آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

یک لیوان شطح داغ
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شطحیات ، احمد عزیزی ، نافله ناز ، انتشارات برگ

خورشید و چند کلاغ عبوس .... پاییز ِ اسلام آباد، من پیش از بارش شبنم در دشت ، ایستگاه هفت آبادان ، شبح مک فارلین در غروب ، یک بسیجی تنها در جاده ...

تهران - فرمانیه - نبش دیباچی شمالی - مجموعه مسکونی یأس فلسفی - یک بنز سیاسی - چند دختر پانکی که از دانسینگ زیرزمینی آمده اند، شب و یاسهای خوشبو ، اشرافیت مرموزی سایه افکنده بر استخر ، رؤیای لیلا در جزایر مجنون ...

با چشمهایی شیمیایی شده نگاه می کنم : صدای ازدحام ، نجوای جمع ، زمزمه انبوه ، آینه های تو در تو ، سلامهای تند و خداحافظی های کوتاه ، من اهل کجا هستم ؟

تکرار آفتاب ، تهوع تاریکی ، سرماخوردگی عظیمی که میراث باستانی زمستان است ، آبهای فصلی ، سینوسهای باد کرده ، استمداد از کاشف پنی سیلین، استخوانی که در قهوه خانه عصب ، تیر می کشد ، دستی که در بستر بازوان تو خواب رفته است ، چشمی که به شیوه فتو کرومیک ، فلسفه می خواند ، منظره حیرت آوری در نگاه آستیگ مات توست ، نگاهی که از مقبره توتون خامون بر می خیزد ...

تو به کجای خود خیره شده ای ؟ با این نگاه عفونی ، این نگاه لبریز از ویروسهای پاییز، این نگاه نگران که چون خون از پس رگهای گردن تو فوران می کند . هیچ کس در انتظار پادشاهی آسمان نیست ، هیچ کس ملکوت آبها را نمی خواهد ، اینک رستگاری نزدیک است : یک ساندویچ فروشی که اشتهای حقیقت را در تو فرو می نشاند ، دو هروئینی سرگردان که در تشنج مرگبار 27 درجه زیر صفر را در تن دارند.

امسال گرگها به شهر آمده اند و چند پاسبان را خورده اند ، پزشکان در حین عمل ، قلب آدمیان را می دزدند، هیچ کس به فندک هیچ کس رحم نمی کند، کنار هر دکه ای یک میشل عون ایستاده است و سیگار را به نرخ کانزاس سیتی می فروشد ، کفشهایت درمانده اند ، دستهایت به جست و جوی عبث بر کشاله ران هایت فرود می آید ، آیا عینکت را در خواب گم نکرده ای ، آیا کرایه خانه این ماهت را به حساب پس انداز دکتر متخصص حلق و بینی نریخته ای ؟

دم در دانشگاه ، شجریان ناله می کند ، بچه ای دست تو را به جای پدرش می کشد ، تو چند گام با زن فرضی خود به آنسوی پیاده رو می روی . دستت خالی است از اصغر لاتی مالخر، یک هزار تومانی ِ قلابی ، قرض می کنی، اکنون در تاکسی هستی ، بوی گند عرق ، از یقه چرکین راننده می آید: آه خورشیدت را فراموش کرده ای ، ستاره تو در ازدحام کاموافروشی گم شده است !

بامب ...!! صدای انفجار دلی که ضامن قیمتها را کشیده است ، و سوت عجولانه چند پسر بچه که به دنبال توپی ماهوتی در بیشه های سوخته خاطرات تو می دوند، آنجا کودکی توست ، دو قدم بالاتر از درختی که استخوانهایت زیر آن ، ترکش بلوغ را تجربه کرد: کدام کوبلن تو را به یاد رودخانه زادگاه انداخته است ؟

مجسمه نیم تنه اسکندر مقدونی ، خیابان ولی عصر ،کوی حجتیه ، پلاک 1+12، مردی متقی نشسته است و لباس زیر زنانه می دوزد: از تولید به مصرف ! ای اسکناس بی پشتوانه آرامش ،ای دستهای خاکی که در زمینهای بایر روح خود ، خوک می کاری و با کود حیوانی ، انگلهای عظیم الجثه مدفوع گناهکاران را می پروری، نه پاییز و نه بهار - تو ییلاق بودن خود را گم کرده ای . یادت می آید آن غروب تنگ را برای چند سی سی تبسم می لرزیدی، و لبهای تو بوسه سوزناک سرب را تجربه کرد، اکنون انگشت میانی تو می لغزد ، تو بر عصب خویش فرود آمده ای با خنجر ، هنوز رگهایت از بیماری کهنه تشنج رنج می برند، مُسَکن دعا کجاست ، افیون ِ آه ، آن تسلیت دردناکی که هر روز در برابر آیینه به خود می دهی : نه ! هنوز دندانهای جلوت سالم است .

