آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

شگفت زدگی شازده کوچولویی که از ستاره " ب 612" آمده بود از آدمها
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شازده کوچولو ، آنتوان دو سنت اگزوپری ، محمد قاضی ، دوستی

* آدم بزرگها هیچ وقت به تنهایی ، چیز نمی فهمند و برای بچه ها هم خسته کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند.

*آدم بزرگها ، ارقام را دوست دارند . وقتی با ایشان از دوست تازه ای صحبت می کنید هیچ وقت از شما راجع به آنچه اصل است نمی پرسند . هیچ وقت به شما نمی گویند که مثلاً  آهنگ صدای او چطور است ؟ چه بازیهایی را  بیشتر دوست دارد ؟ آیا پروانه جمع می کند ؟ بلکه از شما می پرسند : چند سال دارد ؟ چند برادر دارد ؟ وزنش چقدر است ؟ پدرش چقدر درآمد دارد ؟ و تنها در آن وقت است که خیال می کنند او را می شناسند.

*آدم بزرگها همین طورند . نباید از ایشان رنجید . بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها خیلی گذشت داشته باشند.

*جای تأسف است که دوست فراموش بشود . همه مردم رفیق نداشته اند . من هم می توانم مثل آدم بزرگها بشوم که جز به ارقام ، به هیچ چیز علاقه ندارند . و باز برای همین است که یک جعبه رنگ با چند مداد خریده ام ...البته من سعی می کنم شکلهایی از او بکشم که هر چه ممکن است بیشتر شبیه بشود ، ولی زیاد مطمئن نیستم که از عهده بر آیم .

                   

* - تو که می دانی ... آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد ، غروب خورشید را دوست می دارد ...

- پس تو آنروز که چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کردی زیاد دلت گرفته بود ؟

ولی شازده کوچولو جواب نداد.

*اگر کسی گُلی را دوست داشته باشد که در میلیونها ستاره ، فقط یکی از آن پیدا شود همین کافی است که وقتی به آن ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد.

*من آن وقتها هیچ نمی توانستم بفهمم ... می بایست درباره گُلی که در سیاره من روییده بود ، از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش . او دماغ مرا معطر می کرد و به دلم روشنی می بخشید . من هرگز نمی بایست از او بگریزم ! می بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او ، پی به مهر و عاطفه اش ببرم . وه که چه ضد و نقیضند این گلها ! و من بسیار خامتر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم .

*شازده کوچولو از اینجا هم رفت و باز هم با خودش گفت : راستی که این آدم بزرگها خیلی عجیبند ! 

*روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت . آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند . آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند ، اما چون هیچ کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن !

شازده کوچولو پرسید : برای این کار چه باید کرد ؟

روباه در جواب گفت : باید صبور بود . تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی . من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد . زبان سرچشمه سوء تفاهم ها ست . ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی .

فردا شازده کوچولو باز آمد . روباه گفت : بهتر بود به وقت دیروز می آمدی . تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی ، من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد ، و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود . سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد . ولی اگر در وقت نامعلومی بیاییدل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید ... آخر هر چیز باید آیینی داشته باشد .

*روباه گفت : خدا حافظ و اینک راز من که بسیار ساده است : بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید . آنچه اصل است از دیده پنهان است .

شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :

- آنچه اصل است از دیده پنهان است .

- آنچه به گل تو چنان ارزشی داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای .

* روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی . تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود . تو مسئول گل خود هستی ...

شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :

من مسئول گل خود هستم ...

 

از : آنتوان سنت دو اگزوپری ، شازده کوچولو ، ترجمه محمد قاضی ، ( چاپ دهم : تهران ، انتشارات امیرکبیر ، ١٣۶١ ) ، گزینش از صفحات ١۴ تا ٩١ .