آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

قصه عینکم
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قصه عینکم ، رسول پرویزی ، شلوارهای وصله دار ، داستان طنز

به قدری این حادثه زنده است و از میان تاریکیهای حافظه ام روشن و پر فروغ مثل روز می درخشد که  گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده و هنوز در خانه اول حافظه ام باقی است .

تا آنروزها که کلاس هشتم بودم خیال می کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات ، یک چیز فرنگی مآبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می گذارند . دایی جان میرزا غلامرضا که خیلی به خودش ور می رفت و شلوار پاچه تنگ می پوشید وکراوات از پاریس وارد می کرد و در تجدد افراط داشت - به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت - اولین مرد عینکی بود که دیده بودم . علاقه دایی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد . گفتم هست و نیست ، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می گذارند.

این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل می کردم بزنیم . قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود . ننه خدا حفظش کند ، هر وقت برای من و برادرم لباس می خرید ناله اش بلند بود .

متلکی می گفت که دو برادری مثل عَلَم یزید می مانید . دراز ِ دراز ، می خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید . در مقابل این قد ِ دراز ، چشمم سو نداشت و درست نمی دید . بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کمسو ست . چون تابلو سیاه را نمی دیدم ، بی اراده در همه کلاسها به طرف نیمکت ردیف اول می رفتم . همه شما مدرسه رفته اید و می دانید که نیمکت اول مال بچه های کوتاه قد است . این دعوا در کلاس بود . همیشه با بچه های کوتوله دست به یقه بودم ، اما چون کمی جوهر شرارت داشتم طفلکها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل ، از ترس کشمکش و لوطی بازیهای خارج از کلاس ، تسلیم می شدند . اما کار بدینجا پایان نمی گرفت . یک روز معلم خودخواه لوسی ، دم در مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه ها رسید . همین طور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد ، برق از چشمم پریده بود . آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت :

«‌ چِشِت کوره ؟ حالا دیگه پسر اتول خان رشتی شدی ؟ آدما تو کوچه می بینی و سلام نمی کنی ؟! »

معلوم شد دیروز آقا معلم از آنطرف کوچه رد می شده ، و من او را ندیده ام سلام نکرده ام ، ایشان هم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است .

در خانه هم بی دشت نبودم . غالبا پای سفره ناهار یا شام بلند می شدم چشمم نمی دید ، پایم به لیوان آبخوری یا بشقاب یا کوزه آب می خورد . یا آب می ریخت یا طرف می شکست . آنوقت بی آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی بینم ، خشمگین می شدند . پدرم بد و بیراه می گفت . مادرم شماتتم می کرد می گفت : به شتر افسار گسیخته می مانی ، شلخته و هردمبیل و هپل هپو هستی ، جلو پایت را نگاه نمی کنی ،  شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی .

بدبختانه خودم هم نمی دانستم که نیم کورم ؛ خیال می کردم همه مردم همین قدر می بینند !! لذا فحشها را قبول داشتم . در دلم خودم را سرزنش می کردم که با احتیاط حرکت کن ! این چه وضعی است ؟ دائما یک چیزی به پایت می خورد و رسوایی راه می افتد .

اتفاقهای دیگر هم افتاد . در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم ؛ مثل بقیه بچه ها پایم را بلند می کردم ،نشانه می گرفتم که به توپ بزنم ، اما پایم به توپ نمی خورد ، بور می شدم . بچه ها می خندیدند . من به رگ غیرتم بر می خورد .

دردناکترین صحنه ها یک شب نمایش پیش آمد . یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده باز به شیراز آمده بود . گروه گروه مردان و زنان و بچه ها برای دیدن چشم بندیهای او به نمایش می رفتند . سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود . یک بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد . هر شاگرد اول و دومی یک بلیط مجانی داشت . من از ذوقم در پوستم نمی گنجیدم . شب راه افتادم و رفتم . جایم آخر سالن بود . چشم را به سن دوختم خوب باریک بین شدم ، یارو وارد سن شد ، شامورتی را در آورد ، بازی را شروع کرد . همه اطرافیان من مسحور بازیهای او بودند . گاهی حیرت داشتند ، گاهی می ترسیدند ، گاهی می خندیدند و دست می زدند ، اما من هر چه چشمم را تنگتر می کردم و به خودم فشار می آوردم درست نمی دیدم . اشباحی به چشمم می خورد ، اما تشخیص نمی دادم که چیست و کیست و چه می کند . رنجور و وامانده دنباله رو شده بودم . از پهلو دستیم می پرسیدم چه می کند ؟ یا جوابم را نمی داد یا می گفت : مگه کوری نمی بینی ؟ آنشب من احساس کردم که مثل بچه های دیگر نیستم ، اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است . فقط حس کردم که نقصی دارم و از این احساس ، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت .

بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید و تمام غفلتهایم را که ناشی از نابینایی بود ، حمل بر بی استعدادی و مهملی و ول انگاریم کردند . خودم هم با آنها شریک می شدم .

