آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

چرا عمو نوروز بیدارش نکرد ؟
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عمو نوروز ، داستان ، نامه عاشقانه ، انتظار

این را به مناسبت اینکه مایه هایی از عید نوروز دارد صرفا پاکنویس می کنم ...

یادداشتی در روز تولد حضرت علی "ع"

عیدتان مبارک .

شده ام عین پیرزنها ، همان پیرزنی که هر سال به انتظار عمو نوروز سر سفره هفت سین می نشیند ، قبل از عید لباسهای نویش را می پوشد ، خانه اش را تمیز و مرتب می کند ، سماور را روشن می کند ، سفره هفت سین را می چیند ، قلیان هم حتی برای عمو نوروز چاق می کند و آخرینش ...

یک گل برای زیباتر شدن به گوشه چارقدش می نشاند ، اما انتظار ... انتظار ... باز هم انتظار

- حتما سرما در راه بوده است

- حتما عمو نوروز کارهای مهمتری برایش پیش آمده است

- حتما آهسته می تازد تا اسبش بنفشه ها را زیر پا نگذارد

... چون که دیر کرده است .

باز صبر ، صبر ، صبر

تا آنجا که دیگر طاقتش طاق می شود ، نه ، نه ، نمی توانم این را بگویم ، در انتظار چشمانش ناگهان بر هم می رود ، می خوابد ، نه خواب او را می برد ...

مدتی بعد ، عمو نوروز از راه می رسد ،     صدا می زند پیرزن را ...

آنقدر پشت در می ماند تا جواب بشنود ، اما صدایی از پیرزن بر نمی خیزد ، عمو نوروز در را باز می کند ، بوی خوش تمیزی خانه و زیبایی سفره ، را می بیند ،

پیرزن در خواب است ، او تر و تمیز و شسته و رُفته است ، لپهایش گل انداخته ، چقدر دوست داشتنی است ، گل چارقدش را می بیند ، گل را بر می دارد یا نه ، شاید ، چقدر او را دوست دارد ، چقدر سرما و گرما را طی کرده و چقدر راه رفته تا به خانه او رسیده ، همینقدر و همین اندازه که پیرزن در خانه نشسته و منتظر آمدن او بوده است .

پیدایش کند یا نه ؟    - بگذار بخوابد ، آنقدر پیرزن خسته را دوست دارد که دلش نمی آید بیدارش کند .

مدتی می نشیند ، پکی به قلیان می زند و به انتظار ، اما پیرزن بیدار نمی شود .

... دیگر وقت تمام شده است . باید گذاشت و رفت ، برای دیدار وقت کمی باقی مانده است ، ای کاش می شد بود و ماند و نرفت ، اما او ناچار است ، باید برود ...

گلی را که به همراه خود آورده را لا به لای موهای پیرزن می گذارد ، نه شاید هم روی آب ماهی می اندازد ، نه گمانم که بر جای آن گلی که پیرزن به چارقدش زده بود می گذارد و می دوزد و گل چارقد پیرزن را می برد ، بله همین کار را می کند .

عمو نوروز می رود ... می رود ، و چه تلخ و سخت می رود ، ماهی تنگ بلور فقط سختی رفتن عمو نوروز را می بیند و در تنگ بلورین خود اشک می ریزد .

پیرزن هم خواب عمو نوروز را می بیند ،  و او را صدا می زند . آهای پیرزن ... پیرزن بیدار شو ( او را تکان می دهد )،

شاید اگر زود بجنبی او را پشت در خانه ببینی

شاید اگر زودتر بجنبی او را در پیچ کوچه بیابی

شاید اگر زودتر بجنبی او را درست پشت دروازه شهر بیابی

نه نه ، دیگر بیدار نشو ، که غمگینتر خواهی شد ... سخت است اگر بفهمی که چه شده

و بالاخره پیرزن بیدار شد ، غمگین شد و حسرت خورد ،

و من اینجا نشسته ام و غمگین هستم ،

باید عمو نوروز او را بیدار می کرد ... چرا این کار را نکرد ؟

باید او نیز نمی خوابید ، چرا این کار را کرد ؟

نه نه ، من نباید این گونه بگویم ، آدمیان را با سرنوشت هجران سرشته اند ،

مگر تبعیدی می تواند در زندان بخندد...