آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

توصیه رهبر انقلاب به خواندن این چهار آیه بعد از نماز صبح
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: آیت الله سید علی خامنه ای ، تعقیبات نماز صبح ، انگیزه ، کارهای بزرگ

چهار تا آیه در تعقیب نماز صبح ذکر شده - که در کتاب مفاتیح الجنان هم هست - می توانید مراجعه کنید و آنها را بخوانید . هر کدام از این آیات هم که ذکر شده ، یک نتیجه ای دنبالش آمده است : « و اُفَوضُ امری الی الله . ان الله بصیرٌ بالعباد ، فَوَقاه الله سیِئات ما مکروا » ؛ « لا اله الا انت . سبحانک انّی کنتُ من الظالمین فاستجبنا له و نَجیناهُ من الغم و کذالک نُنجی المؤمنین» که آیه جناب یونس است ؛ آیه دیگر : « حسبُنا الله و نعم الوکیل فانقلبوا بنعمَةٍ من الله و فضل ٍ لَم یَمسَسهم سوء » و آیه چهارم هم : « ما شاء الله لا قوة الا بالله » است که مال آن قضیه دو برادر است .

اینها برای ما درس است ؛ وقتی انسان احساس می کند که کار ، بزرگ است ؛ کار ، با ارزش است ؛ کار دارای تأثیر اجتماعی ِ کلان است ، انگیزه اش بیشتر می شود .

 

از : آیت الله سید علی خامنه ای ، در دیدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولی امر - ١٣٨٩/۵/١


ارزش
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: علی اصغر داوری ، غزل ، ارزیدن ، موسی شدن

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق ، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش ِ رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دست ِ تو ، فرو ریختن ِ دم به دمم

به همان لحظه بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ، عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار ! به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم

صبر ِ این کِرم ، به زیبا شدنش می ارزد

 

   از : علی اصغر داوری


امید
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر علی شریعتی ، شعر نیمایی ، شاخ امید ، کتاب هبوط

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت .

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من ...

که تو کی می خوانی ؟

 

از : دکتر علی شریعتی ، هبوط ، ( چاپ دوم : تهران ، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ، ١٣۵٩ ) ، صفحه ١٠۶.


ایمیل و اضطراب !
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: هایکو ، دکتر سید حسن حسینی ، بهار ، عشق

ایمیلم

پُر است از پیغامهای نرسیده

آن قدر که فرصت نمی کنم حذفشان کنم

*

...

*

کپی بهار را کوبیده ام به دیوار

تابلوی نفیسم

به سرقت رفته است !

*

...

*

شرقی ام به هر حال

آرامشم به هایکو رفته است

و اضطرابم به قصیده !

*

باید استفاده بهینه کرد

از دل

عشق کجاست ؟

*

نام تو را می برم ای عشق !

و دهانم

به آنی

جهانی می شود !

 

از : دکتر سید حسن حسینی ، شاعری در مشعر ، ( چاپ اول : تهران ، نشر تکا : توسعه کتاب ایران ،١٣٨۶) ، صفحات٢٠۶ تا٢١١.


شمارش
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر سید حسن حسینی ، شاعری در مشعر ، غزل ، نشر تکا

شاهد مرگ ِ غم انگیز بهارم ، چه کنم ؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم ؟

 

نیست از هیچ طرف ، راه ِ برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم ، چه کنم ؟

 

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته این ایل و تبارم ، چه کنم ؟

 

من کزین فاصله ، غارت شده چشم توام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم ، چه کنم ؟

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟!

 

بهار 1373

 

از: دکتر سید حسن حسینی ، شاعری در مشعر ، ( چاپ اول : تهران ، نشر تکا : توسعه کتاب ایران ، 1386 ) ، صفحه 199.


صورت مسئله ، بی آرایش !
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر سید حسن حسینی ، شعر نیمایی ، شاعری در مشعر ، نشر تکا

یک نفر شاعر بود

یک نفر تاجر بود

تاجر مورد بحث

         در علوم ادبی دستی داشت

شعر بازی می کرد - مثل کفتر بازی -

شاعر ِ ما ، روزی

         شعر "آزاد"ی گفت

شعر مذکور به دست تاجر واصل شد

تاجر از خواندن شعر

عصبانی شد و آن را جر داد

بعد از آن - با وقار ادبی -

پاکت ارزن خود را برداشت

رو به کفترهایش - غرق در سجع ملیح -

اندر اوصاف و مزایای اصالت در شعر

نطق غرّایی کرد

 

(صورت مسئله طولانی شد ، می بخشید!)

مختصر شرح دهید :

1.   صله در شعر چه نقشی دارد ؟

2.   بغبغو یعنی چه ؟

 

(لطفاً از حاشیه پرهیز کنید)

و موفق باشید !

1/4/1367

 

از : دکتر سید حسن حسینی ، شاعری در مشعر ، ( چاپ اول : تهران ، نشر تکا : توسعه کتاب ایران ، 1386) ، صفحه 136.


دو پاراگراف - یک بند !
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: پرتوی از قرآن ، سید محمود طالقانی ، بند ، پاراگراف

١- جلد اول این کتاب  "پرتوی از قرآن" را با این دو آیه که مقدمه تغییر قبله است پایان می دهم . جلد دوم از دستور تغییر قبله آغاز می گردد. از برادرانی که در انتظار چاپ این کتاب بودند و از تأخیر آن نگرانی داشتند عذر می خواهم ، زیرا موانع مختلف را عموماً می دانند و به وضع محیط و دشواریهای چاپ کتاب آن هم تفسیر قرآن آشنا هستند . بیش از موانع و دشواریهای عادی ، از آغاز شروع به چاپ کتاب ، پیوسته موانع دیگر و حوادثی دامنگیر شد و تکالیف و مسئولیتهای دیگری پیش آمد .

