آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

مدیر مدرسه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، مدیر مدرسه ، عکسهای مبتذل ، فرهنگ

تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح ، یکی از اولیای اطفال آمد . که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس در آورد ، گذاشت روی میزم . شش تا عکس ِ زن ِ لُخت . لُخت ِ لُخت و هر کدام به یک حالت و در هر حالت هزار عور و ادا . یعنی چه ؟ نگاه تندی به او کردم . آدم مرتبی بود . اداری مانند. یا دلّال مِلک . گاهی از این جور عکسها دیده بودم ، اما یادم بود که هیچ وقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه های فرمایشی مکدّر کنم که به عنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست . کسر شأن خودم می دانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاسباشی ِ فلان فاحشه خانه ببینم . به همین علل همیشه این جور عکسها را به همان چشم دیده ام که چنگک دکان قصابی را . تا خوراک ذهن را به آن بیاویزی . اما حالا یک مرد اتو کشیده مرتب آمده بود و شش تا از همین عکسها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آن که وقاحت عکسها چشمهایم را پُر کند ، داشت سیگارش را چاق می کرد . عجب گیری کرده بودم ! هرگز فکر نمی کردم مدیر مدرسه که باشی ، دچار چنین دردسرهایی بشوی . حسابی غافلگیر شده بودم . حتی آن روز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه ها را شکسته ایم ، کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط کش کف پایش بزند ؛ حتی آن روز تعجبی نکردم . چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می گفت : "پس خدا شلاق رو واسه چی آفریده ؟" این قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می دانست . این بود که تعجبی نداشت . اما این دیگر که بود و از کجا آمده بود ؟ ... تا هر شش تای عکسها را ببینم ، بیش از یک دقیقه طول کشید . همه از یک نفر بود . به این فکر گریختم که الان هزارها یا میلیونها نسخه آن ، توی جیب چه جور آدمهایی است و در کجاها و چه قدر خوب بود که همه این آدمها را نمی شناختم یا نمی دیدم ؛ که دود  سیگار یارو دماغم را انباشت . بیش از این نمی شد گریخت . یارو با تمامی وزنه وقاحتش ، جلوی رویم نشسته بود . سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم . کلاقه بود و پیدا بود برای کتک کاری هم آماده است . سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه گاهی برای جسارتی که می خواست به خرج بدهد می جست . عکسها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می کنند ، پرسیدم : خوب ، غرض ؟

و صدایم توی اتاق پیچید . پیدا بود که اگر محکم نمی آمدم یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود . حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همه جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرامتر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود ، گفت :

- چه عرض کنم ؟ ... از معلم کلاس پنج تون بپرسید .

که راحت شدم و او شروع کرد به این که " این چه فرهنگی است ؟ خراب بشود . وا اسلاما ! پس بچه های مردم به چه اطمینانی به مدرسه بیایند ؟" و از این حرفها ... راست می گفت . دروغ هم می گفت .

 

   از : جلال آل احمد ، مدیر مدرسه ، انتشارات امیرکبیر ، فصل هشتم .