آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

توبه
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: تذکره الاولیا’ ، فرید الدین عطار نیشابوری ، بایزید بسطامی ، رعنایی

نقل است که از بایزید پرسیدند که : پیر تو که بود ؟ گفت : پیرزنی ؛ یک روز در غلبات شوق و توحید بودم ، چنان که مویی را گُنج نبود  . به صحرا رفتم ، بی خود . پیرزنی با انبانی آرد برسید . مرا گفت : این انبان مرا برگیر . - و من چنان بودم که خود نمی توانستم بُرد -. شیری را اشارت کردم ، بیامد . انبان بر پشت او نهادم و پیرزن را گفتم : اگر به شهر روی ،  گویی که را دیدم ؟ - که نخواستم که داند که من کی ام -. گفت : ظالمی رعنا را دیدم . پس گفتم : هان چه گویی ؟ پیرزن گفت : هان ! این شیر ، مکلف است یا نه ؟ گفتم : نه ! گفت : تو آن را که خدای - عز و جل - تکلیف نکرده است ، تکلیف کردی ، ظلم نباشد ؟ گفتم : باشد  . - و با این همه می خواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطیع است و تو صاحب کراماتی ! این نه رعنایی بود ؟ گفتم : بلی .

توبه کردم و از اعلا به اسفل آمدم .

این سخن ِ پیر من بود .

   از : تذکره الاولیاء - فرید الدین عطار نیشابوری