آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

قاسم کفتری
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: خاکستر گلها ، مریم صباغ زاده ایرانی ، سفرنامه ، رمان

محسن می گوید : "قاسم کفتری ِ کودکیهای تو ، همان رسول ِ دیوانه نوجوانی من است که روزهای عاشورا ، شور می گرفت و محله را می گذاشت روی سرش "!

صدای سوت بلبلی ، از خیابان ِ سالیان دور ، تا امروز ، شنیده می شود .

قاسم کفتری ، از زیر پنجره خانه ما می گذرد و آواز می خواند . مادرم پنجره را می بندد و او را لعن و نفرین می کند .

مادرم معتقد است صدای او ، خواب ِ آرام ِ پریان را هم پریشان می کند ، چه رسد به آدمها !

از بس خوب می خواند !

قاسم کفتری از انتهای یک شب تابستانی می گذرد و می خواند :

" از آتش عشق ، هر که افروخته نیست

با او سر سوزنی دلم دوخته نیست

گر سوخته دل نه ای ، زما دور ! که ما

آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست "

و من به گُلهای آتش گرفته خاک فکر می کنم . و به خاکستر ِ بر جای مانده از گُلها ؛ به خاکستر ِ گلها !

بخشی از آخرین فصل رمان - سفرنامه "خاکستر گلها" - اثر : مریم صباغ زاده ایرانی - از سازمان  انتشارات علمی - فرهنگی .