آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

لطف حق
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: پروین اعتصامی ، لطف حق ، موسی ، نمرود

مادر موسی ، چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند ِ خُرد ِ بی گناه !

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای ؟

گر نیارد ایزد پاکَت به یاد

آب ، خاکت را دهد ناگه به باد

*

وحی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی ؟!

در تو ، تنها عشق و مهر مادری است

شیوه ما ، عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق ، خود را مَباز

آنچه بردیم از تو ، باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما ، آن می کنند

ما ، به دریا حکم طوفان می دهیم

ما ، به سیل و موج فرمان می دهیم

نسبت ِ نسیان به ذات حق مََده

بار کفر است این ، به دوش خود مَنِه

به که برگردی ، به ما بسپاری اش

کِی تو از ما دوست تر می داری اش ؟

نقش هستی ، نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب ، سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری می رود

از پی انجام کاری می رود

ما بسی گمگشته ، باز آورده ایم

ما ، بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست ، هر کس بینواست

آشنا با ماست ، چون بی آشناست

ما بخوانیم ، ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم ، ار بد کنند

سوزن ما دوخت ، هر جا هر چه دوخت

زاتش ما سوخت ، هر شمعی که سوخت

*

کشتیی زاسیب موجی هولناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تند بادی ، کرد سیرش را تباه

روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند

قوّتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست ، اندکی است

ناخدای کشتی امکان یکی است

بندها را تار و پود ، از هم گسیخت

موج ، از هر جا که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم ، آب بُرد

زان گروه رَفته ، طفلی ماند خُرد

طفل مسکین ، چون کبوتر پَر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله ، چون طومار کرد

تندباد ، اندیشه پیکار کرد

*

بحر را گفتم : دگر طوفان مکُن

این بنای شوق را ، ویران نکن

در میان مستمندان ، فرق نیست

این غریق خرد ، بهر غرق نیست

صخره را گفتم : مکن با او ستیز

قطره را گفتم : بدان جانب مریز

امر دادم باد را ، کان شیرخوار

گیرد از دریا ، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو

برف را گفتم که آب ِ گرم شو

صبح را گفتم  : به رویش خنده کن

نور را گفتم : دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی

ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم که خلخالش مَکَن

مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم که صبرش اندک است

اشک را گفتم : مکاهَش ! کودک است

گرگ را گفتم : تن ِ خُردش مَدَر

دزد را گفتم : گلوبندش مبَر

بخت را گفتم : جهانداریش ده

هوش را گفتم که هشیاریش ده

تیرگیها را نمودم روشنی

ترسها را جمله کردم ایمنی

*

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند

دوستی کردم ، مرا دشمن شدند

کارها کردند ، اما پَست و زشت

ساختند آیینه ها ، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه ، چاه

چاهها کندند مردُم را به راه

روشنیها خواستند ، اما ز دود

قصرها افراشتند ، اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس !

جامها لبریز کردند از فساد

رشته ها رشتند در دوک ِ عناد

درسها خواندند ، اما درس عار

اسبها راندند ، اما بی فسار

دیوها کردند دربان و وکیل

در چه محضر ؟ محضر حی ِ جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک

در چه معبد ؟ معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال

توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی ، شد بلند

شعله کردارهای ناپسند

وا رهاندیم آن غریق ِ بی نوا

تا رهید از مرگ ، شید صید هوی

آخر آن نور تجلی ، دود  شد

آن یتیم ِ بی گنه ، " نمرود " شد

رزمجویی کرد با چون من کسی

خواست یاری ، از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانیها بزرگ

شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

برق عُجب ، آتش بسی افروخته

وز شراری ، خانمانها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد ، گشت پست و تیره رای

سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

پشه ای را حکم فرمودم که : خیز !

خاکش اندر دیده خود بین بریز !

تا نمانَد باد ِ عُجبش در دِماغ

تیرگی را نام نگذارد چراغ

*

ما که دشمن را چنین می پروریم

دوستان را از نظر ، چون می بریم ؟

آنکه با نمرود ، این احسان کند

ظلم ، کی با موسی ِ عمران کند ؟

*

این سخن ، پروین ! نه از روی هواست

هر کجا نوری است ، ز انوار خداست ...

 

از : پروین اعتصامی ، دیوان قصائد و مثنویات و تمثیلات و مقطّعات ، لطف حق ،  ( چاپ هفتم : تهران ، اعتصامی ، 1355 ) ، صفحات 236 تا 238.