آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

روضه خوانی آیت الله حسن زاده آملی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: روضه خوانی ، آیت الله حسن حسن زاده آملی ، کودکان عاشورا ، پس از شهادت

عصر روز عاشورای کعبه عاشقی، اباعبدالله‌الحسین«ع» است. حسینی‌‌ها! از حسین نازنین و از پدر حسین بشنوید. این کتاب را که دست گرفته‌اید معروف است به نام صفین نصربن مزاحم و این از علمای صدر اسلام است، در زمان ائمه ما بود و علاوه بر اینکه اینجا نقل می‌کنیم. در جلد نهم بحارالانوار هم مرحوم مجلسی دو تا روایت در این مورد آورد. مرحوم مجلسی که 300 سال پیش و در زمان صفویه بود. ایشان در زمان امام زین‌العابدین بود. فاصله خیلی است. حدود 1000 سال. اقدم از همه و اول کسی است که راجع به جنگ صفین، حرف‌ها را جمع‌آوری کرد و نوشت، به‌طوری که ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین می‌گوید بعد از نصربن مزاحم منبری کوفی، هر کس در باره صفین چیزی نوشت، از آنِ اوست. او در صدر اسلام بود و نزدیک بود و همه را جمع کرد. حرفش، عاشق، عشاق. التفات بفرمایید. از او، حدیث امام باقر دو تا، حرف این است. نصربن مزاحم سه تا حدیث نقل می‌کند. می‌گوید:

وقتی امیرالمؤمنین داشت می‌آمد به سوی صفین، آن آتش فتنه‌ای که معاویه روشن کرد و برافروخت، در مسیرش رسید به سرزمینی. سالار قافله با آن همه سربازان اسلامی با او، اصحاب پیغمبر با او، حالا امام حسن و امام حسین با او هستند، دیدند آقا توقف فرمود در آن بیابان. در راه ناگهان ایستاد. علی است. ایستادنش روی حساب، حرفش روی حساب، اشاراتش روی حساب. اهل حسابند و فرمودند کسی اگر اهل حساب نیست از ما نیست، چون ما اهل حسابیم، مرد حسابیم، آدم حسابیم، چون دار وجود، دار حساب است، گفتند دیدیم: «فَوَجَدْتُهُ یُشِیرُ بِیَدِهِ» حرفش این است. حرفش این است: «فَأَتَیْتُهُ بِکَرْبَلاء: فَوَجَدْتُهُ یُشِیرُ بِیَدِهِ» به کربلا که رسیدیم، «أَتَیْتُهُ بِکَرْبَلاء» یعنی آمدم در حضورش در کربلا. به کربلا که رسیدیم ایستاد و سربازان ایستادند و گردن کشیدند که چیست؟ چرا آقا در بیابان ایستاد؟ دیدیم امیرالمؤمنین است، به گزاف دست دراز نمی‌کند و اشاره نمی‌کند. دیدیم ایستاد و «یَقُولُ هَاهُنَا هَاهُنَا» اینجا! اینجا! اینجا! «فَقَالَ لَهُ رَجُل: وَ مَا ذاکَ یَا أَمِیرالمُؤْمِنِین؟» آقاجان! اینجا اینجا چیست؟ «فَقَالَ: ثَقَل لآل مُحَمَّد (صَلِّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِه) یَنْزِلُ هَاهُنَا»، ثقل، متاع سنگین را می‌گویند. فرمود: گنج‌هایی از دودمان پیغمبر در دل این خاک دفن می‌شوند. ثقل، گنج‌هایی به خاک سپرده می‌شوند.

حالا حدیث دیگر. گفتیم آقاجان! چیست اینجا؟ چرا فرمودید اینجا! اینجا! اینجا! چه خبر داری؟ از دل خاک چه می‌خوانی؟ فرمود: «هیهُنا مَناخُ رکابِنا» سوارهایی اینجا پیاده می‌شوند. این سوارها چه اسم و سِمتی دارند؟ چه عنوان و لقبی دارند؟ آقا! بهترین سمت و عنوان را در باره آنها فرمود. فرمود: «مَصَارِع عُشَّاق». اینجاها که نشان دادم خوابگاه عاشقان حضرت، یک دسته از عشاق است. امام حسین بود و گوش می‌کرد. امام حسن بود گوش می‌کرد. «مَصَارِع عُشَّاق». اینجا خوابگاه عاشقان است، عاشقان، عاشقان. برویم از این عاشقان کوی الهی، ببینیم در چه حالند.            آقایان! آشیخ جعفر شوشتری «رحمت‌الله‌علیه» در عصر روز عاشورای چنین وقتی بر منبر بود. حرف‌هایش را که گفته، گفت آقایان بوی سوخته دارد به مشامم می‌آید. فرمود کجا آتش گرفته؟ کجا را آتش زدند؟ «آتش به آشیانه مرغی نمی‌زنند/ گیرم که خیمه، خیمه آل عبا نبود» بگذار ببینم چرا گریه می‌کنی؟ چرا اشک می‌ریزی؟ چرا منقلب شدی؟ چون راستی است؟ درستی است؟ طرفداری عدل و داد است؟ برای نجات اجتماع است از چنگ ظلم؟ بله «سال‌ها عشاق، خاکم را زیارتگه کنند/ چون که من روزی طواف کوی جانان کرده‌ام» بمیرم برای کسی که تب می‌کند برای من. چه کار داریم که کی با کی می‌جنگد؟ اما برای آن شهیدی می‌گرییم که برای ما شهید شده، خیر ما را می‌خواست.

