آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

یا ایها العزیز
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مریم سقلاطونی ، شعر انتظار ، غزل ، یا ایها العزیز

پر کن دوباره کیل مرا ، ایهاالعزیز!

دست من و نگاه شما،  ایهاالعزیز!

رو از من شکسته مگردان ، که سالهاست -

رو کرده ام به سمت شما ، ایها العزیز!

جان را گرفته ام به سر دست و آمدم -

از کوره راه های بلا ، ایهاالعزیز!

وادی به وادی آمده ام ، از درت مران

وا کن دری به روی گدا ، ایهاالعزیز!

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

iین کاسه را...فاَوفِ لنا...ایهاالعزیز!

ما جان ومال باختگان را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما ، ایهاالعزیز!

دستم تهی است ، راه بیابان گرفته ام

محتاج یک نگاه تو ، یا ایهاالعزیز!

 

اشاره به آیه شریفه در سوره یوسف که برادران یوسف او را خطاب می کنند و از او می خواهند که پیمانه هاشان را پُر کند :

یا ایهاالعزیز ! مَسّنا و اهلنا الضُر . وَ جئنا بِبِضاعَةٍ مُزجاة . و اوفِ لنَا الکَیل . و تَصَدّق علینا . انّ الله یَجزی المُتِصدقین .

   از : مریم سقلاطونی


بهار آمدنی است
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مرتضی امیری اسفندقه ، شعر انتظار ، غزل

فروغ بخش ِ شب ِ انتظار ، آمدنی است

رفیق آمدنی ، غمگسار آمدنی است


به خاک ِ کوچه دیدار ، آب می پاشند

بخوان ترانه ، بزن تار ، یار آمدنی است


ببین چگونه قناری به وجد آمده است !

مترس از شب ِ یلدا ، بهار آمدنی است


صدای شیهه اسب ظهور می آید

خبر دهید به یاران ، سوار آمدنی است


بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است


از : مرتضی امیری اسفندقه ، گزیده ادبیات معاصر ، مجموعه شعر ٣۴ ، ( تهران ، کتاب نیستان ، ١٣٧٨ ) ، صفحه ٧ .




بوی صبح
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر مهدوی ، غزل ، منصوره نیکو گفتار ، بوی صبح

کسی که می رسد و ریشه می دواند باز

میان عطر و نسیم و پرنده و پرواز


کسی که خرقه اش از بوی صبح سرشار است

و روز می شود از سمت چشم او آغاز


کسی که می شکفد لا به لای لبخندش

هزار پیچک وحشی ، هزار چشم انداز


کسی که بذر مرا می کند نهان در خاک

و صبر می کند آن قدر تا برویم باز


سپید گون و شکوفنده می رسد از راه

چه آرزوی غریبی ، چقدر دور و دراز


اگر چه هیچ نشانی ندیده ام ، بگذار

پی نگاه بیابانی اش بگردم باز


از : منصوره نیکو گفتار ، گزیده ادبیات معاصر ، مجموعه شعر ٧۴ ، ( تهران ، کتاب نیستان ، ١٣٧٨ ) ، صفحات ٨١ و ٨٢ .


دستهای تو
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نیمایی ، محمد رضا عبدالملکیان ، دستهای تو

با هر چه عشق

               نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود

               راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست

               که هر قفل ِ بسته را

               با دستهای روشن تو می توان گشود


از : محمد رضا عبدالملکیان ، گزیده ادبیات معاصر ، مجموعه شعر ٨٢ ، ( تهران ، کتاب نیستان ، ١٣٧٨ ) ، صفحه ۶٧.


آفتاب
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، امیر علی مصدق ، گزیده ادبیات معاصر ، غزل

تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد

دوباره برف و یخ کوچه ، آب خواهد شد


شکوفه ها به چمن ، دسته دسته خواهد رست

زمین پُر از گل و عطر گلاب خواهد شد


بزن تو پرده به سویی ، وگرنه ای همه خوب !

در انتظار تو دلها کباب خواهد شد


دلا دعای فرج را بخوان که می دانم

دعای زنده دلان ، مستجاب خواهد شد


زلال سبز نگاهت عنایت ار بکند

سئال تشنگی ام را جواب خواهد شد


گل محمدی ار بشکفد به طرف چمن

دهان دوباره پر از شعر ناب خواهد شد


من این فراز ، شما را دوباره می گویم

تمام خانه پر از آفتاب خواهد شد


از : امیر علی مصدق ، گزیده ادبیات معاصر ، مجموعه شعر ٨۵ ، ( تهران ، کتاب نیستان ، ١٣٧٨) ، صفحات ٢۵ و ٢۶.


آرزوی دیدنی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر انتظار ، ایرج قنبری ، گزیده ادبیات معاصر ، غزل

ای طلوع چشمهایت دیدنی

خوشه لبخندهایت چیدنی


کاشکی می آمدی از دورها

با نگاهی روشن و بخشیدنی


من شدم در دستهای گرم تو

مثل گلهای چمن بالیدنی


می شدی یک آفتاب ِ دسترس

می شدی یک آرزوی دیدنی


در هوای پاک تو پر می زدم

با دلی آبستن و باریدنی


ای فروغ چشمهای انتظار

کاش یک شب می شدی تابیدنی


از : ایرج قنبری ، گزیده ادبیات معاصر ، مجموعه شعر ٩٣، ( تهران ، کتاب نیستان ، ١٣٧٩) ، صفحات ۴۵ و ۴۶.


نور مبارک
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر مهدوی ، سپیده کاشانی ، نور مبارک ، سرور باکوچی

در دو دستش نور ، از آنسوی شبها خواهد آمد

آن فروغ عدل ، آن قدیس ِ تنها خواهد آمد

مهدی موعود ما ، آن قائم آل محمد

یاور مستضعفان ، خورشید بطحا خواهد آمد

خواهد آمد تا ستاند داد مظلومان عالم

منجی پرده نشین از عرش اعلا خواهد آمد

تکسوار دادگستر ، آنکه از شرق طلوعش

گل بجوشد از شکاف سنگ خارا خواهد آمد

روشنایی بخش دلهای صف ِ چشم انتظاران

بیستون عشق از نورش مصفا خواهد آمد

آن مجرد ، آن رهایی بخش ، آن نور مبارک

آنکه بر چیند بساط خوان یغما خواهد آمد

بس نوشتم نام او در ماسه مرطوب ساحل

از فراز موج ، همچون مرغ دریا خواهد آمد

صبح در یک دست و عطر دوستی در دست دیگر

یک شب از بام بلند نیمه شبها خواهد آمد

با نقاب دست خواهم زد به چشمم سایبانی

محو خواهم شد در او ، محو تماشا خواهد آمد

تا که باغ از کینه پاییز در آتش نسوزد

آن گل ، آن زیباترین گلهای دنیا خواهد آمد

خار را از ساقه خواهد چید ، پاییز از درختان

زنگ تا برچیند از آئینه ما ، خواهد آمد

بسته ایم آذین ز خون در مقدمش دیوار سنگر

جان زند فریاد : کان محبوب دلها خواهد آمد

آن فرو کوبنده طغیان هستی سوز ِ انسان

رهبر پنهان ما بس آشکارا ، خواهد آمد

تازه تر از سبزه و شفافتر از چشمه ساران

با نوای نای چوپانان صحرا خواهد آمد

آه ... تصویر بهاران است او در خاطر ما

تا بپاشد خرمن گل شاخه ها را ، خواهد آمد

برکشید از سینه ها : بانگ انا الحق ، حق نوردان !

آنکه حق با او شود مفتاح و معنا ، خواهد آمد

یار "روح الله" آن سرّ نهان ، ماهی که گردد

در قدومش سرنگون ، عِقد ثریا خواهد آمد

مژده ای ایرانی ، ای آزاده ، ای حر زمانه

سید و سالار ما را ، یار یکتا خواهد آمد

خیز تا یاری کنیم اینک امام عصر خود را

کز پس امروز ، فجر صبح فردا خواهد آمد

من یقین دارم مسلمانان ! مسلمانان عالم !

آنکه بگشاید ز حکمت هر معما ، خواهد آمد

گوهر دامان نرجس ، شاهکار آفرینش

نور رخشان امامت ، ماه مینا خواهد آمد

ای امام امت ! ای روح زمان ! ای حجت او !

تهنیت گویان ، تو را آن پیر و مولا خواهد آمد


از : سپیده کاشانی ( سرور باکوچی) ، فصلنامه هنر ، شماره اول ، از انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی . این شعر در نخستین کنگره شعر و ادب و هنر در روز تولد امام مهدی "عج" قرائت شده است .



آرزوهای بزرگ
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

باز هوای سحرم آرزوست

خلوت و مژگان ترم آرزوست


شکوه غربت نکند هر زبان

قاصدکی در به درم آرزوست


کوچه گلبرگ ، پر از آشتی است

از خم شبنم ، گذرم آرزوست


واقعه دیدن پروانه را

ثانیه ای بیشترم آرزوست


خسته ام از دیدن این شوره زار

چشم شقایق نگرم آرزوست


حس حرا می کنم ای شهریان !

عزلت کوه و کمرم آرزوست


لانه مرغان مهاجر کجاست ؟

چلچله ای همسفرم آرزوست


زخم نمی بارد از این نسترن

لاله خونین جگرم آرزوست

 

از : احمد عزیزی ، روستای فطرت ، ( تهران ، انتشارات برگ ، ١٣۶٨) ، صفحات ۴١ و ۴٢.


حکمتی از شریعتی
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر علی شریعتی ، مذهب علیه مذهب ، دو اصل مثبت ، دو اصل منفی

یک انسان مسئول در برابر جامعه و متعهد رسالتی برای مردم و مجاهد ِ راه ِ‌یک عقیده انسانی ، باید "زندگی فردی اش" را بر دو "اصل منفی" استوار کند تا زندگی اجتماعی و اعتقادی اش بر دو "اصل مثبت " پایدار بماند :

اول : "نداشته باشد" ، تا برای "حفظ" ش ، محافظه کار نشود ؛

دوم : باید "نخواسته باشد" ، تا برای کسبش نلغزد و ضعف نشان ندهد .


از : دکتر علی شریعتی ، علی "ع" : مجموعه آثار ٢۶ ، مقاله مذهب علیه مذهب ، ( چاپ پنجم : تهران ، انتشارات چاپخش و بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی ، ١٣٨۴) ، صفحات ١٧٣ و ١٧۴.


قصه عینکم
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قصه عینکم ، رسول پرویزی ، شلوارهای وصله دار ، داستان طنز

به قدری این حادثه زنده است و از میان تاریکیهای حافظه ام روشن و پر فروغ مثل روز می درخشد که  گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده و هنوز در خانه اول حافظه ام باقی است .

تا آنروزها که کلاس هشتم بودم خیال می کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات ، یک چیز فرنگی مآبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می گذارند . دایی جان میرزا غلامرضا که خیلی به خودش ور می رفت و شلوار پاچه تنگ می پوشید وکراوات از پاریس وارد می کرد و در تجدد افراط داشت - به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت - اولین مرد عینکی بود که دیده بودم . علاقه دایی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد . گفتم هست و نیست ، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می گذارند.

این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل می کردم بزنیم . قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود . ننه خدا حفظش کند ، هر وقت برای من و برادرم لباس می خرید ناله اش بلند بود .

متلکی می گفت که دو برادری مثل عَلَم یزید می مانید . دراز ِ دراز ، می خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید . در مقابل این قد ِ دراز ، چشمم سو نداشت و درست نمی دید . بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کمسو ست . چون تابلو سیاه را نمی دیدم ، بی اراده در همه کلاسها به طرف نیمکت ردیف اول می رفتم . همه شما مدرسه رفته اید و می دانید که نیمکت اول مال بچه های کوتاه قد است . این دعوا در کلاس بود . همیشه با بچه های کوتوله دست به یقه بودم ، اما چون کمی جوهر شرارت داشتم طفلکها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل ، از ترس کشمکش و لوطی بازیهای خارج از کلاس ، تسلیم می شدند . اما کار بدینجا پایان نمی گرفت . یک روز معلم خودخواه لوسی ، دم در مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه ها رسید . همین طور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد ، برق از چشمم پریده بود . آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت :

«‌ چِشِت کوره ؟ حالا دیگه پسر اتول خان رشتی شدی ؟ آدما تو کوچه می بینی و سلام نمی کنی ؟! »

معلوم شد دیروز آقا معلم از آنطرف کوچه رد می شده ، و من او را ندیده ام سلام نکرده ام ، ایشان هم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است .