پرتوی از قرآن ، جلد اول ، ( تهران ، شرکت سهامی انتشار ، بی تا ) ، صفحه آخر .


٢- خواننده عزیز ! اگر در مطالب این مقدمه و قسمتی از کتاب ، اشتباه یا لغزشی یافتید ، تذکر فرمایید و معذورم بدارید . زیرا در مدتی نگارش یافته که از همه جا منقطع بوده و به مدارک دسترسی ندارم ، و مانند زنده ای در میان قبر بسر می برم .

شرح این هجران و این خون جگر

 این زمان بگذار تا وقت دگر

فرّج الله عن الاسلام والمسلمین بمنّه ِ و فضله ِ و رحمته

ربیع الاول ١٣٨٣ - مرداد ١٣۴٢

سید محمود طالقانی


- پرتوی از قرآن ، پایان مقدمه جلد اول ، ( تهران ، شرکت سهامی انتشار ، بی تا ) ، صفحه ٢٢.


لطف حق
ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: پروین اعتصامی ، لطف حق ، موسی ، نمرود

مادر موسی ، چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند ِ خُرد ِ بی گناه !

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای ؟

گر نیارد ایزد پاکَت به یاد

آب ، خاکت را دهد ناگه به باد

*

وحی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی ؟!

در تو ، تنها عشق و مهر مادری است

شیوه ما ، عدل و بنده پروری است

نیست بازی کار حق ، خود را مَباز

آنچه بردیم از تو ، باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما ، آن می کنند

ما ، به دریا حکم طوفان می دهیم

ما ، به سیل و موج فرمان می دهیم

نسبت ِ نسیان به ذات حق مََده

بار کفر است این ، به دوش خود مَنِه

به که برگردی ، به ما بسپاری اش

کِی تو از ما دوست تر می داری اش ؟

نقش هستی ، نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب ، سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری می رود

از پی انجام کاری می رود

ما بسی گمگشته ، باز آورده ایم

ما ، بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست ، هر کس بینواست

آشنا با ماست ، چون بی آشناست

ما بخوانیم ، ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم ، ار بد کنند

سوزن ما دوخت ، هر جا هر چه دوخت

زاتش ما سوخت ، هر شمعی که سوخت

*

کشتیی زاسیب موجی هولناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تند بادی ، کرد سیرش را تباه

روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند

قوّتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست ، اندکی است

ناخدای کشتی امکان یکی است

بندها را تار و پود ، از هم گسیخت

موج ، از هر جا که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم ، آب بُرد

زان گروه رَفته ، طفلی ماند خُرد

طفل مسکین ، چون کبوتر پَر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله ، چون طومار کرد

تندباد ، اندیشه پیکار کرد

*

بحر را گفتم : دگر طوفان مکُن

این بنای شوق را ، ویران نکن

در میان مستمندان ، فرق نیست

این غریق خرد ، بهر غرق نیست

صخره را گفتم : مکن با او ستیز

قطره را گفتم : بدان جانب مریز

امر دادم باد را ، کان شیرخوار

گیرد از دریا ، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو

برف را گفتم که آب ِ گرم شو

صبح را گفتم  : به رویش خنده کن

نور را گفتم : دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی

ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم که خلخالش مَکَن

مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم که صبرش اندک است

اشک را گفتم : مکاهَش ! کودک است

گرگ را گفتم : تن ِ خُردش مَدَر

دزد را گفتم : گلوبندش مبَر

بخت را گفتم : جهانداریش ده

هوش را گفتم که هشیاریش ده

تیرگیها را نمودم روشنی

ترسها را جمله کردم ایمنی

*

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند

دوستی کردم ، مرا دشمن شدند

کارها کردند ، اما پَست و زشت

ساختند آیینه ها ، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه ، چاه

چاهها کندند مردُم را به راه

روشنیها خواستند ، اما ز دود

قصرها افراشتند ، اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس !

جامها لبریز کردند از فساد

رشته ها رشتند در دوک ِ عناد

درسها خواندند ، اما درس عار

اسبها راندند ، اما بی فسار

دیوها کردند دربان و وکیل

در چه محضر ؟ محضر حی ِ جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک

در چه معبد ؟ معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال

توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی ، شد بلند

شعله کردارهای ناپسند

وا رهاندیم آن غریق ِ بی نوا

تا رهید از مرگ ، شید صید هوی

آخر آن نور تجلی ، دود  شد

آن یتیم ِ بی گنه ، " نمرود " شد

رزمجویی کرد با چون من کسی

خواست یاری ، از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانیها بزرگ

شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

برق عُجب ، آتش بسی افروخته

وز شراری ، خانمانها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد ، گشت پست و تیره رای

سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

پشه ای را حکم فرمودم که : خیز !

خاکش اندر دیده خود بین بریز !

تا نمانَد باد ِ عُجبش در دِماغ

تیرگی را نام نگذارد چراغ

*

ما که دشمن را چنین می پروریم

دوستان را از نظر ، چون می بریم ؟

آنکه با نمرود ، این احسان کند

ظلم ، کی با موسی ِ عمران کند ؟

*

این سخن ، پروین ! نه از روی هواست

هر کجا نوری است ، ز انوار خداست ...

 

از : پروین اعتصامی ، دیوان قصائد و مثنویات و تمثیلات و مقطّعات ، لطف حق ،  ( چاپ هفتم : تهران ، اعتصامی ، 1355 ) ، صفحات 236 تا 238.