آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

مشاطگی عشق محمود به ایاز
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فرید الدین عطار نیشابوری ، محمود غزنوی ، ایاز ، حب الشی ء یعمی و یصم

گفت ایاز خاص را محمود خواند

تاجدارش کرد و بر تختش نشاند

گفت شاهی دادمت، لشگر تو راست

پادشاهی کن که این کشور تو راست

آن همی‌خواهم که تو شاهی کنی

حلقه در گوش مَه و ماهی کنی

هرکه آن بشنود از خیل و سپاه

جمله را شد چشم از آن غیرت سیاه

هر کسی می‌گفت شاهی با غلام

در جهان هرگز نکرد این احترام

لیک آن ساعت ایاز هوشیار

می‌گریست از کار سلطان زار زار

جمله گفتندش که تو دیوانه‌ای

می‌ندانی وز خرد بیگانه‌ای

چون به سلطانی رسیدی ای غلام

چیست چندین گریه، بنشین شادکام

داد ایاز آن قوم را حالی جواب

گفت:بس دورید از راه صواب

نیستی آگه که شاه انجمن

دور می‌اندازدم از خویشتن

می‌دهد مشغولیم تا من ز شاه

بازمانم دور مشغول سپاه

گر به حکم من کند ملک جهان

من نگردم غایب از وی یک زمان

هرچ گوید آن توانم کرد و بس

لیک ازو دوری نجویم یک نفس

من چه خواهم کرد ملک و کار او

ملکت من بس بود دیدار او

گر تو مرد طالبی و حق‌شناس

بندگی کردن درآموز از ایاس

ای به روز و شب معطل مانده

همچنان بر گام اول مانده

هر شبی از بهر تو ای بوالفضول

می‌کنند از اوج جباری نزول

تو ز جای خود چو مردی بی‌ادب

برنگیری گام، نه روز و نه شب

آمدند از اوج عزت پیش باز

تو ز پس رفتی و کردی احتراز

ای دریغا نیستی تو مرد این

با که بتوان گفت آخر درد این

تا بهشت و دوزخت در ره بود

جان تو زین راز ، کی آگه بود

چون ازین هر دو برون آیی تمام

صبح این دولت برونت آید ز شام

گلشن جنت نه این اصحاب راست

زانک علیون ذوی الالباب راست

تو چو مردان، این بدین ده آن بدان

درگذر، نه دل بدین ده نه بدان

چون ز هر دو درگذشتی فرد تو

گر زنی باشی تو باشی مرد تو

 

از : فرید الدین عطار نیشابوری ، منطق الطیر .

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است

*

غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز

 

از : خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

 

معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود

 
پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟

 

* 

 
عشق فرهاد و طلعت شیرین 

 
سر محمود و خاک پای ایاز

 

*

 
عشق ، مشّاطه ای است رنگ آمیز

 
که حقیقت کند به رنگ مجاز 


تا به دام آورد دل محمود

 
بترازد به شانه زلف ایاز 

از : فخرالدین عراقی ، کلیات دیوان و لمعات .

 


نابسامانی - شعری از محمد کاظم کاظمی
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمد کاظم کاظمی ، نابسامانی ، قصه سنگ و خشت ، شعر اجتماعی

کوه ، پابند ِ گرانجانی است

آسمان در نابسامانی است

ریشه نامردمی زنده است

زیر یک برف ِ زمستانی است

فتنه را گفتید خوابیده ؟

فتنه بیدار است ؛ پنهانی است

هر که را شغلی است در عالَم

شغل بعضیها مسلمانی است !

از جوانمردان ِ دورانند

کارهاشان « افتد و دانی » است

عید ِ آن مردم به غارت رفت

چشم این مردم به قربانی است

داغ ِ آن مردم به دلها بود

داغ ِ این مردم به پیشانی است !

کِشت اگر این گونه خواهد بود ،

حیفِ آن ابری که بارانی است

یک نفر امروز عاشق شد

کوچه مان امشب چراغانی است ...

*

شعر روی دست شاعر ، مُرد

درد از آن سانی که می دانی است

صحبت از قطع درختان بود

ابلهان گفتند : « عرفانی است » !

لا جرم اصلاح ِ ما مردم

کار استادان ِ سلمانی است

لب فرو بستن در این ایام

اولین شرط سخندانی است

*

یک نفر در زیر باران مُرد

کوچه اما غرق ِ مهمانی است ...

شهریور 1370

 

از : محمد کاظم کاظمی ، قصه سنگ و خشت ، ( چاپ پنجم : تهران ، انتشارات کتاب نیستان ، 1389) ، صفحات 52 و 53 .