آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

مصلحت !
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: امیر هوشنگ ابتهاج ، ه الف سایه ، ناله عشاق ، شعر عاشقانه

 

فتنه چشم تو چندان پی بیداد گرفت

که شکیب دل من، دامن فریاد گرفت

 

آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست

خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

 

آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک

دید این شیوه مردم کُشی و یاد گرفت

 

منم آن شمع دل سوخته یا رب مددی

که دگر بار، شب آشفته شد و باد گرفت

 

شعرم از ناله عشاق، غم‌انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

 

سایه ! ما کُشته عشقیم که این شیرین‌کار

مصلحت را مدد از تیشه فرهاد گرفت

 

   از : امیر هوشنگ ابتهاج ( سایـــه )


حراج
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مرتضی امیری اسفندقه ، شعر نو ، شعر نیمایی ، شعر معاصر

ماهی فروش می گفت :

ماهی به نرخ دریا

ماهی بِبَر که تازه است

سیصد تومان ، سه ماهی

زن گفت : پنج ماهی

ماهی فروش خندید :

آتش زدم به مالم

ماهی

    حراج

            ماهی

            قیمت خداپسندانه است

ماهی به روی ماسه

بی تاب غلت می خورد

در چشم های گردش

غوغای ساکتی بود

با التماس می گفت :

یک قطره آب چند است ؟

موجی در آن کرانه

سر را به سنگ می زد ...

 

   از : مرتضی امیری اسفندقه


گفتم بنویسید
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمد سلمانی ، شعر معاصر ، غزل معاصر ، قصور و تقصیر

گفتم بنویسید ولیکن ننوشتند

از زخم دلم یک سر سوزن ننوشتند

وقتی که حریم چمن آماج خطر بود

از خاطر آزرده گلشن ننوشتند

پر بود ستون خبر از شایعه ، اما

از واقعه یک مطلب روشن ننوشتند

یک پلک تر از تشنگی ام یاد نکردند

یک بغض از این ابر سترون ننوشتند

از رجعت پاییز به گلشن نسرودند

از آتش افتاده به خرمن ننوشتند

تاریخ نویسان که قلم در کفشان بود

جز ننگ به پیشانی میهن ننوشتند

یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدند

یک برگ ز خاموشی سوسن ننوشتند

هفتاد من از کاغذ ملت به هدر رفت

افسوس که قانون مدون ننوشتند

 

   از : محمد سلمانی


عبور طوفانی
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: فاطمه راکعی ، شعر معاصر ، غزل معاصر

به پاس یک دل ابری ، دو چشم بارانی

پر است خلوتم از یک حضور نورانی

کسی که وسعت او در جهان نمی گنجد

به خانه دل من ، آمده است مهمانی !

غمی به قدمت تاریخ درد انسان داشت

دلی به وسعت جغرافیای انسانی

چه بود ؟ صاعقه ای کز سر زمانه گذشت

و یا ز خواب جهان ، یک عبور طوفانی ؟!

نشسته است به جانم ، همیشه ، تا هستم

غمش اصیلتر از یک نیاز روحانی

هنوز می شنود آن صدای محزون را

دلم به روشنی آیه های قرآنی

 

   از : فاطمه راکعی


آیینه ام
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: یوسفعلی میر شکاک ، غزل معاصر ، سرگردانی

آیینه ام ، آیینه دیدار خورشیدم

در خود چه می بینم ؟ نمی دانم ، مپرسیدم

سر می زند هر روز در من آفتابی نو

هر شب پر از سیاره های پیرتر دیدم

گاهی سراپا انتظارم ، گاه پا تا سر

از کفر و کین لبریز و از خود نیز نومیدم

چون جاده های سرد بی عابر ، تهی ماندم

چون گوش کر جز ناله ناقوس نشنیدم

چون سایه ای بر جاده های بی سر انجامی

افتان و خیزان رو به سوی نور غلتیدم

در خود رها نقشی به جا ماندم : امید و عشق

نومید و سرگردان به گرد خویش گردیدم

گاهی وجودم گه عدم ، گه شاد و گه ناشاد

گه تلخ ، گه شیرین ، گهی در بادها بیدم

پیچیده چون آهی که در جانم گره خورده است

عمری به پای نام و یاد یار پیچیدم

پیچیدم ، آری چون کلافی بر مدار مرگ

موعود تنها ماند و من چیزی نفهمیدم

 