آقایان! می‌خواهید سری هم به تاریخ ابوجعفر طبری سنی بزنیم. می‌خواهید به «ارشاد»ِ مرشدالدین ارشاد سر بزنید. هر دو از قدمای علمای ما هستند، این از شیعه، آن از سنی. هر دو هم یکی. حرف این است. حُمَیْد بن مسلم وقایع‌نگار سرزمین کربلاست. گفت ناگهان دیدیم که این مردم درنده،‌ یکبارگی هجوم آوردند. وقتی می‌خواستند غارت کنند، دیدیم لباسی که، متاع و کالایی که، نمی‌توانم تعبیر کنم، رویم نمی‌شود، دیدیم چند نفر بر سر یکی در کشمکش، او از آن طرف می‌کشد، این از این طرف! آی دنیا! دنیا! دنیا! چرا این‌جور می‌کردند؟ سرور من! اینها سجّینی بودند، زندانی بودند، دیوند، دَدند: «هر کس که به کوی عشق محرم نیست/ دیو و دد است و پور آدم نیست» اموال را به غارت بردند و چه‌ها که نکردند: «تو را طاقت نباشد از شنیدن/ شنیدن کی بود مانند دیدن؟»

حالا که تاریخ طبری را دارید، به جلد چهارم، صفحه 245 رجوع کنید. گفت که سه تن یا چهار تن از اصحاب امام بیشتر نمانده‌اند: « دَعا بِسراویل محققة یلمع فیها البصر یمانی محقق ففزره ونکثه لکی لا یسلبه». آمد و فرمود: «خواهر من! آن جامه مرا بیاور». آن جامه، چه جامه‌ای بود؟ جامه‌ای بافت یمن، یمانی. سنگین جامه‌ای که به تعبیر ایشان: «یلمع بالبصر»؛ چشم آدم را خیره می‌کرد و می‌زد. یک چنین جامه‌ نفیس و گرانبهایی. این را بگیرد و بپوشد. دیدند امام دارد با نوک شمشیر چند جای این جامه گرانبها را پاره می‌کند. آقاجان! چرا پاره می‌کنی؟ فرمود: «پاره‌اش می‌کنم تا طمع نکنند و از تن من به در نیاورند». جامه‌ای بر تن نه، مگر پسر سعد ندا در نداد: ... چه کردند؟ معذورم بدارید. این از حسین نازنین.