***

با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم ، خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود . همان طور که در بندر یکمرتبه ده دوازده نفر از صحرا می آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی ، لنگر می انداختند و چندین روز در خانه ما می ماندند ، در شیراز هم اینکار را تکرار می کردند . پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت . با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود ، مهمانداری ما پایان نداشت . هر بی صاحب مانده ای که از جنوب راه می افتاد سری به خانه ما می زد . خداش بیامرزد ، پدرم دریا دل بود . در لاتی کار شاهان را می کرد ،ساعتش را می فروخت و مهمانش را پذیرایی می کرد . یکی از مهمانان ، پیرزن کازرونی بود . کارش نوحه سرایی برای زنان بود . روضه می خواند . در عید عمر ،تصنیفهای بند تنبانی می خواند . خیلی حراف و فضول بود . اتفاقا شیرین زبان و نقال هم بود . ما بچه ها خیلی او را دوست می داشتیم . وقتی می آمد کیف ما به راه بود . شبها قصه می گفت . گاهی هم تصنیف می خواند و همه در خانه کف می زدند . چون با کسی رو در بایستی نداشت رک و راست هم بود و عینا عیب دیگران را پیش چشمشان می گفت . 

ننه خیلی او را دوست می داشت .اولا هر دو کازرونی بودند و کازرونیان سخت برای هم تعصب دارند . ثانیا طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می کرد که چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است ؛ خلاصه مهمان عزیزی بود . البته زاد المعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه از این کتب تعزیه و مرثیه بود همراه داشت . همه این کتابها را در یک بقچه می پیچید . یک عینک هم داشت ؛ از آن عینکهای بادامی شکل قدیم . البته عینک ، کهنه بود به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود . اما پیرزن کذا به جای دسته فرام یک تکه سیم سمت راستش چسبانیده بود و یک نخ قند را می کشید و چند دور ، دور ِ گوش چپش می پیچید .

من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتابهایش را به هم ریختم . بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت عینک موصوف را از جعبه اش در آوردم ، آن را به چشم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن کجی کنم .

آه ، هرگز فراموش نمی کنم !!

برای من لحظه عجیب و عظیمی بود ! همین که عینک به چشم من رسید ، ناگهان دنیا برایم تغییر کرد و همه چیز برایم عوض شد .

یادم می آید که بعد از ظهر یک روز پاییز بود. آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود . برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می افتادند . من که تا آنروز از درختها جز انبوهی برگ درهم رفته چیزی نمی دیدم ناگهان برگها را جدا جدا دیدم . من که دیوار مقابل اطاقمان را یکدست و صاف می دیدم و آجرها مخلوط و باهم به چشمم می خورد ، در قرمزی آفتاب ، آجرها را تک تک دیدم و فاصله آنها را تشخیص دادم . نمی دانید چه لذتی یافتم . مثل آن بود که دنیا را به من داده اند .

هرگز آن دقیقه و آن لذت تکرار نشد و هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت . آنقدر خوشحال شدم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم . ذوق زده بشکن می زدم و می پریدم . احساس می کردم که من تازه متولد شده ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد . از بس که خوشحال بودم صدا در گلویم می ماند .

عینک را در آوردم ، دوباره دنیای تیره در چشمم آمد . اما این بار مطمئن و خوشحال بودم .

آن را بستم و در جلدش گذاشتم . به ننه هیچ نگفتم ، فکرکردم اگر یک کلمه بگویم عینک را از من خواهد گرفت و چندنی قلیان به سر و گردنم خواهد زد . می دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ما بر نمی گردد . قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ سرخوش از دیار دنیای جدید به مدرسه رفتم .

***

بعد از ظهر بود . کلاس ما در اُرسی ِ قشنگی جا داشت . خانه مدرسه از ساختمانهای اعیانی قدیم بود . یک نارنجستان بود . اطاقهای آن بیشتر آینه کاری داشت . کلاس ما بهترین اطاق خانه بود . پنجره نداشت . مثل ارسی های قدیم درَک داشت ، پر از شیشه ای رنگارنگ . آفتاب عصر بدین کلاس می تابید . چهره معصوم همکلاسیها مثل نگینهای خوشگل و شفاف یک انگشتر پر بها به ترتیب به چشم می خورد .

درس ساعت اول تجزیه و ترکیب عربی بود . معلم عربی پیرمرد شوخ و نکته گویی بود که نزدیک یک و نیم قرن از عمرش می گذشت . همه همسالان من که در شیراز تحصیل کرده اند او را می شناسند . من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم برای نشستن بر نیمکت اول کوشش نکردم ،رفتم و در ردیف آخر نشستم ، می خواستم چشمم مرا با عینک امتحان کنم .

مدرسه ما مدرسه بچه اعیانها در محله لاتها جا داشت لذا دوره متوسطه اش شاگرد زیادی نداشت . مثل حاصل ِ سِن زده ، سال به سال شاگردانش در می رفتند وتهیه نان سنگک را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می دادند ، در حقیقت زندگی ، آنان را به ترک مدرسه وادار می کرد . کلاس ما شاگرد زیادی نداشت ، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می نشستند . در حالی که کلاس ، ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ، ردیف دهم را انتخاب کرده بودم . این کار با مختصر سابقه شرارتی که داشتم اول وقت کلاس ، سوء ظن پیرمرد معلم را تحریک کرد . دیدم چپ چپ به من نگاه می کند . پیش خودش خیال کرد چه شده که این شاگرد شیطان ، بر خلاف همیشه ته کلاس نشسته است ، نکند کاسهای زیر نیمکاسه ای باشد .

