آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

شب اول ماه رجب را از دست ندهید
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شب اول ماه رجب ، ماه رجب ، اعمال السنه ، آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی

رُوِیَ عَنْ عَلیٍّ علیه السّلام قال : مَا کَانَ اللهُ لِیَفْتَحَ عَلی عَبْدٍ بَابَ الْشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَۀِ وَلا لِیَفْتَحَ عَلی عَبْدٍ بَابَ الدُّعاءِ و یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الاِجَابَۀِ وَلا لِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَۀِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَۀِ (نهج البلاغه - حکمت ۴٣۵). 

 
ترجمه : از امیرالمومنین«علیه السلام» منقول است که فرمودند: این‏چنین نیست که خداوند متعال درِ شکر را بر روی بنده‏ای بگشاید و از آن طرف باب زیادتیِ نعمت را بر روی او ببندد؛ و درِ دعا را بر روی بنده‏ای بگشاید و از آن طرف باب اجابت را بر روی او ببندد؛ و درِ توبه را بر روی بنده‏ای بگشاید و از آن طرف باب مغفرت و آمرزش را بر روی او ببندد.
    
 
شرح حدیث: امیرمؤمنان علی «علیه السلام» فرمودند: «مَا کَانَ اللهُ لِیَفْتَحَ عَلی عَبْدٍ بَابَ الْشُّکْرِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الزِّیَادَۀ»؛ این‏طور نیست که خداوند درِ شکر را بر روی بنده‏ای بگشاید و از آن طرف باب زیادتی را نعمت را بر روی او ببندد. آن‏گاه که خداوند امر می¬کند شکرگذارِ من باش، وقتی بنده ستایش و ثنا و حمد او را به جای آورد، خداوند درِ زیادتی نعمت را بر روی او می گشاید. همچنان‏که در آیه شریفه[سوره ابراهیم - آیه ٧] می فرماید: «لَإِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ». (اگر شکرگزارى کنید، (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود).
 
«وَلا لِیَفْتَحَ عَلی عَبْدٍ بَابَ الدُّعاءِ و یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الاِجَابَۀِ»؛ این‏طور نیست که خداوند درِ دعا و مسئلت را بر روی عبد بگشاید و از آن طرف درِ اجابت و پاسخ مثبت را بر روی او ببندد. خدا این‏طور نیست که بگوید «بخواه»، بعد وقتی بنده درخواست کرد، خدا او را محروم کند. در آیه شریفه [ سوره غافر - آیه ۶٠]می فرماید: «اُدْعوُنِی اَسْتَجِبْ لَکُمْ» (مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم).‏
 
«وَلا لِیَفْتَحَ لِعَبْدٍ بَابَ التَّوْبَۀِ وَ یُغْلِقَ عَنْهُ بَابَ الْمَغْفِرَۀِ»؛ خداوند این‏طور نیست که از سویی درِ توبه را بر روی بنده‏اش بگشاید، ولی از آن طرف درِ مغفرت و آمرزش را بر روی او ببندد. خدا این‏طور نیست که بگوید «معذرت بخواه»، ولی عذر بنده را نپذیرد. در قرآن کریم [سوره نور - آیه ٣١]می فرماید: «وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمیعاً».  (همگى به درگاه خدا توبه کنید). هنگامی که خود او خطاب می کند «تُوبُوا» آیا می خواهد توبه را قبول نکند؟!
 
در اینجا علی «علیه السّلام» بین سه چیز با سه چیز دیگر تلازم درست می کند: 1- بین شکر و زیادتی نعمت  2- بین دعا و اجابت 3- بین توبه و مغفرت؛ و این سه یعنی «شکرگذاری و دعا کردن و توبه کردن»  از ناحیه خداوند آمده و او امر کرده پس پیامدش این است که حال که این درها را باز کرده باید آن درها را هم باز کند.
 
این جملاتِ علی «علیه السلام» در این روایت بود. اما به علّت اینکه امشب به حسب ظاهر شب اوّل ماه رجب است، تذکّری عرض می کنم. در بین ماه‏های سال، ماه رجب از ماه‏هایی است که اختصاص دارد به همین مسائلی که در روایت اشاره شد؛ یعنی دعا و استغفار و توبه.
 
