آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

وصیتنامه دکتر علی شریعتی خطاب به استاد محمد رضا حکیمی
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: وصیتنامه ، علی شریعتی ، محمد رضا حکیمی ، راه خورشیدی

برادرم ! مرد ِ آگاهی و ایمان و تقوا ، آزادی و ادب ، دانش و دین ، محمد رضا حکیمی .

در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هر چه روی می دهد فاجعه و « هر دم از نو غمی آید به مبارکبادم » ، نام شما بر این دو « یادنامه » برای یادآورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم ، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو ، در یک کلمه بازگشت ِ شما به میدان بود ؛ میدانی که این چنین خالی مانده است و در پیرامون ، نسلی عاشق و تشنه ، نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این « غوغا » رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و شبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است ، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان ِ علی در کام و دلی گدازان از عشق و سَری بیدار از حکمت و  سپر گرفته از تقوا و بر گذشته از اُحد و خندق و صفین و صحرای تف ( طف ) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سر برده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری و ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت ، شکنجه ها دیده و در آوردگاههای خون و خیانت  ِ صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار ِ تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرنهای غارت و خواب ، بر جان و تن خویش تجربه کرده و پرچم رسالت خونخواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت ، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس ، سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم نهاده و اینک ، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و ... به مثابه یک « امت » - چون ابراهیم - قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر ، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیزترین ارزشهایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دسترنج نبوغها و جهادها و شهادتهای تمامی تاریخ ماست ، بر باد می رود ، قهرمانانه دفاع کند ،به یاد آورد و نگاه دارد .

علی رغم « این سموم که بر بوستان ما می گذرد » هنوز بوی گُل و رنگ نسترن هست . هنوز نسل جوان - که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود - تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم - که از همه سو وزیدن گرفته و یاد آور همداستانی احزاب است و داستان خندق - در جست و جوی پایگاه اسلام راستین خویشند و ایستادن بر روی دو پای خویش و هنوز حوزه ما - که سیصد سال است از درون ، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند - استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسانهای بزرگ و نیرومند و خلاق و چهره های تابان و  تابناک انسانی - حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسکهای مسخره و آدمکهای مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح - نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را - که جذب روحهای عاشق و نبوغهای پنهان ، از اعماق محرومترین توده های شهری و بیشتر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آنها در چهره بزرگترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشانترین حجتهای زمان و آنگاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان - همچنان به دست دارد . در چنین یأس و با چنین مایه های امید ، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است ؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است .

قدرت قلم ، روشنی اندیشه ، رقت روح ، اخلاص نیت ، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندیهای جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی ِ شیعی و زیستن با آن « روح» که ویژه « حوزه » بود و یادگار « صومعه خالی آن روزها » و سرچشمه زاینده آن همه نبوغها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوا بنا شده بود ، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات ، بسیار کم با هم جمع می شود و این « ویژگی » آنچه را امروز « مسئولیت » می نامند ، بر دوش شما سنگینتر می سازد و سکوت و انزوا را - به هر دلیل - بر شما ، نه خدا می بخشاید و نه خلق .

و اما ... برادر ! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این راه رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم ، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از « بچه ها » احساس حقارت می کنم . در عین حال ، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشیده است که هرگز بدان نمی ارزم و می بینم که « کَم مِن ثناءٍ جَمیل ٍ لَست ُ‌اهلا‌ً‌  نَشَرتَه » و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود ، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم . با این همه ، تنها رنجم این است که چرا نتوانستم کارم را تمام کنم و بهتر بگویم ، ادامه دهم ، این دریغی است که برایم خواهد ماند ، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت ، همیشه ، زندانی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود . آنچه از من نشر یافته ، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت ، خام و عجولانه و پر غلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی که فریادهایی از سر درد ، نشانه هایی از یک راه ، نگاههایی برای بیداری ، ارائه طریق ، طرحهایی کلی از یک مکتب ، یک دعوت ، جهات و ایده ها و بالاخره ، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد . آن هم در شرایطی تبعیدی ، فشار ، توطئه ، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت آنها همه باید تجدید نظر شود ، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد ، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود .

اینک ، من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی ، یکجا ، به دست شما می سپارم و با آنها هر کاری که می خواهی بکن .


فقط بپذیر . تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم ، بتوانم با فراغت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومتها و خباثتها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است . لطف خدا و سوز علی ، تو را در این سکوت سیاه ، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود ، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برجهای بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است .

بغض هزارها درد ، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و  تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هر چه خدا بخواهد .

 مشهد - آذرماه ١٣۵۵

علی سربداری

 

به نقل از: راه خورشیدی ، محمد اسفندیاری ، ( قم ، انتشارات دلیل ما )، صفحات ٢١١ تا ٢١۴.