   از : یوسفعلی میر شکاک


شفیع کوچک امت
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمد جواد محبت ، شعر برای اهل بیت ، غزل معاصر ، شعر آیینی

بلور  روشن رؤیا ! چقدر خوبی تو

گل همیشه تماشا ! چقدر خوبی تو

تو را به خاطر جان تو دوست باید داشت

چقدر ساده و زیبا ، چقدر خوبی تو

دهان گشودنت آواز خنده ای خاموش

تبسم خوش گلها ! چقدر خوبی تو

تو را ز تار دل خویش می دهم آواز

درون پرده آوا ، چقدر خوبی تو

تو ای شکوفه پاکی ! گل همیشه بهار !

به باغ حضرت زهرا ، چقدر خوبی تو

شفیع کوچک امت ! بزرگزاده دین !

برای بغض دل ما ، چقدر خوبی تو ...

 

   از : محمد جواد محبت


مانایی
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمد علی بهمنی ، غزل ، شعر معاصر ، شعر مقاومت

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست کهاز خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه واماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صداتر ز سکوتیم ، ولی گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد با هر چه ستم ، هر چه بلا ، می ماند

 

   از : محمد علی بهمنی


بهار است و هنگام گل چیدن من
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سپیده کاشانی ، سرور باکوچی ، شعر ترانه ، شعر سرود

به خون گر کشی خاک من ، دشمن من !

بجوشد گل اندر گل از گلشن من

تنم گر بسوزی ، به تیرم بدوزی

جدا سازی ای خصم ، سر از تن من

کجا می توانی ، ز قلبم ربایی

تو عشق میان من و میهن من

مسلمانم و آرمانم شهادت

تجلی هستی است جان کندن من

مپندار این شعله افسرده گردد

که بعد از من افروزد از مدفن من

نه تسلیم و سازش ، نه تکریم و خواهش

بتازد به نیرنگ تو ، توسن من

کنون رود خلق است دریای جوشان

همه خوشه خشم شد خرمن من

من آزاده از خاک آزادگانم

گل صبر می پرورد دامن من

جز از جام توحید هرگز ننوشم

زنی گر به تیغ ستم گردن من

بلند اخترم ، رهبرم ، از در آمد

بهار است و هنگام گل چیدن من

 

   از : زنده یاد سپیده کاشانی


اتفاق
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر قیصر امین پور ، شعر نو ، شعر شهید

افتاد

آن سان که برگ

- آن اتفاق زرد -

می افتد

افتاد

آن سان که مرگ

- آن اتفاق سرد - می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

 

   از : قیصر امین پور


به نام گل سرخ
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ، م سرشک ، شعر اعتراض ، دیباچه

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغها همه بیدار و بارور گردند

بخوان ، دوباره بخوان ، تا کبوتران سپید

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد

ز خشک سالی چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز

و در برابر شور

در این زمانه عسرت

به شاعران زمان ، برگ رخصتی دادند

که از معاشقه سرو وقمری و لاله

سرودها بسرایند ژرفتر از خواب

زلالتر از آب

تو خامشی که بخواند؟

تو می روی که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور

در آن کرانه ببین

بهار آمده

از سیم خاردار گذشته

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار آینه جاری است

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهی است ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

 

   از : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ( م . سرشک )


هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: محمد علی معلم ، مثنوی ، شعر معاصر ، کربلا

