آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه !
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نمایشنامه شهر قصه ، سکه ، قلب ، سکه قلب

موش :

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم ِ عاقل آخه عاشق نمی شه

می گه یا اسم آدم دل نمی شه

یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه

بهش می گم : جون دلم !

این همه دل توی دنیاست چرا -

یک کدوم مثل دل ِ خراب ِ صاب مُرده من

پاپی زنهای خوشگل نمی شه ؟

چرا از این همه دل

یک کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست ،

یک کدوم صُب تا غروب

تو کوچه ول نمی شه ؟

می گه یک دل مگه از فولاده

که تو این دور و زمونه

چششو هم بزاره

هیچ چیزی نبینه

یا اگر چیزی دید

خم به ابروش نیاره

می گم آخر بابا جون !

اون دل فولادی

دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشش

زیر پاش گِل نمی شه

می گه هر سکه می شه قلب باشه

می گه هر سکه می شه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمی شه !

نه دیگه ، نه دیگه ، نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

   

- بهش می گم سکه قلب ، لااقل کام خودش شیرینه

دیگه هر شهد ، براش زهر هَلاهل نمی شه !

قصه گو - می گه اون شیرینی به درد شاعر می خوره

که با شمع و گل و پروانه و بلبل ، بغل هم بذاره -

بشینه نیگا کنه ، های های گریه کنه ، شعر بگه !

- بهش می گم عزیزکم ! جانکم ! امیدکم ! قلبک بازیگوشم !

سکه قلب اقلاً قلب است ، می شه باهاش سر کسی کلاه گذاشت ، یا کلاهی برداشت

هیچ قلبی مثل تو عاطل و باطل نمی شه !

قصه گو - می گه اون قلب فقط به درد ملا می خوره.

- بهش می گم ملا بازم هر چی باشه ، دست کم به فکر نفع خودشه

بی خودی منصف و عادل نمی شه .

 - عینهو فرشته سر در دیوان قضا ، تا حالا سی ساله چسبیده به دیوار ، که چی ؟

که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه !

قصه گو - می گه هر فرشته ای کاسب و بقال نمی شه !

- تازه هر بقالی ام اِنقده احمق نمی شه که با دستمال ببنده چششو ، بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه ، دیگه اون مثقال مثقال نمی شه ، دیگه اون فلفل فلفل نمی شه !

قصه گو - بابا ول کن حاج آقا ! دل به فلفل آخه دخلی نداره ، فلفل شما م مثل سکه قلب ، همه چی داره بغیر از فلفل ، عینهو قلب شما قلابی است ، توی دل هر چی باشه بجز از عشق و محبت چیزی داخل نمی شه .

- داش من ! از قول ما به این دل وامونده ات ، حالی کن عشق مث دسته چپق ، باس حتماً دو تا سر داشته باشه ، آخه عشق یک سره باعث درد سره !

قصه گو - می گه اون عشق ، فقط به درد خراط می خوره .

- بهش بگو عقلم آخه خوب چیزیه ، اگه فرهادی شیرینت کو ؟ اگه مجنونی ، لیلی ت کجاست ؟

قصه گو - آخه مرشد ! مجنون ، اگه لیلی داشت مجنون نمی شد ، وقتی هم شد دیگه عاقل نمی شه .

- بهش بگو دست ور دار ، دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره ، توی دنیا دیوونه فراوونه ، مگه تو نوبرشو آوردی ؟

- کاملاً صحیح می فرمایید ما تو تاریخ کسانی داریم مثل اسکندر مقدونی یا ناپلئون ...

- مثل هیتلر ، مثل چنگیز مغول...

- راه دور چرا بریم ؟ این عمو سام خودمون !

قصه گو -  می گه هر آدم دیوونه ای لشکر کش نیست ،  هر کی لشکر کشه آدم کش نیست ،

- هر کی آدم بکشه ، اصغر قاتل نمی شه !

 

از : نمایشنامه شهر قصه - پرده سوم - از انتشارات رادیو تلویزیون ملی ایران .