آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

بردن پدر ، مجنون را به کعبه
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نظامی گنجوی ، لیلی و مجنون ، حلقه ، کعبه

چون رایت عشق ِ آن جهانگیر

شد چون مه ِ لیلی آسمانگیر

هر روز خنیده نام تر گشت

در شیفتگی ، تمامتر گشت

برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت

می کرد نیایش از سر سوز

تا از شب تیره بر دمد روز

حاجتگاهی نرفته نگذاشت

الّا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره ساز با او

بیچارگی ِ ورا چو دیدند

در چاره گری ، زبان کشیدند

گفتند به اتفاق ، یکسر

کز کعبه گشاده گردد این در

حاجتگه ِ جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست

چون موسم حج رسید ، برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه ، سینه پر جوش

چون کعبه نهاد حلقه در گوش

بگرفت به رفق دست ِ فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند

گفت : ای پسر این نه جای بازی است

بشتاب که جای چاره سازی است

در حلقه کعبه دار نک دست

کز حلقه غم بدو توان رست

گو : یا رب ! از این گزافکاری

توفیق دِهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی ، به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم

آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست ، پس بخندید

از جای چو مار ِ حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست

می گرفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق ، جان فروشم

بی حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدایی

این نیست طریق آشنایی

من قوت ز عشق می پذیرم

گر میرد عشق ، من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم

بی عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد ، حالی

یا رب ! به خدایی ِ خداییت

وانگه به کمال ِ پادشاییت

کز عشق ، به غایتی رسانم

کو مانَد اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور

این سرمه مکن ز چشم من دور

گر چه ز شراب عشق مستم

عاشقتر از این کنم که هستم

گویند که خو ز عشق وا کن

لیلی طلبی ز دل رها کن

یا رب ! تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بِستان و به عمر ِ لیلی افزای

گر چه شده ام چو مویی از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

بی باده او مباد جامم

بی سکه او مباد نامم

جانم فَدی ِ جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گر چه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

می داشت پدر به سوی او گوش

کاین قصه شنید ، گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

دردی نه دوا پذیر دارد ...

از : الیاس بن یوسف نظامی گنجوی ، لیلی و مجنون ، گزیده سخن پارسی ، به کوشش عبدالمحمد آیتی ، ( چاپ پنجم : تهران  ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، 1382) ، صفحات 39 تا 43.