آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

در رخ آینه دیدم به نشیب است این شب
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آینه ، ظهور ، علی معلم ، مثنوی کوچ

بهل این خفتن نوشینه، بیا تا برویم
عشق باریده‏است دوشینه، بیا تا برویم
از بخارا و هرى تا به یمن ، دوشینه
عشق باریده‏است بر دشت و دمن، دوشینه
ساقى از بهر صبوحى سحرم جامى داد
باد صبح آمد و از بادیه پیغامى داد
گفت: باریده‏است، باریده‏است، گُل باریده‏است
از در ِقونیه تا قرطبه مُل باریده‏است
گفت مى‏بارد، مى‏بارد، مِى مى‏بارد
از بیابان حرم تا درِ رِى مى‏بارد
گفت از سیحون تا نیل ، زمین تر گشته‏است
گُل به‏بار آمده و عشق برآور گشته‏است
بهل این خفتن نوشینه، بیا تا برویم
عشق باریده‏است دوشینه، بیا تا برویم
نوبت ماست، هلا! نوبتى ِشب، خسته‏است
دیده‏ها بگشاى! خنگى دو ، در ایوان بسته‏است
دخمه را ماند مُشکوى، نه مُردارى، خیز!
سر چه مى‏خارى؟ گر عزم سفر دارى، خیز!
هله‏اى همسفران! آیت کوچ است آنک
یله بردوش یلان رایت کوچ است آنک
هین! مپرسید چه قومند، که ماییم آخر
خود نه ماییم، که ماییم و شماییم آخر
بلکه اوییم که ماییم، نه ماییم، اوییم
ما نه ماییم که ما هرچه نماییم، اوییم
از چه بحریم؟ مپرسید که جوییم اینجا
تا بپوییم و بموییم و بجوییم اینجا
هان که وقت است اگر جانب جویى گیرید
سرِ این سلسله با سلسله‏مویى گیرید
جویبار آینۀ غربت زندانیهاست
جویبار آینۀ آینه‏گردانیهاست
جمله، سرگشته "او"ییم که او سر،گشته‏است
صورت اوست اگر آینه دیگر گشته‏است
در خود آن روز که دید این‏همه غوغا ،برخاست
ما نبودیم که این شور تمنّا برخاست
دل ، تماشایى مِهر است اگر بى‏کینه‏است
که جهان آینه در آینه در آیینه‏است
مهر یک آینه، یک آینه بدر است اینجا
صبح عید آینه‏دار شب قدر است اینجا
مصطفى آینه بود، آینه‏وارى گل کرد
هفت شهر آینه را پر سمن و سنبل کرد
رتبۀ طوطى آیینه‏نگر موسى داشت
مصطفى آینه‏وش رتبه طاووسى داشت
مهر داوود نبى رونق ناهیدى بود
مصطفى آینۀ حیرت خورشیدى بود
حیرتش عین فنا بود و فنا آیینه ‏است
رتبتش "ثمّ دَنى" بود و دَنى آیینه‏ است
ذوق وادیدش، اگر چشم تماشا نگذاشت
آفتابش به خسان جرئت حاشا نگذاشت
نعرۀ آینه ،نیرنگ نقوش است آنجا
یک جهان چشمِ به‏هم‏نامده ، گوش است آنجا
هرچه جز آینه در گوش ِ دلم ، افسانه‏است
مرده ریگ پدرم ، عُتبه مانى خانه‏است
یوسفِ آینه‏بینى است عمویم در بند
دید در آینه و آینه بر من افکند
در رخ آینه دیدم به نشیب است این شب
بى‏گمان حاملۀ صبح قریب است این شب
بادها پیک شرارند، به پا مى‏خیزند
ابرها صاعقه بارند، ز جا مى‏خیزند
هله زین باد و بلا بوى جنون مى‏آید
نوحِ این واقعه بر لجۀ خون مى‏آید
چشمهاى نگران چشمه خون خواهد شد
غرق خون صحن و سرا، سقف و ستون خواهد شد
سیل سرب آید و خون، تخته‏سواران در وى
سایه و برکه و شب، جنبش ماران در وى
اسبها صد رمه پى کرده، شناور بر خون
گرگها یخ‏زده بر لاشه، کبوتر بر خون
بادها نعره‏زنان، پویه‏کنان در کردر
مادران موى‏کَنان، مویه‏کنان در کردر
رقصِ کوه است که بر پشته فرو مى‏غلتد
بر سر ریگِ روان، کُشته فرو مى‏غلتد
مى‏دوانند یلان، مرکبشان پى کرده‏است
دشتها را تنشان بى سرشان طى کرده‏است
زیر باران یله در سلسله، مردان بى‏سر
طبل‏ها خامش و در ولوله مردان بى‏سر
یلِ تکبیر سلاحیم در آن میدان، ما
ناگهان دست و گریبان شده با شیطان، ما

از : مثنوی کوچ - اثر استاد محمد علی معلم دامغانی