آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

انصاف !
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ، گلستان ، دوست داشتن

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بِستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی بر افشانم

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می گوید که چشم از فتنه بر هم نه

دگر ره دیده می افتد بر آن بالای فتّانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی

وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می نالم - مگر دردم نهان ماند

به گوش هر که در عالم ، رسید آواز پنهانم !

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می آید به معنی در گلستانم

(هنوز آواز می آید که سعدی در گلستانم )

   از : دیوان غزلیات شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی