آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

بخشی از منظومه مرداب ها و آب ها - زنده یاد سید حسن حسینی
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر سید حسن حسینی ، منظومه مرداب ها و آب ها ، گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس ، نقد

ماجرا این است : کم کم کمیّت بالا گرفت

جای ارزشهای ما را ، عرضه کالا گرفت

احترام "یا علی" در ذهن ِ بازوها شکست

دست ِ مردی خسته شد ، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت ، بار دیگر چاک خورد

خطبه های آتشین ، متروک ماند و خاک خورد

زیر بارانهای جاهل ، سقف تقوا نم کشید

سقفهای سخت ، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سِحر ، از دلها محبت غیب شد ؟

ناجوانمردی هنر ، مردانگیها عیب شد !

خانه دلهای ما را عشق ، خالی کرد و رفت

ناگهان برق محبت ، اتّصالی کرد و رفت !

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت

صورت آیینه ، زنگار فراموشی گرفت

باغهای سینه ها از سروها خالی شدند

عشقها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق ِ خدایی دوک شد

کلّه احساسهای ماورایی پوک شد

آتش بی رنگ در دیوان و دفترها زدند

مُهر "باطل شد" به روی بالِ کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت

در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند

زمره بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست ِ زرپرست و زرپرست ِ سرپرست

لَنگی ِ این قافله تا بامداد محشر است !

از همان دست نخستین ، کجروی ها پا گرفت

روح تاجر پیشگی در کالبدها جا گرفت

کارگردانان ِ بازی ، باز با ما جِر زدند

پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر ِ رسا بر روح مردی خوانده شد

طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور ، عشق را از یاد بُرد

باز چون سابق ، کلاه ِ عاشقان را باد برد

سالکان را پای پُر تاول ز رفتن خسته شد

دست پُر اعجاز ِ مردان ِ طریقت بسته شد

سازهای سنّتی ، آهنگ دلسردی زدند

ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را ، بال و پَر ِ کرکس گرفت

آسمان از سینه ها خورشید ِ خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد

روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سر کشید

شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان ، شلاق بر باور حکومت می کند

در بلاد شعله ، خاکستر حکومت می کند

تیغ آتش را دگر آن حدّت ِ موعود نیست

در بساط شعله ها ، آهی بغیر از دود نیست

دود در دود  و سیاهی در سیاهی ، حلقه زن

گِرد دلها ، هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی

چهره ها لوح ریا ، آیینه ها درمرخصی

از زمین ِ خنده ، خار ِ اخم بیرون می زند

خنده انگار از شکاف ِ زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل ِ محض

جز به ندرت ، دفتر لبخندها تعطیل ِ محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند

یا که هق هق ِ تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین

فصل ، فصل بارش اشک است و شط آستین

آنچه این نسل ِ مصیبت دیده را ارزانی است

پوزخند آشکار و گریه پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست

پوزخند است این شکاف ِ بی تناسب ؛ خنده نیست

مثل یک بیماری ِِ مرموز در باغ و چمن

خنده های از ته ِ دل ، ریشه کن شد ریشه کن

الغرض با ماله غم ، دست بنایی شگفت

ماهرانه حفره لبخندها را گِل گرفت

**

اشکهای نسل ما اما حقیقی می چکند

از نگین چشمهای خون ، عقیقی می چکند

**

ماجرا این است : مُردار ِ تفرعن زنده شد

شاخه های ظاهراً خشکیده از بُن ، زنده شد

آفتابی نا مبارک ، نفس ها را زنده کرد

بار دیگر اژدهاک ِ خشک را جنبنده کرد

قبطیان ِ فتنه گر ، جا در بلندی کرده اند

ساحران با سامری ها ، گاوبندی کرده اند !

 

من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام

بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها ، افتادن ِ آوا ، ز اوج

بر عصب های رها ، پیچیدن شلاق موج

دیده ام بسیار ، مرگ غنچه های گیج را

از کمر افتادن ِ آلاله افلیج را

در نخاع بادها ، ترکش فراوان دیده ام

گردش تابوتها را در خیابان دیده ام

گردش تابوتهای بی شکوه آهنین

پُر ز تحقیر و تنفر ، خالی از هر سر نشین

در خیابان جنون ، در کوچه دلواپسی

کرده ام دیدار با کانون ِ گرم ِ بی کسی !

دیده ام در فصل نفرت ، در بهار ِ برگریز

کوچ تدریجی ِ دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیده ام در فصلهای مبتذل

خسته و سر در گریبان - با عصا زیر بغل -

تن به مرداب مُهیب ِ خستگی ها داده اند

تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش ِ چنگیز ِ چپاول ، پشت را خم کرده اند

گوشه ای از خوان ِ یغما را فراهم کرده اند !

ماجرا این است ، آری ماجرا تکراری است

زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد ؟

بال معراج و خیال ِ عرش پیمایی چه شد ؟

پشت این ویرانه های ذهن ، شهری هست ؟ نیست

زهر این دلمُردگی را پاد زهری هست ؟ نیست

ساقه امیدها را داس نومیدی چه کرد ؟

بادل ِ پُر آرزو ، احساس ِ نومیدی چه کرد ؟

هان کدامین فتنه ، دکّان وفا را تخته کرد ؟

در رگ ِ ایمان ما ، خون صفا را لخته کرد ؟

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها ؟

از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها ؟

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد ؟

ای عزیزان ! "رستخیز ناگهان" ِ ما چه شد ؟

دشت ِ دلهامان چرا از شور ِ یا مولا فتاد ؟

از چه طشت ِ انتظار ما ، از آن بالا فتاد ؟

**

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است

صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق ِ گُل می زند

بین دریا و دلم ، از روشنی پُل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند

زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا تپیدن های گرمم می برد

در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

"قطره سرگشته عاشق" خطابم می کند

با خطابش ، همجوار روح آبم می کند

تیغ یادش ریشه اندوه و غم را می زند

آفتاب هستی اش ، چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او ، آیینه من صیقلی است

طالع از آفاق جانم ، آفتاب ِ "یاعلی" است

"یاعلی" می تابد و عالم منوّر می شود

باغ دریا ، غرق گلهای معطّر می شود

چشم هستی ، آبها را جز علی مولا ندید

جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش ، پهلو به مطلق می زند

تا ابد در سینه ها کوس ِ انا الحق می زند

قلب من با قلب دریا همسُرایی می کند

یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای "یا علی"

غرش ِ بی وقفه امواج ، در دریا "علی"

موجها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد

پیر دریا ، کف به لب آورده ، یا هو می کشد

مثل ِ مرغان ِ رها در اوج می چرخد دلم

شادمان در خانقاه ِ موج می چرخد دلم

موج چون درویش ِ از خود رفته ای ، کف می زند

صوفی ِ گردابها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ، ارغوانی می شود

جنگل انبوه ِ دریاها ، خزانی می شود

کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب

باز ضربت می خورد ، مولای دریا از سراب

پیش چشمم ، باغهای تشنه را سر می بُرند

شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می بُرند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند

روی پل ، تابوتها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم ، عِطر جنون می آورند

بادهای باستانی ، بوی خون می آورند

صورت اندیشه ام ، سیلی ز دریا می خورد

آخرین برگ از کتاب آبها ، تا می خورد

 

 

12 - 15 تیرماه / یک هزار و سیصد و هفتاد و چهار

تهران - ساحل خزر

 

از : دکتر سید حسن حسینی ، گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس ، به انتخاب و توضیح حسن حسینی ، ( چاپ دوم ، تهران : انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنری ، 1387) ، صفحات 309 تا 316.