آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

همه دشمنان علی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: جاذبه و دافعه علی ، مرتضی مطهری ، علی بن ابی طالب ، ناکثین

ناکثین از لحاظ روحیه، پول پرستان بودند؛ صاحبان مطامع و طرفدار تبعیض.
سخنان او در باره ی عدل و مساوات بیشتر متوجه این جمعیت است.
اما روح قاسطین روح سیاست و تقلّب و نفاق بود. آنها می کوشیدند تا زمام حکومت را در دست گیرند و بنیان حکومت و زمامداری علی را در هم فرو ریزند.
عده ای پیشنهاد کردند با آنها کنار آید و تا حدودی مطامعشان را تأمین کند. او نمی پذیرفت، زیرا که او اهل این حرفها نبود. او آمده بود که با ظلم مبارزه کند نه آنکه ظلم را امضا کند. و از طرفی معاویه و تیپ او با اساس حکومت علی مخالف بودند.
آنها می خواستند که خود مسند خلافت اسلامی را اشغال کنند، و در حقیقت جنگ علی با آنها جنگ با نفاق و دورویی بود.
دسته ی سوم که مارقین هستند روحشان روح عصبیتهای ناروا و خشکه مقدسی ها و جهالتهای خطرناک بود. علی نسبت به همه ی اینها دافعه ای نیرومند و حالتی آشتی ناپذیر داشت.
یکی از مظاهر جامعیت و انسان کامل بودن علی این است که در مقام اثبات و عمل، با فرقه های گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه مبارزه کرده است. گاهی او را در صحنه ی مبارزه با پول پرست ها و دنیاپرستان متجمّل می بینیم، گاهی هم در صحنه ی مبارزه با سیاست پیشه های ده رو و صدرو، گاهی با مقدس نماهای جاهل و منحرف.


#جاذبه_و_دافعه_علی(ع)
#شهید_مطهری
صفحه ۱۰۱.


روضه شب سوم: آنکه گفت آری، آنکه گفت نه!
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: روضه ، زهیر بن قین ، عبیدالله بن حر جعفی ، حاج آقا مجتبی تهرانی