در اتوبوس ملی خط واحد هستی ، زنت یکپارچه عزای شب عید است ، می خواهی خاطره خاطرخواهی را زنده کنی : کارگردانی که فیلم خام ندارد ، در اطاق مونتاژ لبخند هستی ، آرام آرام از اپرای مسافران نزول می کنی ، مشتی پوست و استخوان ِ پیر منتظرند: مگسهایی که می خواهند عقاب شکار کنند.

دست نیمه خود را می گیری ، در ویترین ، آیینه و شمعدان پیداست ، چند قطره نوالژین از چشمانت فرو می چکد : چقدر باید برای حق شارژ معوقه ماه پیش ، کاغذ سیاه کنی ؟ سیگار بعثی سومر با قیمتی به سنگینی نام صدام ! اجناسی که بر گرد سیاره مشتری می گردند ، سرت سوت می کشد ، معده ات به دستشویی احتیاج دارد : تابلوی دکتر مجاری ادرار...

صومعه کوچکی از دختران دبستانی در نگاهت می گریزند، در خیابان جمهوری ، مردی با لهجه آتاتورک ،کراوات می فروشد، در خیابان جمهوری مارک ، دلار ، سکه ، خرید و فروش می شود، در خیابان جمهوری، سپورها، استفراغ ملک فهد را جاروب می کنند، تو حضور هخامنشیان جدید را از دریچه چند سفارت خارجی ، حس می کنی،در خیابان جمهوری لجن های کنار جو ، بوی نظام شاهنشاهی می دهد.

مغازه ای زردشتی با علامت فره ایزدی، تاریخ را باز می کنی جوکهای ملانصرالدین شاه را می خوانی ، ماجرای خواجه تاجدار، قساوت اشرف دهقان ، شجاعت شاه سلطان حسین ، به کشتار ارامنه فکر می کنی و آسوریانی که به حاشیه تاریخ ، پناه برده اند ، زوال امپراطوری عثمانی را در قندی که به استکان انداخته ای می بینی ، تنگه بسفر،عطسه ای که از دماغ داریوش پرید و اقوام سکاها را بیدار کرد.

به سوی مغازه ای راه افتاده ای با ویترینی به شیوه استیمن کالر، زنت در اعماق بیداری به خواب رفته است ، مثل قوم موسا از نهر کنار خیابان عبور می کنی ، لباسهای نقره ای ، مانتوهایی با سیستم سکام که در اندک چرخشی شبکه سی بی اس را نمایش می دهند، لباسهای نقره ای ، پیراهنها و دامنهای طلایی بلند، تلفیقی غریب از مقنعه و ماکسی ژوپ به بلاهت قوم ابراهیم می خندی: ابراهیم ! آیا تو بتهای ما را شکسته ای ؟

لژیون ماتیک فروشی ، شمشیر اسکندر بر روی اتیکتها در اهتزاز است ، هزار آینه تو را به تماشا دعوت می کنند، زنت ، کوله بار تنت را به سمت مانتو فروشی می کشد و بامداد روز چهارم ، در حضور پیلاطیس ، لباسی ارغوانی را بر تنش پوشانیدند و او را کشان کشان به محلی که جلجتا نامیده می شد - بردند.

صفحه آگهی ها بر گرام روزنامه : یک ویلای سه خوابه مجهز در شمالی ترین قسمت تهران به فروش می رسد ، یادبود : سومین سال عروج عارفانه دو فرزند شهیدمان ، مهندس احمد بیدار و ابوذر بیدار را در بهشت زهرا گرامی می داریم ، حمله گرگها به پاسبان در باختران ، بوق ! بوق ! تاکسی صد کورس دیگر بگیر و مرا در  میدان حر پیاده کن !

 

از : احمد عزیزی ، نافله ناز ، شطحیات احمد عزیزی ، (چاپ اول ، تهران : انتشارات برگ ، ١٣۶٨) ، صفحات ٢۴١ تا ٢۴٧.