در روایتی [وسایل الشیعه ، جلد ١٠،صفحه ۵١١]امام صادق «صلوات الله علیه» از پیغمبر اکرم «صلّی الله علیه و آله» نقل می فرماید که آن حضرت فرمودند : «رَجَبٌ شَهْرُ الِاسْتِغْفَارِ لِأُمَّتِی أَکْثِرُوا فِیهِ مِنَ الِاسْتِغْفَارِ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»(ماه رجب ماه استغفار امّت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده و مهربان است). در مورد این ماه وارد شده است که بسیار بگویید: «اَسْتَغْفِرُالله وَ اَسْئَلُهُ التَّوبَة».
 
همچنین از آن حضرت نقل شده که فرمودند: «مَنِ اسْتَغْفَرَ اللَّهَ فِی رَجَبٍ وَ سَأَلَهُ التَّوْبَةَ سَبْعِینَ مَرَّةً بِالْغَدَاةِ وَ سَبْعِینَ مَرَّةً بِالْعَشِیِّ یَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ فَإِذَا بَلَغَ تَمَامَ سَبْعِینَ مَرَّةً رَفَعَ یَدَیْهِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ تُبْ عَلَیَّ فَإِنْ مَاتَ فِی رَجَب مَاتَ مَرْضِیّاً عَنْهُ وَ لَا تَمَسُّهُ النَّارُ بِبَرَکَةِ رَجَبٍ ‏»[ وسایل الشیعه ، جلد ١٠، صفحه ۴٨۴]. 
 
یعنی کسی که در ماه رجب هفتاد مرتبه در هنگام طلوع آفتاب و هفتاد مرتبه در هنگام غروب آفتاب بگوید: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ» و سپس دستها را بلند کند و بگوید: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ تُبْ عَلَیَّ»، اگر در ماه رجب بمیرد خدا از او راضی باشد و به برکت ماه رجب آتش او را مسّ نکند.
 
همین‏هاست که در تمام روابط مادی و معنوی برای ما گرهگشاست. این ایام را غنیمت بشمرید. بخصوص امشب را که شب اوّل ماه رجب است. در روایتی امام صادق «علیه‏السلام» فرمودند که براى امیرالمؤمنین علی «علیه‏السّلام» شگفت‏انگیز بود که در چهار شب از ایام سال بی‏کار بماند (و عبادت نکند) و آن چهار شب عبارت بودند از شب اوّل ماه رجب، شب نیمه شعبان، شب عید فطر و شب عید قربان*.  بنابر این، این شب‏ها اختصاص دارد به دعا و اجابت دعا.
 
لذا می خواستم به دوستان سفارش کنم که امشب را از دست ندهید. امشب شبی است که باید هر لحظه اش را غنیمت بشمارید. همه ما گرفتاریم؛ من بعید می دانم کسی در اینجا باشد که بگوید من گرفتاری ندارم. اگر بگوید گرفتاری ندارم یا شوخی کرده یا نعوذبالله دروغ می گوید. همه ما گرفتاریم. حالا گرهگشا کیست؟ خداست. بهترین موقعیت هم در دست شماست. در روایت علی«علیه‏السلام» هم ملاحظه کردید که فرمایش حضرت کاملاً بر طبق آیات قرآن بود. شکرش را بکن، نعمتش را اضافه می کند. امشب از او تقاضا کن، جوابت را می دهد. از آن‏طرف هم از خطاهایت استغفار کن، خداوند پوزشت را هم می‏پذیرد، ان‏شاءالله.
* «عن الصادق علیه السلام عن أبیه عن جده عن علی علیه السلام قال: کان یعجبه أن یفرغ نفسه أربع لیال فی السنة و هی أول لیلة من رجب و لیلة النصف من شعبان و لیلة الفطر و لیلة الأضحى». (إقبال‏الأعمال، صفحه 421).
از : آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی ، اظهارات در مسجد جامع چهلستون تهران ، بین نماز ظهر و عصر روز یکشنبه ٢٣ خرداد ١٣٨٩، مطابق با ٣٠جمادی الثانی ١۴٣١.
 

یک لیوان شطح داغ
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شطحیات ، احمد عزیزی ، نافله ناز ، انتشارات برگ

خورشید و چند کلاغ عبوس .... پاییز ِ اسلام آباد، من پیش از بارش شبنم در دشت ، ایستگاه هفت آبادان ، شبح مک فارلین در غروب ، یک بسیجی تنها در جاده ...

تهران - فرمانیه - نبش دیباچی شمالی - مجموعه مسکونی یأس فلسفی - یک بنز سیاسی - چند دختر پانکی که از دانسینگ زیرزمینی آمده اند، شب و یاسهای خوشبو ، اشرافیت مرموزی سایه افکنده بر استخر ، رؤیای لیلا در جزایر مجنون ...