درجلسه گذشته، یک مثال جمعی و فردی را گفتم؛ یعنی حر و لشکرش. اما استعانه فردی هم زیاد دارد. از جمله در بین راه که می‌آمد، برخورد کرد به خیمه و خرگاهی. حسین "ع" سؤال کرد که این بساط برای کیست؟ گفتند مال عبید الله بن حر جُعفی است. در تاریخ دیده‌ام که حسین "ع" ابتدا شخصی را نزد او فرستاد و از او خواست که بیاید. من در بعضی از تواریخ دیده‌ام که وقتی پیغام حسین "ع" به او رسید، نیامد. آمدند گفتند که او نمی‌آید. عجیب است واقعاً ! حسین "ع" خودش بلند شد و رفت. رفت کنار خیمه‌اش و سلام کرد،نشست و مطلب را با او درمیان گذاشت؛ فرمود وضع را که دیده‌ای؛ جوّی را که حاکم است و یزید و ترویج لا ابالیگری و ... را که می‌دانی؛ می‌دانی که این روال، ریشه اسلام را می‌کند.
عبیدالله همه حرفهای حضرت را هم قبول کرد و انکار نکرد. نگفت که شما درباره وضع آنها اشتباه می‌کنی؛ اما در جواب گفت نمی‌آیم. چرا؟ چون من وضع کوفه را این‌طور دیده‌ام که مردم به نفع شما قیام نمی‌کنند. یعنی خلاصه‌اش اینکه از این نمد،کلاهی به ما نمی‌رسد و چیزی گیر ما نمی‌آید. مسئله این است که محور همکاری او، برّ و تقوا نیست؛ او « تعاونوا علی البرّ و التقوی » را قبول ندارد. برای همین هم می‌گوید من وقتی با تو همکاری می‌کنم که چیزی از مسائل مادّی هم به من برسد.
این یک استعانه بود؛ اما در مقابل، باز هم حسین "ع" دارد می‌آید و باز برخورد می‌کند به خیمه و خرگاهی که مال زهیر است. دستگیری و نجات گمراهان کارِ حسین "ع" است. این تعبیر زیبایی که ظاهراً از پیغمبر اکرم "ص" است که « انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النّجاة »، چقدر زیباست! سفینۀ نجات به تعبیر ساده روز، آن قایقی است که غریق را نجات می‌دهد. یک وقت هست که در دریا افتاده‌ای و خودت متمسّک به یک چیزی می‌شوی و بیرون می‌آیی؛ اما یک وقت هست که کسی دست تو را می‌گیرد و بیرون می‌کشد؛ این «قایق نجات» است. یعنی کسانی را که دارند غرق می‌شوند و از وادی انسانیت و الاهیت خارج می‌شوند ، دستهایشان را می‌گیرد و بیرون می‌کشد. این را می‌گویند قایق نجات. قایق نجات کارش همین است دیگر! یعنی نمی‌گوید دستت را به من بده، بلکه خودش دست غریق را می‌گیرد و از آن ورطه بیرون می‌کشد.
حالا اگر یک غریقی، هر چه آن ناجی می‌خواهد او را بگیرد و نجاتش دهد خودش دستش را می‌کشد، او دیگر خودش مقصر است. عبیدالله بن حر این‌طور بود. حسین "ع" خودش بلند شد و آمد و گفت می‌خواهم تو را از این ورطه نجات دهم، ولی او خودش نخواست. اما از آن طرف، زهیر است؛ با اینکه در تاریخ می‌نویسند که زهیر عثمانی مسلک هم بوده است. حسین "ع" پیغام داد به زهیر که بیا؛ با اینکه زهیر مقید بود که در این مسیر با امام حسین "ع" رو به رو نشود. آنجا مجبور شده بود که با امام حسین "ع" در یک جا خیمه‌هایشان را برپا کنند و چاره‌ای نداشت.
در تاریخ می‌نویسند وقتی قاصد حسین "ع" رسید، موقعی بود که همه داشتند غذا می‌خوردند. یکی از اطرافیان زهیر می‌گوید پیام‌آور حسین "ع" آمد و گفت « یا زهیر ! اَجِب ابا عبدالله». یعنی ای زهیر! حسین تو را خواسته است. می‌گوید فضای خیمه را سکوت فرا گرفت و یک حالت بهتی به ما دست داد که لقمه ها در دست ما ماند. تعبیرش این است: « کَأَنَّ علی رُؤُوسِنا الطَّیر». یعنی مثل اینکه پرنده روی سر ما نشسته باشد! دیگر نمی‌توانستیم از جایمان تکان بخوریم. وقتی پرنده روی سرتان می‌نشیند و می‌خواهید که نپرد چه کار می‌کنید؟ آدم دیگر سرش را تکان نمی‌دهد.
آن کسی که سکوت این جلسه را شکست، همسر زهیر است. به او گفت چه می‌شود که تو بلند شوی و بروی ببینی که پسر پیغمبر با تو چه کار دارد؟! برو حرفهایش را گوش کن و برگرد. می‌گوید تا همسرش این حرف را زد، زهیر از جا برخاست و حرکت کرد و رفت به سمت خِیام حسین "ع". در تاریخ نداریم که گفتار و سخنان حسین "ع" با زهیر چه بوده است (گرچه بعضی، جملاتی نقل می‌کنند که البته من نمی‌خواهم آن را رد کنم).
 بله، حضرت با عبیدالله حر جُعفی مفصل صحبت کردند و دست آخر هم او به امام حسین "ع" گفت بیا ! من اسب و شمشیری دارم و اینها را به تو می‌دهم که اگر می‌خواهی بروی بجنگی برو بجنگ. امام حسین "ع" هم گفت نه به اسب تو احتیاج دارم و نه به شمشیرت. اینها مال خودت! برخلاف عبیدالله، در مورد زهیر چنین چیزی به آن صورت نیست. می نویسند «فَما لَبِثَ أَن جاءَ مُستَبشِراً». عجب آماده بوده است این روح! یعنی توقف زهیر در خیمه امام حسین "ع" کوتاه بود. اصلاً توقفی نکرد و دیدیم که برگشت. اما این زهیر، دیگر آن زهیر نیست: « قَد أشرَقَ وَجهَهُ»، گویی صورت او یک تلألؤ و نورانیتی پیدا کرده است. وقتی انسانِ برتر بخواهد دستگیری و تصرف کند، ببینید چه می‌کند! البته زمینه هدایت هم در زهیر مساعد بود. وقتی زهیر برگشت، به تمام کسانی که اطرافش بودند گفت من با همۀ شما حلّ بیعت کردم؛ همگی بروید. حتی به