امام حسین نماز ظهر امروز را خواند و بین نماز ظهر و عصر شهید شد و برنامه‌اش تمام شد و کارش را کرد. نهال را کاشته. حالا باغبان و مواظب و مراقب می‌خواهد. او کارش را کرده، بذر را افشانده، حالا نگهبان می‌خواهد. حالا از صمیم دل ملاحظه بفرمایید. نیست زن مانند زینب. آی از این عقیله بنی‌هاشم، زن؟ شیرزن! دوش به دوش امام قدم برمی‌دارد، راه می‌رود. نهالی که امام کاشته، نهضتی که فرموده، قیامی که کرده، عظمت حسینی را زینب کبرا حفظ کرد. وقتی که داشت از مدینه بیرون می‌آمد، برادرش - ابن حنفیه- گفت: آقا! حالا که دارید خودتان تشریف می‌برید، این یک مشت زن و بچه را با خود نبرید. فرمود برادر من! من باید آنها را ببرم. اگر حسین آنها را نمی‌آورد، او را می‌‌کشتند و به هزاران وصله و پینه و بهانه می‌آوردند و می‌زدند و اصلاً گم می‌کردند حقیقت را. یک وقتی برای گفتن و گریاندن و گریستن است. یک وقت حرف، عنوان دیگر پیدا می‌کند. بنده عرض نمی‌کنم گریستن نه، گریستن حکایت می‌کند از علاقه و عشق مفرط و تام. عرض نمی‌کنم نه، اما از این طرف ببینید نهضت را، از آن طرف ببینید ظلم و ستم را. از این طرف خدا خدا گفتن عاجزانه، خدا خدا گفتن عاشقانه. از آن طرف ببینید درنده خویی را. فرمود من باید اطفال را ببرم. اطفال بسیار در کربلا کشته شدند. چند تن در کربلا کشته شدند. کوچکتر از همه آن شیرخوار بود، عبدالله‌بن حسن بود، قاسم‌بن حسن بود، خلاصه 4 تن از فرزندان امام حسن بودند، دو نفر از فرزندان حضرت زینب بودند. یک نفر عبدالله‌بن مسلم بود که در کربلا شهید شده. دو نفر از فرزندان مسلم بعد از واقعه کربلا به دست حارث شهید شدند. ظلم عجیب است. اگر مورخان سنّی نمی‌نوشتند، به عرض نمی‌رساندم، اما چون گفته‌اند می‌گویم. نه مورخان شیعه، بلکه مورخان سنی گفته‌اند: وقتی خیمه‌ها را آتش زدند، عقیله بنی هاشم رو کرد به امام زین‌العابدین«ع» فرمود: «عَمّتی علیکم بالفِرار» به بچه‌ها بگویید آواره بشوند، فرار کنند، راه بیابان در پیش بگیرند، یکی از لشکریان پسر سعد می‌گوید که من دیدم طفلی، دخترکی از آنِ حسین، دامنش آتش گرفت صدای وامحمدا! بلند می‌کند و می‌دود. گریه صادقانه داشته باش. فردا سر مغازه یادت نرود. فردا به کسب و کار که مشغول شدی یادت نرود. اگر از ظلم بدت می‌آید و برای مظلوم گریه می‌کنی، صادقانه باشد. این مرد گفت دویدم جلو رفتم که آتش دامنش را خاموش کنم، نه اینکه مرا دشمن دید، به خیالش که قصد کشتنش را دارم، از جلو می‌دوید و من می‌دویدم که به او برسم و او می‌دوید که فرار کند. تا به او رسیدم، همین‌که دید به او نزدیک می‌شوم، گفت: «آیا قرآن می‌خوانی؟» گفتم: «آره». گفت: «این آیه را خوانده‌ای که: «فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ»[1]؟ رفتم جلو. آتش دامنش را خاموش کردم. فردا شب دوازده، پس‌فردا شب سیزده، پسین فردا شب، ماه می‌شود بدر، تمام می‌شود. آن شب که شب یازدهم است، بیش از نصف ماه، نورانی است. آدم در بیابان می‌تواند به نور ماه راه برود. بیش از نصفش روشن است دیگر. دو شب دیگر بد می‌شود، ماه تمام می‌شود. عصر امروز هنگام غروب، امام زین‌العابدین که سخت بیمار و افتاده بود. عقیله بنی‌هاشم، زینب کبرا، رو کرد به پسر سعد و به او گفت: «یکی از این خیمه‌های ما را به ما برگردانید، بچه‌ها را جمع کنیم». اجمالاً فرمان داد یک خیمه را به ایشان دادند، زیر و رو کردند و یکی از خیمه‌ها را که یک گوشه‌اش آتش گرفته بود، به ایشان برگرداندند و آن را سرِ پا کردند. گوشه و کنار، این طرف و آن طرف بچه‌ها را جمع کردند. دیدند دو تا خردسال را ندارند. فرمود خواهرم ام‌کلثوم! چاره جز این نیست که دست به دست هم بدهیم و راه بیابان در پیش بگیریم و بچه‌ها را پیدا کنیم. شب است و ماه می‌تابد و از آن طرف ساربان آمده به سراغ امام حسین. از آن طرف زینبین به سوی جوجگانشان. چه گذشت بر ایشان؟ آمدند این طرف آن طرف. این خواهر به آن خواهر می‌گوید خواهرجان! گمشده‌هایمان را پیدا کردم. بچه‌ها دوتایی در دامنه بیابان، خسته شده‌اند، به زمین افتاده‌اند، دراز کشیده‌اند، خوابشان برده بود، یکی را من در آغوش گرفتم، یکی را آن.

آقایان! امشب شام غریبان داریم. حرفمان از این شام غریبان چیست؟ می‌گوییم یا اباعبدالله! ما داریم به سراغ آن سه طفل گمشده می‌رویم.