آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

آفتاب
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: مصلح الدین سعدی شیرازی ، غزل ، انتظار ، آفتاب

سر ِ آن ندارد امشب ، که بر آید آفتابی ؟

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح ؟ که جان من بر آمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان نوایی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمُردند و نماند جز غُرابی

نفحات صبح دانی ، ز چه روی دوست دارم ؟

که به روی دوست ماند ، که بر افکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مُرده بهتر ، که در آرزوی آبی !

 

   از : شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی