آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

حلاوت جور !
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی معنوی ، داستان طوطی و بازرگان ، جلال الدین محمد مولوی ، جور شیرین

گفت : می شاید که من در اشتیاق

جان دهم اینجا ، بمیرم در فِراق ؟

این روا باشد که من در بند ِ سخت

گَه شما در سبزه ، گاهی بر درخت ؟

این چنین باشد وفای دوستان ؟

من در این حبس و شما در گُلسِتان ؟

یاد آرید ای مِهان زین مرغ ِ زار

یک صبوحی در میان ِ مَرغزار

یاد ِ یاران ، یار را میمون بود

خاصه کان لیلیّ و این ، مجنون بود

ای حریفان ِ بت ِ موزون ِ خود

من قدحها می خورم پُر خون ِ‌خود

یک قدح می نوش کن بر یاد ِ من

گر همی خواهی که بدهی داد ِ‌من

یا به یاد ِ این فتاده ی خاک بیز

چونک خوردی جرعه ای بر خاک ریز

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو ؟

وعده های آن لب ِ چون قند کو ؟

گر فِراق ِ بنده از بد بندگی است

چون تو با بد ، بد کنی پس فرق چیست ؟!

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب تر از سماع و بانگ ِ‌چنگ

ای جفای تو ز دولت خوبتر

و انتقام تو ، ز جان محبوبتر

نار تو این است ، نورت چون بود !

ماتم این تا خود که سورت چون بود !

از حلاوتها که دارد جور تو

وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند

وز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بِجِد

بوالعجب من عاشق ِ این هر دو ضد !

والَّه ار زین خار در بستان شوم

همچو بلبل زین سبب نالان شوم

این عجب بلبل که بگشاید دهان

تا خورد او خار را با گلسِتان

این چه بلبل ، این نهنگ ِ‌آتشی است

جمله نا خوشها ز عشق او را خَوشی است

عاشق کلّ است و خود کلّ است او

عاشق ِ خویش است و عشق ِ خویش جو

از : جلال الدین محمد مولوی ، مثنوی معنوی ، دفتر اول ، قصه بازرگان که طوطی او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت