آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

به رقص آ
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: جلال الدین محمد مولوی ، دیوان شمس تبریزی ، رقص

آمد بهار جان ها ، ای شاخ تر ! به رقص آ

چون یوسف اندر آمد ، مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور ! مانند شیر مادر

ای شیر جوش در رو ، جان ِ پدر به رقص آ

چوگان ِ زلف دیدی ، چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی ، بی پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی ، آمد مرا که : چونی ؟

گفتم : بیا ! که خیر است ؛ گفتا : نه ، شر . به رقص آ

از عشق تاجداران ، در چرخ او چو باران

آنجا قبا چه باشد ، ای خوش کمر به رقص آ

ای مست ِ هست گشته ! بر تو فنا نبشته

رقعۀ فنا رسیده ، بهر سفر به رقص آ

در دست جام ِ باده ، آمد بُتَم پیاده

گر نیستی تو ماده ، زان شاه ِ نر ، به رقص آ

پایان ِ جنگ آمد ، آواز ِ چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ، ای بی هنر ، به رقص آ

تا چند وعده باشد ؟ وین سر به سجده باشد ؟

هجرم ببرده باشد ؟ دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی ، گوید مرا فلانی

کای بی خبر فنا شو ! ای با خبر به رقص آ

طاووس ِ ما در آید ، وان رنگها بر آید

با مرغ ِ جان سُراید : بی بال و پر به رقص آ

کور و کران ِ عالم ، دید از مسیح مرهم

گفته مسیح ِ مریم ، کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است ، تبریز رشک چین است

اندر بهار ِ حُسنش ، شاخ و شجر ! به رقص آ

   از : جلال الدین محمد مولوی - دیوان شمس تبریزی