با چشمهایی شیمیایی شده نگاه می کنم : صدای ازدحام ، نجوای جمع ، زمزمه انبوه ، آینه های تو در تو ، سلامهای تند و خداحافظی های کوتاه ، من اهل کجا هستم ؟

تکرار آفتاب ، تهوع تاریکی ، سرماخوردگی عظیمی که میراث باستانی زمستان است ، آبهای فصلی ، سینوسهای باد کرده ، استمداد از کاشف پنی سیلین، استخوانی که در قهوه خانه عصب ، تیر می کشد ، دستی که در بستر بازوان تو خواب رفته است ، چشمی که به شیوه فتو کرومیک ، فلسفه می خواند ، منظره حیرت آوری در نگاه آستیگ مات توست ، نگاهی که از مقبره توتون خامون بر می خیزد ...

تو به کجای خود خیره شده ای ؟ با این نگاه عفونی ، این نگاه لبریز از ویروسهای پاییز، این نگاه نگران که چون خون از پس رگهای گردن تو فوران می کند . هیچ کس در انتظار پادشاهی آسمان نیست ، هیچ کس ملکوت آبها را نمی خواهد ، اینک رستگاری نزدیک است : یک ساندویچ فروشی که اشتهای حقیقت را در تو فرو می نشاند ، دو هروئینی سرگردان که در تشنج مرگبار 27 درجه زیر صفر را در تن دارند.

امسال گرگها به شهر آمده اند و چند پاسبان را خورده اند ، پزشکان در حین عمل ، قلب آدمیان را می دزدند، هیچ کس به فندک هیچ کس رحم نمی کند، کنار هر دکه ای یک میشل عون ایستاده است و سیگار را به نرخ کانزاس سیتی می فروشد ، کفشهایت درمانده اند ، دستهایت به جست و جوی عبث بر کشاله ران هایت فرود می آید ، آیا عینکت را در خواب گم نکرده ای ، آیا کرایه خانه این ماهت را به حساب پس انداز دکتر متخصص حلق و بینی نریخته ای ؟

دم در دانشگاه ، شجریان ناله می کند ، بچه ای دست تو را به جای پدرش می کشد ، تو چند گام با زن فرضی خود به آنسوی پیاده رو می روی . دستت خالی است از اصغر لاتی مالخر، یک هزار تومانی ِ قلابی ، قرض می کنی، اکنون در تاکسی هستی ، بوی گند عرق ، از یقه چرکین راننده می آید: آه خورشیدت را فراموش کرده ای ، ستاره تو در ازدحام کاموافروشی گم شده است !

بامب ...!! صدای انفجار دلی که ضامن قیمتها را کشیده است ، و سوت عجولانه چند پسر بچه که به دنبال توپی ماهوتی در بیشه های سوخته خاطرات تو می دوند، آنجا کودکی توست ، دو قدم بالاتر از درختی که استخوانهایت زیر آن ، ترکش بلوغ را تجربه کرد: کدام کوبلن تو را به یاد رودخانه زادگاه انداخته است ؟

مجسمه نیم تنه اسکندر مقدونی ، خیابان ولی عصر ،کوی حجتیه ، پلاک 1+12، مردی متقی نشسته است و لباس زیر زنانه می دوزد: از تولید به مصرف ! ای اسکناس بی پشتوانه آرامش ،ای دستهای خاکی که در زمینهای بایر روح خود ، خوک می کاری و با کود حیوانی ، انگلهای عظیم الجثه مدفوع گناهکاران را می پروری، نه پاییز و نه بهار - تو ییلاق بودن خود را گم کرده ای . یادت می آید آن غروب تنگ را برای چند سی سی تبسم می لرزیدی، و لبهای تو بوسه سوزناک سرب را تجربه کرد، اکنون انگشت میانی تو می لغزد ، تو بر عصب خویش فرود آمده ای با خنجر ، هنوز رگهایت از بیماری کهنه تشنج رنج می برند، مُسَکن دعا کجاست ، افیون ِ آه ، آن تسلیت دردناکی که هر روز در برابر آیینه به خود می دهی : نه ! هنوز دندانهای جلوت سالم است .

در اتوبوس ملی خط واحد هستی ، زنت یکپارچه عزای شب عید است ، می خواهی خاطره خاطرخواهی را زنده کنی : کارگردانی که فیلم خام ندارد ، در اطاق مونتاژ لبخند هستی ، آرام آرام از اپرای مسافران نزول می کنی ، مشتی پوست و استخوان ِ پیر منتظرند: مگسهایی که می خواهند عقاب شکار کنند.