همسرش گفت تو را هم طلاق می‌دهم؛ تو هم برو. رفقا بروید، اموال را هم بردارید و بروید. تمام عُلقه ها را بُرید و گفت همه بروید...
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
اما در بین اینها همسر زهیر یک نگاه به او کرد و گفت: عجب ! من هم بروم ؟! من منشأ سعادت تو شدم ! من کجا بروم؟!...
زهیر با حسین "ع" آمد؛ همسر و غلام زهیر هم آمدند. روز عاشورا شد. اصحاب همه به میدان رفتند و شهید شدند. من در تاریخ این‌طور دیده‌ام که بعد از ظهر عاشورا بود؛ این بدنهای مطهر روی زمین افتاده بود. همسر زهیر کفنی داد به غلام زهیر و به او گفت: ای غلام ! برو مولایت را کفن کن. می‌نویسند غلام رفت، اما مولایش را کفن نکرد و برگشت. همسر زهیر به او گفت چرا مولایت را کفن نکردی؟ غلام گفت: من چگونه مولایم را کفن کنم و حال آنکه پیکر مقدس پسر پیغمبر، بی کفن بر روی خاک افتاده است...
 
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول: تعاون و همیاری، (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰)،صص ۸۴ تا ۸۸.


شب دوم: روضه حر - از زبان حاج آقا مجتبی تهرانی
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: روضه جناب حر ، روضه ، حاج آقا مجتبی تهرانی ، سلوک عاشورایی

حرکت حسین"ع" مصداق اتمّ هجرت بود؛ چه نسبت به خودش و چه نسبت به دیگران. حسین، خودش مهاجر است و مهاجرانی هم الی الله تعالی به همراه داشت. حرکت او مصداق اتمّ این آیه شریفه است: «والذین آمنوا و هاجَروا و جاهَدوا» تا می‌رسد به «اولئک همُ المؤمنونَ حقّاً» که « لَهُم مغفرةٌ و رزقٌ کریم». البته مهاجرانی که با حسین"ع" هجرت کردند، بعضی از اینها خودآگاه بودند و بعضی ناخودآگاه. تاریخ حسین"ع" عجیب است؛ واقعاً حسین"ع" در بشریت یک موجود استثنایی است؛ به یک معنا واقعاً استثنایی است.
حرّ بن یزید ریاحی می‌گوید با هزار سوار از کوفه بیرون آمدم؛ عبیدالله مرا مأمور کرده بود که بروم و سر راه حسین"ع" را بگیرم. یک وقت دیدم مثل اینکه یک منادی دارد ندا می‌کند: « ای حرّ! بشارت باد تو را به بهشت»! عجب! گویا آن ندا می‌گوید ای حرّ! این سفری که می‌کنی و این راهی که می‌روی، هجرت است. حرّ می‌گوید پیش خودم فکر کردم من که دارم می‌روم جلوی راه پسر پیغمبر را بگیرم، چنین سفری که به سوی بهشت نیست؛ بلکه باید به سوی جهنم باشد!
یکی از تقسیمات هجرت این است؛ هجرت خودآگاه و هجرت ناخودآگاه. البته هجرت ناخودآگاه به دلیل وجود زمینه‌های مساعد در انسانهاست. حرّ خودش نمی‌داند که مهاجر الی الله است؛ یعنی هجرتش ناخودآگاه است. این از آن هجرتهای ناخودآگاهی است که یک انسان برتر می‌خواهد دست مهاجر را بگیرد و او را هجرت بدهد.
حرّ خودش نمی‌داند که مهاجر است ولی روز عاشورا فهمید و بر زبان خودش هم جاری شد. روز عاشورا حسین"ع" آمد و با عمر سعد صحبت کرد، حرّ هم آنجا ایستاده بود؛ ابوالفضل"ع" هم ایستاده بود. حضرت پیشنهادهایی مطرح کردند و عمر سعد نپذیرفت. وقتی حسین"ع" رفت، حرّ رو کرد به عمر سعد و گفت چه کار می‌خواهی بکنی؟ گفت جنگی کنم با حسین که آسانترین آن این باشد که دستها از پیکرها و سرها از بدنها جدا شود.
می‌دانی چه شد؟ حرّ کنار کشید؛ چون او مهاجر است. این را می‌گویند «هجرت».
آمد سوار مرکب شد، اما بدنش می‌لرزد. « مهاجر بن اوس» می‌گوید دیدم حرّ همین طور می‌لرزد. به او گفتم: این چه حالی است که تو را می‌بینم؟! اگر از سرداران کوفه از من سؤال می‌کردند، تو را می‌گفتم و از تو تجاوز نمی‌کردم. گفت : ای مهاجر ! خودم را بین بهشت و جهنم می‌بینم؛ این راه را بروم یا آن راه را؟ اما به خدا قسم جز بهشت ، چیز دیگری را انتخاب نمی‌کنم.
آرام آرام به سمت حسین"ع" هجرت کرد در حالی که زیر لب، جمله‌ای می‌گوید: « اللهمَّ اِلیکَ أنَبتُ». همان «انابه» را مطرح می‌کند. گفتم که انابه مهاجرت است. نگاه کن چقدر زیبا می‌گوید. خدایا ! از روحانیت نفسم به سوی تو هجرت کرده‌ام . « اللهم الیک أنبتُ فَتُب عَلَیَّ». حالا تو هم به سوی من بیا! خدایا ! تو هم به من رجوع کن! همان طور که من آمدم، تو هم بیا! «فَانّی قد أرعَبتُ قُلوبَ اولیائِک» ، من دل اولیا و دوستانت را لرزاندم. « وَ أولادِ بِنتِ نَبیّک»، من دل بچه های پیغمبرت را لرزاندم...
حرّ آرام آرام نزدیک خِیام حسین"ع" رسید. من نمی‌دانم با چه هیئتی بود؛ اما از جمله‌ای که حسین"ع" به او گفته است معلوم می‌شود که یا سرش را پایین انداخته بود و یا از اسب پیاده شده و صورتش را روی زمین گذاشته بود. چون حسین"ع" که به استقبالش آمد اولین جمله‌ای که به او گفت این بود که « اِرفَع رأسَک یا شیخ»؛ سرت را بلند کن ؛ چرا سرت را به زیر انداخته‌ای؟! اگر به سوی ما نیامده بودی سر به زیر بودی، اما حالا دیگر سربلندی.
حرّ رو کرد به حسین"ع" و عرض کرد: هَل لی مِن توبة؟ ...

آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل سوم: هجرت و مجاهدت، ( چاپ اول: تهران، مؤسسۀ پژوهشی - فرهنگی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰) ، صص ۴۱تا۴۳ + سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ص ۷۱.


روضه حضرت مسلم _ حاج آقا مجتبی تهرانی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: روضه ، روضه حضرت مسلم ، حاج آقا مجتبی تهرانی ، سلوک عاشورایی



شنیده اید که امام حسین "ع" از مدینه به مکه آمدند. وقتی این خبر در بلاد اسلامی منتشر شد، در خود مکه که غوغایی شد؛ مردم ریختند و بیعت کردند. از کوفه و بصره و جاهای دیگر مرتب نامه می‌آمده است. بخصوص از کوفه چون مقر حکومت حضرت علی "ع" بود نامه زیاد می‌آمد. حتی در تاریخ دیده‌ام که روزی ششصد نامه می‌آمد که بالاخره به دوازده هزار نامه رسید و امام حسین "ع" بعد از آن، حضرت مسلم را به سمت کوفه روانه کردند و جواب نامه بصری‌ها را هم همان موقع به همراه چند نفر به بصره فرستادند که با هم هماهنگ شوند.
حضرت مسلم طبق وظیفه شرعی‌اش و آنگونه که می‌دانید به کوفه آمد. در تاریخ دیده‌ام که از هیجده هزار نفر تا صد هزار نفر آمدند و با مسلم بیعت کردند. حتی در نامه هایی که از کوفه به مکه رفته، این طور آمده است که صد هزار نفر شمشیر به دست آماده یاری شما هستند.بعد هم حضرت مسلم، آن نامه را به امام حسین "ع" نوشت و اِخبار کرد به واقعه و اینکه شرایط آماده است و شما حرکت کنید و تشریف بیاورید؛ امام حسین "ع" هم عمرۀ مفرده‌ای انجام دادند و در روز ترویه از مکه به سمت کوفه حرکت کردند.
از اینجا مسئلۀ نهی از منکر شروع می‌شود. تا آنجا حضرت می‌فرمودند بیعت نمی‌کنم و باطل را تأیید نمی‌کنم؛ از اینجا می‌فرمایند وارد صحنه شده‌ام و می‌خواهم اقامۀ حق کنم و معروف را پیاده کنم و جلوی منکر را بگیرم. یعنی تا آنجا مسئلۀ «ولا تعاونوا علی الاثم و العدوان» بود، ولی از اینجا، حرکت ایشان برای امر به معروف و نهی از منکر شروع شد.
خوب، شنیده‌اید که حضرت مسلم آن نامه را نوشت؛ اما ببینید که تعاون کوفی‌ها بر بِرّ و تقوا چگونه است که برای ما درس عبرت است. بعد از آنکه عبید الله وارد کوفه شد - و آن جریاناتی که نمی‌خواهم بگویم - کار مسلم به اینجا می‌کشد که وقتی غروب می‌شود و می‌خواهد نماز مغرب را بخواند، می‌بیند سی نفر بیشتر در مسجد نیستند. اول [ ار فرط جمعیت] در مسجد جا نبوده است؛ می‌دانید مسجد کوفه چه دریایی است؟ می‌گویند در مسجد کوفه جا نبوده است؛ اما بعد، فقط سی نفر مانده بودند. وقتی به درب مسجد می‌رسد، ده نفر مانده بودند و وقتی وارد کوچه می‌شود، می بینددیگر هیچ کس نیست. پس « و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان » چه شد؟!
مسلم به این کوچه ها می‌آید؛ متحیر، سرگردان، گرسنه، تشنه، عطش به او فشار آورده است؛ کسی را ندارد؛ رسید به طوعه، آن پیرزنی که واقعاً از اولیای خداست. سلام می‌کند و می‌گوید آب داری به من بدهی؟ من تشنه ام. طوعه هم او را نمی‌شناسد. می‌رود و آب می‌آورد؛ مسلم آب را می‌نوشد. طوعه ظرف را در خانه می‌گذارد؛ وقتی بر می‌گردد، می بیند حضرت مسلم هنوز ایستاده است. سه بار به مسلم می‌گوید اینجا نایست؛ برو؛ برو سراغ زن و بچه و خانه و زندگی‌ات. حضرت مسلم می‌گوید: « ما لی فی هذا المصرِ مَنزِلٌ وَ لا اَهلٌ». یعنی من در این شهر اصلاً منزل و مأوایی ندارم و غریبم. طوعه به او می‌گوید مگر تو که هستی و از چه قبیله ای؟ تا مسلم می‌گوید من مُسلم بن عقیلم، این زن حالتی از شعف و شادی پیدا می‌کند. وقتی مسلم تقاضا می‌کند که مرا به منزلت راه بده، می‌گوید بیا داخل، فدای تو شوم. او را به داخل خانه می برد و از او پذیرایی می‌کند.
فردا می‌آیند و آنجا را محاصره می‌کنند. مسلم می‌آید بیرون و شروع می‌کند به جنگیدن. چقدر اینها به حضرت مسلم ضربه زدند و حیله ها به کار بردند، ولی باز هم نتوانستند او را دستگیر کنند. خون از چهره‌اش جاری است ولی تسلیم نمی‌شود؛ تا آنکه با فریبکاری ِ اشعث، مسلم را گرفتند.
اینجا مسلم شروع می‌کند به گریه کردن؛ آنها مسلم را سرزنش می‌کنند. مسلم از شجاعان معروف عرب بوده است. عبیدالله بن عباس رو می‌کند به او و می‌گوید مثل تویی که برای چنین امری قیام کرده که نباید گریه کند. مسلم بلافاصله می‌گوید: ن لا اَبکی لِنَفسی و لاکن اَبکی لاهلیَ المُقبِلینَ اِلَیَّ». می‌دانی من برای چه کسی گریه می‌کنم؟ برای آن خاندان و خانواده‌ای گریه می‌کنم که دارند به سوی من در کوفه می‌آیند؛ « ابکی لِلحُسین وَ آل الحُسَین». گریه ام برای حسین و آل حسین "ع" است...
 
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول: تعاون و همیاری، (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، ۱۳۹۰)، صص ۳۱ تا ۳۴.


بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: به نام خدا ، بسم الله ، آغاز ، شروع مجدد
بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم

صراط دل صراط مستقیم است
خدای دل کریم است و رحیم است

در توفیق یزدان را کلیدی است
که بسم الله الرحمن الرحیم است


صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین...