکل گشا حلّش می کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بچه ها بازی می کردن تو کوچه، جُمجُمَک برگِ خزون، حمومک مورچه داره، بازی ِ مرد ِ خدا. کو ؟ کجاست مرد خدا؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سلامی بود، علیکی بود، حالِ جواب سلامی بود. اگه سُرخاب سفیداب رو لُپِ دخترا نبود، لپ دخترا مثل گل انار گُلی مُلی بود. سفره ها گر همه هفت رنگ نبود، همه آشپزخونه ها دود می کرد. خروسا خروس بودن، حال ِ آواز داشتن. روغنا روغن بود، گوشتی بود، دنبه ای بود. اِییییی شب جمعه ای بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برکت داشت پولا، پول به جون بسته نبود. آدم از دست خودش خسته نبود. نونی بود، پنیری بود، پسته ای بود، قصه ای بود،قصه ای بود،&amp;nbsp;قصه کک به تنور،نوش آفرین، حسین کُرد،&amp;nbsp;قصه حسن کچل.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قصه هر چی شنیدی پاک فراموش بکن، بیا و به قصه حسن کچل گوش بکن: توی یک باغ بزرگ، که همه دور تا دورش گلکاری بود، یک عمارت بودش، تو همه عمارتا این یه عمارت شاهکار معماری بود. دور تا دور عمارت چار تا استخر بزرگ، که توشون لب به لب از ماهی بود. همه روز تنگ غروب، که آب فواره ها وا می شدن، ماهیهای قرمز ِ یک وجبی، به بلندی آب فواره ها می پریدن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این خونه که توی شهر نگین انگشتر بود، مال شیپورزنِ مردِ بلند اختر بود. آقا شیپورچی توی میدون ِ مشق، همیشه مارش می زد؛ شیپور ِ ایست، خبردار می زد. ولی شبها تو خونه حالی داشت، حالی می کرد، واسه اهل خونه آهنگ حال دار می زد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عدس پلو، رشته پلو، رِنگ خاله رورو می زد، چونکه زنش بی بی خانوم ، نُه ماهه حامله بود. آقا شیپورچی آرزو می کرد، که زنش پسر بزاد، یه پسر کاکل زری، اما از بخت بَدش، بچه بی کاکل شد، کچل و کوچل و هم کاچل شد؛ سر نگو آینه بگو ! سر، مثال ِ کف ِ دست! واسه درمون یه دونه مو نداشت.جالیزا سبز شدن، بوته شدن، صیفی دادن، اما یک مو رو سر ِ حسن کچل سبز نشد. بابا دقمرگ شد و مُرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خونه نون در آر نداشت، خونه مردِ کار نداشت، بی بی هم فکر شوهر تو سر نداشت. گنج قارونم می گن تموم میشه. از تو این باغ بزرگ، یه خونه موند به قد غربیل. قالیا حصیر شدن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بی بی آشپزی می کرد، بی بی خیاطی می کرد، جارو می کرد، پارو می کرد، واسه خرج خونه ، بند اندازی می کرد. حسنک بازی می کرد ، تاب می خورد. چونکه همبازی نداشت، یه روزی رفت تو کوچه، رفت و برگشت تو خونه، دیگه پا از خونه بیرون نذاشت، مثل اینکه بچه ها حسنی رو هو کرده بودن، یا بهش گفته بودن : کله کدو !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حسنی تو خونه موندگار شدش.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بی بی دید تو خونه موندن واسه مرد کار نمی شه ، فکری کرد ، چاره ای کرد، یه شبی که حسنک خواب بودش، خواب هفت تا پادشا، بی بی جون این کارو کرد ... .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مقدمه فیلم سینمایی موزیکال &amp;laquo;حسن کچل&amp;raquo; ، ساخته علی حاتمی ، 1349 - متن کامل ترانه اول فیلم را از &lt;a title="دانلود ترانه اول فیلم سینمایی حسن کچل" href="http://www.4shared.com/get/M4x3PYjL/Taraanye_Hasan_KachalAhmadi.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;دانلود کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ayenedar.persianblog.ir/post/368</link>
      <author>م . پارسا</author>
      <comments>http://ayenedar.persianblog.ir/comments/223043/8147925/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-223043.post-8147925</guid>
      <pubDate>Sun, 16 Oct 2011 16:38:41 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