دست نیمه خود را می گیری ، در ویترین ، آیینه و شمعدان پیداست ، چند قطره نوالژین از چشمانت فرو می چکد : چقدر باید برای حق شارژ معوقه ماه پیش ، کاغذ سیاه کنی ؟ سیگار بعثی سومر با قیمتی به سنگینی نام صدام ! اجناسی که بر گرد سیاره مشتری می گردند ، سرت سوت می کشد ، معده ات به دستشویی احتیاج دارد : تابلوی دکتر مجاری ادرار...

صومعه کوچکی از دختران دبستانی در نگاهت می گریزند، در خیابان جمهوری ، مردی با لهجه آتاتورک ،کراوات می فروشد، در خیابان جمهوری مارک ، دلار ، سکه ، خرید و فروش می شود، در خیابان جمهوری، سپورها، استفراغ ملک فهد را جاروب می کنند، تو حضور هخامنشیان جدید را از دریچه چند سفارت خارجی ، حس می کنی،در خیابان جمهوری لجن های کنار جو ، بوی نظام شاهنشاهی می دهد.

مغازه ای زردشتی با علامت فره ایزدی، تاریخ را باز می کنی جوکهای ملانصرالدین شاه را می خوانی ، ماجرای خواجه تاجدار، قساوت اشرف دهقان ، شجاعت شاه سلطان حسین ، به کشتار ارامنه فکر می کنی و آسوریانی که به حاشیه تاریخ ، پناه برده اند ، زوال امپراطوری عثمانی را در قندی که به استکان انداخته ای می بینی ، تنگه بسفر،عطسه ای که از دماغ داریوش پرید و اقوام سکاها را بیدار کرد.

به سوی مغازه ای راه افتاده ای با ویترینی به شیوه استیمن کالر، زنت در اعماق بیداری به خواب رفته است ، مثل قوم موسا از نهر کنار خیابان عبور می کنی ، لباسهای نقره ای ، مانتوهایی با سیستم سکام که در اندک چرخشی شبکه سی بی اس را نمایش می دهند، لباسهای نقره ای ، پیراهنها و دامنهای طلایی بلند، تلفیقی غریب از مقنعه و ماکسی ژوپ به بلاهت قوم ابراهیم می خندی: ابراهیم ! آیا تو بتهای ما را شکسته ای ؟

لژیون ماتیک فروشی ، شمشیر اسکندر بر روی اتیکتها در اهتزاز است ، هزار آینه تو را به تماشا دعوت می کنند، زنت ، کوله بار تنت را به سمت مانتو فروشی می کشد و بامداد روز چهارم ، در حضور پیلاطیس ، لباسی ارغوانی را بر تنش پوشانیدند و او را کشان کشان به محلی که جلجتا نامیده می شد - بردند.

صفحه آگهی ها بر گرام روزنامه : یک ویلای سه خوابه مجهز در شمالی ترین قسمت تهران به فروش می رسد ، یادبود : سومین سال عروج عارفانه دو فرزند شهیدمان ، مهندس احمد بیدار و ابوذر بیدار را در بهشت زهرا گرامی می داریم ، حمله گرگها به پاسبان در باختران ، بوق ! بوق ! تاکسی صد کورس دیگر بگیر و مرا در  میدان حر پیاده کن !

 

از : احمد عزیزی ، نافله ناز ، شطحیات احمد عزیزی ، (چاپ اول ، تهران : انتشارات برگ ، ١٣۶٨) ، صفحات ٢۴١ تا ٢۴٧.


تصویری در ماه ؟
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، در کوچه آفتاب ، شعر برای امام خمینی ، تصویر امام خمینی در ماه

برای امام خمینی

در جام دلت ، باده ناب است نهان

آمیزه ای از آتش و آب است نهان

اندیشه تصویر تو در ماه ، خطاست

چون در تو هزار آفتاب است نهان !

*

جایی که تویی ، نشانه آنجا چه بود؟

صد چامه عاشقانه آنجا چه بود؟

گرد ِ تو هزار بال ِ تر می سوزد

هیهات که یک ترانه آنجا چه بود؟

 

از : قیصر امین پور ، در کوچه آفتاب ، (چاپ اول ، تهران : واحد انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی ، ١٣۶٣) ، صفحه ٢۴.


