آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

شب و آشفتگی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: غزل ، منصوره نیکو گفتار ، شب ، آشفتگی

هزار آیینه می روید ، به هر جا می نهی پا را

همین قدر از تو می دانم : هوایی کرده ای ما را

سحر می لغزد از سر شانه هایت تا بیاویزد

به گرد بازوانت باز ، بازوبند ِ دریا را

میان چشمهایت دیده ام  قد می کشد باران

و اندوهی که وسعت می دهد بی تابی ما را

- شمردم بارها انگشتهایم را ، بگو آیا -

از اول بشمرم بر روی چشمم می نهی پا را ؟

من از طعم دو بیتی های باران خورده لبریزم

کنار اشکهایم می شود آویخت دریا را

شب و آشفتگی بادستهایت می خورد پیوند

زمین گم می کند در شیب سرگردانیّت ما را

 تمام راه پر می گردد از آوای سرشارت

و باران می تکاند اشتیاق اطلسی ها را

 منصورۀ نیکو گفتار - 27/1/75