سخت دلتنگم ، دلتنگم ، دلتنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

بار کن ، بار کن ، این دخمه طراران است

بار کن ، گر همه برف است اگر باران است

بار کن ، دیو نِیَم ، طاقت دیوارم نیست

ماهی گول نیم ، تاب خشنسارم نیست

من بیابانیم ، این بیشه مرا راحت نیست

بار کن ، عرصه جولان من این ساحت نیست

کم ِ خود گیر ، به خیل و رمه بر می گردیم

بار کن جان برادر ! همه بر می گردیم

**

اشتران را یله سازید ، ستوران را هم

کاهلان را بگذارید ، شروران را هم

هان که بی تاب و هوس باره مبادا با ما

گول و مأیوس و شکم خواره مبادا با ما

غافلان نیک نخسبند که کام اندیشند

عاقلان نیز بمانند که خام اندیشند

عاشقان دست بر آرند و عنان بر تابند

به فلک می رود این قافله تا در یابند

به فلک می رود این قوم اگر آگاهید

در پی روح خدا سبط رسول اللهید

ساروان اوست ، فلک جاده ، ملک چاووشش

بر گذرگاه نشان است و علم بر دوشش

به فلک می رود این قوم که کین بستاند

داد مظلوم از این چرخ برین بستاند

**

هله ای قوم ! شنیدید عنان بر تابید

وقت تنگ است و فراخ است کران ، دریابید

مقصد ما وطن است آی غریبان ِ زمین !

وقت شد تا بگذارید گریبان زمین

آی چاووش ! دمت گرم ، به آواز بخوان

صعب دیر است مبر وقت ، بخوان باز بخوان

هر که دارد هوس کرب و بلا ،بسم الله ...

هر که دارد سر همراهی ما ، بسم الله ...

 

   از : محمد علی معلم


پیمانه ها پر خون کنید
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: امیر هوشنگ ابتهاج ، ه الف سایه ، غزل ، شعر معاصر

ای عاشقان ! ای عاشقان ! پیمانه ها پر خون کنید

وز خون دل چون لاله ها ، رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار ، بیرون جهید از این حصار

تا بر دمد خورشید نو ، شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را ، از چاه غم بیرون کشید

در کلبه احزان چرا ، این ناله محزون کنید

از چشم ما آیینه ای ، در پیش آن مه رو نهید

آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند ، زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

دیدم به خواب نیمه شب ، خورشید و مه را لب به لب

تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزان چون کنید؟

نوری برای دوستان ، دودی به چشم دشمنان

من دل بر آتش می نهم ، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سرنگون ، تا کی رود سیلاب خون ؟

این تخت را ویران کنید ، این تاج را وارون کنید

چندین که از خم در سبو ، خون در دل ما می رود

ای شاهدان بزم کین ، پیمانه ها پر خون کنید

 

   از : امیر هوشنگ ابتهاج ( هـ . الف . سایه )


به مردم فردا
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: امیر هوشنگ ابتهاج ، ه الف سایه ، غزل ، امید

زمانه قرعه نو می زند به نام شما

خوشا شما که جهان می رود به کام شما

در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است

که بوی عود دل ماست در مشام شما

تنور سینه سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما ، پخته گشت خام شما

فروغ گوهری از گنج‌خانه شب ماست

چراغ صبح که بر می دمد ز بام شما

ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود

که نقش طالع خورشید یافت شام شما

زمان به دست شما می دهد زمام مراد

از آن که هست به دست خرد زمام شما

همای اوج سعادت که می گریخت ز خاک

شد از امان زمین ، دانه چین دام شما

به زیر ران طلب ، زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین شد ستاره رام شما

به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی

طرب کنید که پر نوش باد جام شما

 

   از: میر هوشنگ ابتهاج ( هـ . الف . سایه )


مهارت !
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دکتر طاهره صفار زاده ، از معبر سکوت و شکنجه ، شعر سپید ، شعر مقاومت

و بمب

آن گونه ماهرانه

نقش شکنجه را از جسمهای شهیدان

زدوده است

که سازمان حقوق بشر

مدافعان بین الملل

در غیبت گواه و سند

در مرز داوری

زبانشان بسته است

...

راه شما و ما و خلق فلسطین

و راه تمام خلقهای تحت ستم

از معبر شکنجه

از معبر سکوت و سلطه گری

به هم پیوسته است

ما راه را دنبال می کنیم

و فتح با ما خواهد بود

 

   از : دکتر طاهره صفارزاده