جمهوری گل محمدی
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سلمان هراتی ، شعر درباره امام خمینی ، دری به خانه خورشید ، کاروانهای اعزام به جبهه

به حضرت امام و به پاس سخنانش در روز ولادت ولی مؤمنان

 

 

شگفت انگیزتر از کهکشان

مساحت مبهم پیشانی توست

که در آفرینش خورشید

                   بی نظیر است

و عجیب‌تر از جنگل

انبوه گیسوان تو

که با شتابی بی مانند

                      پرنده می پروراند.

آه بالا بلندا !

اقیانوس روشنایی

فردا کسی راست

         که تو او رایی

با تو جز آفتاب

         دمساز نیست

تو را جز بهار و درخت

                  نمی شکیبند

با تنفس تو می بالند

ای کرامت عام.

در شگفتم

چگونه از حضور تو می نالند

عجبا !

به آتش می کشاند مرا

نا سپاسی شان.

اینان - حنجرۀ دیگران -

با تو نبودند

تو را نشنیدند

تو را نخواندند

از بدو بامداد

که شروع لبخند بودی و آفتاب

با تو چگونه توانند بود

این زمان

که سراسر صبوری می طلبی و التهاب

ای باغ

ای چراغ

چگونه تو را دوست بدارند

بی کمترین نشانی از داغ

مرا جز این نیست

که ظرفیت درد نیست

وگرنه

کدام آفتاب

در یورش طوفانها

                  کاهش یافت ؟

نگاهت می کنم

          از دیروز وسیعتر شده ای

- چشم بدت دور -

آنجا که عطر تو نیست چیست ؟

*

و یک مجله خارجی

از قول یک فیلسوف خوشبخت

که از پنج سالگی تا هنوز "فراک" می بندد

                              نقل کرد:

« انسان حیوان ناطقی است

                     که شراب می خورد

                     و « دانس می رقصد»

امروز

این تازه ترین تعریف انسان است

زمین

در کویرستانی خفته است

و تو تنها چشمه سار روشن این غربت رو به زوالی

تو همان بلالی

که از مأذنۀ این شوره زار

                   بانگ محمدی می افشانی.

باران نثار

همیشه باد بهار

جاده ها

از حضور هموارۀ کاروانیان

                          معطر است

درختان از سلامت سبز برخوردارند

و رودها

          باخروشهای متفاوت خویش

به تنوع این فصل می افزایند

من چگونه به تردید تن دهم

حتی اگر

                        نَفَسهایی مسموم

                        از تشنج پنجره بوَزند

باید بگویم :

         چه بی شرمند

         اینان که مرتبه تو را

                   با عافیت خویش اندازه می گیرند

     

اینجا که من ایستاده ام

بامی از روشنایی است

و رو به روی من خیابانی

            که با کاروانهای «به کربلا می رویم»

                             ادامه می یابد

اینجا بر این بام

دو چشم حسود

در دو طرف من

بر دو لبۀ بام

یکی از کمبود ِ « ولایت » هذیان می گوید

و آن دیگری می گوید:

                 « سواران را چه شد ؟»

و مرا

حکایت مردی به یاد آمد

         که در ازدحام درخت

                   دنبال جنگل می گشت

اینان می خواهند از تماشا بازمان دارند

به جاده ها نگاه می کنیم

حضور این کاروان

       چه شکوهی به خیابان داده است

اینان با رفتاری پرنده وار

و با حرارتی از تنفس سبز

مرا می آموزند

         دست ِ کم درختی باشم

                               در خدمت پرندگان

در نگاهشان

          دگردیسی گل سرخ را می شنوم

و گرایش حاد آفتابگردان را

                   به محمدی شدن

از سبز این درختان ِ خوش‌رفتار

                    می فهمم

بهار از تبار محمد است

و جهان

بتدریج در قلمرو این بهار

                گام می زند

فردا

با یک زلزله صبح می شود

آنگاه پیامبران

         با شاخه ای از گل محمدی

                  به دنیا می گویند

                            صبح بخیر

فردا ما آغاز می شویم

فردا جنگلی از پرنده

آسمانی از درخت

و دریایی از خورشید خواهیم داشت

فردا پایان ِ بدی است

فردا جمهوری گل محمدی است

 

فروردین ۶۵ - تنکابن

سلمان هراتی

 

از : دری به خانه خورشید ، مجموعه شعر ، سلمان هراتی ، ( چاپ اول ، تهران : انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران - سروش ، ١٣۶٧ )، صفحات ٢٩ تا ٣٣.