آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

پرچین و سوال
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: فیلم آینه ، آندره یی تارکوفسکی ، آلیوشا ، پرچین

زن: من هم یک پسر دارم، البته نه به بزرگی ِ این. این روزها سر کردن با بچه‌ها سخت است. خب، با این جنگ [زن جلوی آینه‌ای که آلیوشا خود را در آن می‌نگریست، بار دیگر گوشواره‌هایش را بر انداز می‌کند]. این‌بار، دلم دختر می‌خواهد. دوست دارید پسرک را ببینید؟ خوابیده.

ماریا:   بیدارش نمی‌کنیم؟

زن: خیلی آرام می‌رویم. پسرکم دوست داشتنی است .

به طرف اطاق بچه می‌روند. آلیوشا در تصویر می‌ماند، که مکث می‌کند.

۱۵۷ - اطاق بچه. پشه بند را بالا زده‌اند، و بچه در بستر سپیدش خوابیده است. دوربین به بستر نزدیک می‌شود. زن آهسته حرف می‌زند که بچه بیدار نشود .

  زن: [بیرون از تصویر] این اواخر رفت سراغ پدرش و پرسید: «چرا سکه پنج کوپکی بزرگتر است و ده کوپکی کوچکتر؟» من از زور ِخنده  نشستم روی زمین، و شوهرم نتوانست جوابی بدهد...

۱۵۸- آلیوشا، بی علاقه به موضوع، ایستاده است، و ماریا کنارش، که انگار هیچ به زن گوش نمی‌دهد، و پسرش را نوازش می‌کند .

زن : [بیرون از تصویر] او دلش دختر می‌خواست، حتی اسمش را هم انتخاب کرده بود: لارا. من لباسهای صورتی آماده کرده بودم، و گهواره و روبانهای صورتی. همه چیز باید عوض می‌شد. این راهزن ِ کوچولو حسابی ما را به دردسر انداخته بود ...

ماریا آشکارا نشان می‌دهد که حوصله ندارد.

۱۵۹ - چهره بچه که حالا، در خوش خلقی ِتمام، بیدار شده و آرام لبخند می‌زند

...

 

 

۱۷۶-  بستر ِالکسی. دوربین حرکت می‌کند تا به دستش (دست ِآندره‌ی تارکوفسکی) برسد.  

 

الکسی:    راحتم بگذارید ... من فقط می‌خواستم خوشبخت باشم .

 

زن: [بیرون از تصویر]! بله، اما مادرت چه می‌شود اگر از بستر بیرون نیایی؟

 

الکسی دست می‌برد و پرنده‌ای نیم‌جان را از روی ملافه سفید بر می‌دارد و در مشت می‌گیرد. چند پر ِپرنده بر ملافه ریخته است .

 

الکسی:   مهم نیست ... همه چیز تمام می‌شود ... همه چیز درست می‌شود .

 

دوربین بالا می‌رود و دست ِراوی در قاب می‌آید و پرنده را، در حرکت ِآهسته، رها می‌کند .

 

۱۷۷ - حرکت دوربین در چشم‌انداز ِ سرسبز. پس از سکوتی طولانی، موسیقی باخ آغاز می‌شود: قطعه نخست از «انجیل به روایت یوحنا» پاسیون سن ژان  (BWV . 245):

 

«خدایا! خدایا! ای سرور ما!»

 

به تصویری دور از خانه می‌رسیم. دوربین پایین می‌آید، از دیرک ِپرچین می‌گذرد، ماریا سرش را بر سینۀ همسرش گذاشته، که روی علفها دراز کشیده است، بعد می‌نشیند و به چشم‌انداز نگاه می‌کند .

 

پدر: دلت می خواهد پسر باشد یا دختر؟

 

ماریا لبخند می‌زند و بغض می‌کند، و می‌خندد، و می‌گرید. و دوباره به سوی چشم‌انداز می‌نگرد .

 

۱۷۸ - به مادر پیر می‌رسیم ، که تشتی از رخت به یک دست دارد، و الکسی ِکوچک همراه ِ اوست. می ایستد .

 

۱۷۹ - بر زمین، خزه‌هاست و حشره‌ها، و شکوفه‌ها، و علفها، و تنۀ درختی، و چاهی خُرد با چیزهایی در تَهَش .

 

۱۸۰ - در چشم انداز، مادر پیر می‌آید و دست دخترک را می‌گیرد. پسر بچه پشت سرشان راه می‌افتد. بندی پاره می‌شود .

 

۱۸۱ - دنبالۀ تصویر ِنگران ِماریا، که هنوز لبخند می‌زند، و باز سوی چشم انداز بر می‌گردد. و موهای پشت ِسرش .

 

۱۸۲ - مادر پیر و دو کودک از میان علفهای بلند می‌گذرند. پسر بچه همچنان در فاصله‌ای اندک دنبالشان می‌آید، لحظه‌ای از قاب بیرون می‌روند. دوباره به الکسی ِکوچک می‌رسیم، که لحظه‌ای می‌ایستد، و فریادی می‌کشد، نشانه‌ای از سرخوشی، و باز خانم و دخترک را می‌بینیم، و سرانجام هر سه دور می‌شوند، و ما از آنان دور می‌شویم، و میان ِروشناییهای ِتصویر را انبوهی ِدرختان پر می‌کند.

 

 

 

سکانسهایی از: فیلم «آینه» - اثر آندره‌یی تارکوفسکی

 

ترجمه: صفی یزدانیان - نشر نی، سال ۱۳۷۷