آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

دعای امام هادی برای مرد ایرانی
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: امام هادی ، امام علی النقی ، امام دهم ، فضایل امام هادی

الف - برادرم حسین بن محمد برایم نقل کرد و گفت : دوستی داشتم که معلم فرزندان بَغا یا وصیف - تردید از من است - بود . او به من گفت : امیر در هنگام مراجعتش از دارالخلافه به من گفت : امروز امیرالمؤمنین این شخص را که به او ابن الرضا می گویند ، زندانی کرد و او را به علی بن کرکر سپرد. شنیدم که می فرمود : من در نزد خداوند از ناقه صالح گرامیترم «تَمَتّعوا فی دارکم ثلاثه ایّام ذلک وَعدٌ غیرُ مَکذوب» (سه روز در خانه های خود از زندگی بر خوردار شوید که این وعده ای است خلاف ناشدنی). مقصود حضرت را از این آیه و سخن نفهمیدم که چیست . دوستم گفت : به امیرم گفتم : خداوند بر عزتت بیفزاید ؛ او تهدید کرده است . ببین بعد از سه روز اتفاقی می افتد ؟

فردای آن روز خلیفه ، ابن الرضا را آزاد کرد و از او پوزش طلبید . روز سوم یاغز و یَغلون و تامش به همراه گروهی بر خلیفه شورید و او را کشتند و فرزندش مستنصر را به جای او نشاندند.

ب - گروهی از مردم اصفهان ، از جمله ابو العباس احمد بن نصر و ابو جعفر محمد بن علویه نقل کردند که : در اصفهان مردی بود شیعه ، به نام عبدالرحمان. از او پرسیدند : چه شد که از میان همه مردم فقط به امامت علی النقی معتقد شدی و نه جز او ؟ گفت : چیزی دیدم که باعث این کار شد . من مردی فقیر و در عین حال حرّاف و با جرئت بودم . در یکی از سالها ، اهالی اصفهان مرا با عده ای دیگر برای دادخواهی به دربار خلیفه فرستادند . روزی در حضور خلیفه بودیم که دستور احضار علی بن محمد بن الرضا صادر شد . به یکی از حاضران گفتم : این مردی که دستور احضارش را صادر کرد کیست ؟ گفته شد : او مردی علوی است که رافضیان به امامت او اعتقاد دارند . سپس گفت : حدس می زنیم که متوکل او را احضار کرده که بکُشد. گفتم : از این جا تکان نمی خورم تا ببینم این مرد چگونه مردی است . وی ، در حالی که سوار بر اسبی بود آمد . مردم در سمت راست و چپ مسیر صف کشیده بودند و به او نگاه می کردند . چون او را دیدم ایستادم و به ایشان نگاه کردم . محبتش در دلم افتاد . لذا در دلم دعا می کردم که خداوند شرّ متوکل را از او دفع کند . او از میان صف مردم حرکت می کرد و چشمش را به یال اسبش دوخته بود و به اطراف توجه نمی کرد . من دائماً برایش دعا می کردم ،وقتی به من رسید صورتش را به طرف من برگرداند و گفت : خداوند دعایت را مستجاب فرمود و عمر طولانی به تو عطا کرد و اموال و فرزندانت را زیاد گردانید.

بعد از آن واقعه ما به اصفهان برگشتیم . خداوند آنقدر به من ثروت عطا فرمود که در ِ خانه ام را بر آنچه در آن است ، هزار هزار درهم ارزش دارد قفل می کنم و این سوای ثروتی است که در بیرون از خانه دارم . ده فرزند نیز روزی ام شده و هفتاد و اندی سال هم از عمرم می گذرد . این است علت اعتقاد من به امامت چنین کسی که از قلبم خبر داشت و خداوند دعای او را در حق من اجابت فرمود .

از : بحارالانوار ، جلد ۵٠، صفحه١٨٩ ، حدیث اول . به نقل از : منتخب میزان الحکمه ، محمد محمدی ری شهری ، صفحات ۵٠تا۵٣.