آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

عشق و حافظ
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حافظ ، نامه عاشقانه ، ادعا ، دوستی

ما ضعیفان تسلیم شده در برابر نان زندگی هستیم ، همه مان ، بدون استثنا ، مجیز می گوییم و می خوانیم که بجز ابروی توام نیست محراب .

هر چیزی در یک آن دل ما را صید می کند و نجوا می کنیم که چه خوش صید دلم کردی ... که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد، !

اگر به سفر می روید ، خواهشمندم حافظتان را کنار بگذارید ، حافظی که نتوانست آن یگانه یار را برایتان از دستبرد وجود دیگری و حضور دیگری نگاه دارد چه به درد می خورد ، حافظی که نتوانست آن دیگری را از دستبرد آن دیگر مصون بدارد چه حافظی است ، غزلیاتی که نمی تواند استاده چون شمع سوزان و گدازان شما را تا صبح به نیستی بکشاند تا پریچهره ای بکشدتان ، چه به درد می خورد ، مسخره است حافظ کنار اتاق فاکس و خبر ، مسخره است حافظی که کنار آن اضافه کار و قهقهه تمسخر آمیز و خم شدنها و ... باشد ، شما یک حافظ معمولی می خواهید یک پیام آور و شعار ده معمولی در محبت ، چه زجری می کشد این کتاب در دست شما ،

اگر به سفر می روید ، بدانید که به دنیای واقعیت زندگی می روید و حافظ را در این بازیهای واقعی جایی نیست ، حافظ را تا سر حد معمولی بودن تنزل ندهید ، این همه بلندی را ،

برادر ، شما به شهری بروید که قله داشته باشد ، بزودی زود وجود خود را سرشار از قله ها کنید ، بلند و مصمم ، من از دیدن دشتهایی که بساط پای هر کسی بر آن راه باز می کند دلم می گیرد ، می شود پارک سیزده بدر ، همه از آن سر در می آورند ،           برادر ، قله نبودید ، و گرنه قله ای دیگر ، براحتی سر به فلک کشیده و مغرور شما را در می یافت ، و شما نیز ...

زمانه را چه شده است که اینک لیلایان و مجانین ( اگر چنین باشیم ) در اندیشه رزق و روزی خود ، ترک مکان می کنند و شعار می دهند که قرب و بعد در کار نیست !

می دانید !! ما اینک در خم اولین کوچه یکدلی مانده ایم ،

و اینک - اگر چه نمی خواهم - اما پرده های اسرار آمیز و سر به مهر درون را باید برای یکبار هم که شده کنار گذاشت و دست به کتاب حافظ عزیز برد ...

هر چند که هجران ثمر وصل بر آرد

دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی

آمرزش نقد است کسی را که در اینجا

یاری است چو حوری و سرایی چو بهشتی

در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد

چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

... تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

... از دست چرا هِشت سر زلف تو حافظ

تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی

از این متعجبم که عاقلانه ترین کارها را به نام محبت و دوستی عجین می کنیم ، گویی سر خود را کلاه می گذاریم ، و همراهش چند اصطلاح زیبای قرن تسلط عشق و دوستی حقیقی .

ما هیچ کدام دوست نیستیم و ادعای دوستی می کنیم ، هیچ کدام عاشق نیستیم و ادایش را در می آوریم ، با کلماتی که مخصوص مخلصان عاشق است

ما آدمهای معمولی هستیم و مدام با کتاب حافظ ، روزگار می گذرانیم ، فریبکاریم نه محب !