بچه ها هم کم و بیش تعجب کردند .خاصه آنکه به حال من آشنا بودند و می دانستند که برای ردیف اول کلاس ، سالها جنجال کرده ام . با این همه درس شروع شد . معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط کشی کرد . یک کلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم . دست بردم و جعبه را در آوردم .

با دقت عینک را از جعبه بیرون آوردم ، آن را به چشم گذاشتم . دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم . نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم .

در این حال ، وضع من تماشایی بود . قیافه یغورم ، صورت درشتم ، بینی گردن کش و دراز و عقابیم ، هیچ کدام با عینک بادامی شیشه کوچک جور نبود . تازه اینها به کنار ، دسته های عینک سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده ای را می خنداند ، چه رسد به شاگردان مدرسه ای که بیخود و بی جهت از ترک دیوار هم خنده شان می گرفت .

خدا روز بد نیاورد . سطر اول را که معلم بزرگوار نوشت ، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافه ها تشخیص دهد که ناگهان نگاهش به من افتاد . حیرت زده گچ را انداخت و قریب یک دقیقه بِر و بر چشم به عینک و قیافه من دوخت .

من متوجه موضوع نبودم . چنان غرق لذت بودم که سر از پا نمی شناختم . من که در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می خواندم ، اکنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می خواندم و مسحور کار خود بودم .

ابدا توجهی به ماجرای شروع شده نداشتم . بی توجهی من و اینکه با نگاهها هیچ اضطرابی نشان ندادم ، معلم را در ظن خود تقویت کرد . یقین شد که من بازی ِ جدیدی در آورده ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم !

ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد . اتفاقا این آقای معلم ، لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند . همین طور که پیش می آمد با لهجه خاصش گفت :

« به به ! نره خر ! مثل قوّالها صورتک زدی ؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن ؟ »

تا وقتی که معلم سخن نگفته بود ، کلاس آرام بود و بچه ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند ،وقتی آقا معلم به من تعرض کرد ، شاگردان کلاس رو بر گردانیدند که از واقعه خبر شوند . همین که شاگردان به عقب نگریستند ، عینک مرا با توصیفی که از آن شد دیدند ، یکمرتبه گویی زلزله آمد و کوه شکست .

صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد . هر و هر تمام شاگردان به قهقهه افتادند . این کار بیشتر ، معلم را عصبانی کرد . برای او توهم شد که همه بازیها را برای مسخره کردنش راه انداخته ام ... خنده بچه ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد . احساس کردم که خطری پیش آمد ، خواستم به فوریت عینک را بردارم ، تا دست به عینک بردم فریاد معلم بلند شد :

« دستش نزن ، بگذار همین طور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم . بچه تو باید سپوری کنی ، تو را چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن ؟ برو بچه ! رو بام حمام قاپ بریز .»

حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته ، من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده ام . گنگ شده ام ، نمی دانم چه بگویم ؟ مات و مبهوت عینک کذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می کنم . این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکت من یک دستش پشت کتش بود ، یک دستش هم آماده کشیده زدن . در چنین حال خطاب کرد : پاشو برو گم شو ! یا الله ! پاشو برو گم شو ! من بدبخت هم بلند شدم عینک همان طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود . کمی خودم را دزدیدم که اگر کشیده بزند به من نخورد ، یا لا اقل به صورتم نخورد . فرز و چابک جلوی آقا معلم در رفتم که ناگهان کشیده به صورتم خورد و سیم عینک شکست و عینک آویزان و منظره مضحک شد . همین که خواستم عینک را جمع و جور کنم دو تا اردنگی محکم به پشتم خورد . مجال آخ گفتن نداشتم ، پریدم و از کلاس بیرون جستم .

***

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی کمیسیون کردند . بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند ، وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند ، ماجرای نیمه کوری خود را برایشان گفتم . اول باور نکردند اما آنقدر گفته ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می کرد .

وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم ، از تقصیرم گذشتند و چون آقای معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود با همان لهجه گفت :

« بچه می خواستی زودتر بگی . جونت بالا بیاد . اول می گفتی . حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد بیا شاهچراغ دم دکون میز سلیمون ِ عینک ساز ».

فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز ، وقتی که مدرسه تعطیل شد رفتم در صحن شاهچراغ دم دکان میرزا سلیمان عینک ساز . آقای معلم عربی هم آمد . یکی یکی عینکها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه کن به ساعت شاهچراغ ببین عقربه کوچک را می بینی یا نه ؟ بنده هم یکی یکی عینکها را امتحان کردم ، بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن عقربه کوچک را دیدم .

پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشمم گذاشتم و عینکی شدم .

 

 

از : رسول پرویزی ، شلوارهای وصله دار ، ( تهران ، مؤسسه انتشارات جاویدان ، آذرماه ١٣۶١ )، صفحات ٣٣ تا ۴٣.