در خانه هم بی دشت نبودم . غالبا پای سفره ناهار یا شام بلند می شدم چشمم نمی دید ، پایم به لیوان آبخوری یا بشقاب یا کوزه آب می خورد . یا آب می ریخت یا طرف می شکست . آنوقت بی آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی بینم ، خشمگین می شدند . پدرم بد و بیراه می گفت . مادرم شماتتم می کرد می گفت : به شتر افسار گسیخته می مانی ، شلخته و هردمبیل و هپل هپو هستی ، جلو پایت را نگاه نمی کنی ،  شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی .

بدبختانه خودم هم نمی دانستم که نیم کورم ؛ خیال می کردم همه مردم همین قدر می بینند !! لذا فحشها را قبول داشتم . در دلم خودم را سرزنش می کردم که با احتیاط حرکت کن ! این چه وضعی است ؟ دائما یک چیزی به پایت می خورد و رسوایی راه می افتد .

اتفاقهای دیگر هم افتاد . در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم ؛ مثل بقیه بچه ها پایم را بلند می کردم ،نشانه می گرفتم که به توپ بزنم ، اما پایم به توپ نمی خورد ، بور می شدم . بچه ها می خندیدند . من به رگ غیرتم بر می خورد .

دردناکترین صحنه ها یک شب نمایش پیش آمد . یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده باز به شیراز آمده بود . گروه گروه مردان و زنان و بچه ها برای دیدن چشم بندیهای او به نمایش می رفتند . سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود . یک بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد . هر شاگرد اول و دومی یک بلیط مجانی داشت . من از ذوقم در پوستم نمی گنجیدم . شب راه افتادم و رفتم . جایم آخر سالن بود . چشم را به سن دوختم خوب باریک بین شدم ، یارو وارد سن شد ، شامورتی را در آورد ، بازی را شروع کرد . همه اطرافیان من مسحور بازیهای او بودند . گاهی حیرت داشتند ، گاهی می ترسیدند ، گاهی می خندیدند و دست می زدند ، اما من هر چه چشمم را تنگتر می کردم و به خودم فشار می آوردم درست نمی دیدم . اشباحی به چشمم می خورد ، اما تشخیص نمی دادم که چیست و کیست و چه می کند . رنجور و وامانده دنباله رو شده بودم . از پهلو دستیم می پرسیدم چه می کند ؟ یا جوابم را نمی داد یا می گفت : مگه کوری نمی بینی ؟ آنشب من احساس کردم که مثل بچه های دیگر نیستم ، اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است . فقط حس کردم که نقصی دارم و از این احساس ، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت .

بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید و تمام غفلتهایم را که ناشی از نابینایی بود ، حمل بر بی استعدادی و مهملی و ول انگاریم کردند . خودم هم با آنها شریک می شدم .

***

با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم ، خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود . همان طور که در بندر یکمرتبه ده دوازده نفر از صحرا می آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی ، لنگر می انداختند و چندین روز در خانه ما می ماندند ، در شیراز هم اینکار را تکرار می کردند . پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت . با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود ، مهمانداری ما پایان نداشت . هر بی صاحب مانده ای که از جنوب راه می افتاد سری به خانه ما می زد . خداش بیامرزد ، پدرم دریا دل بود . در لاتی کار شاهان را می کرد ،ساعتش را می فروخت و مهمانش را پذیرایی می کرد . یکی از مهمانان ، پیرزن کازرونی بود . کارش نوحه سرایی برای زنان بود . روضه می خواند . در عید عمر ،تصنیفهای بند تنبانی می خواند . خیلی حراف و فضول بود . اتفاقا شیرین زبان و نقال هم بود . ما بچه ها خیلی او را دوست می داشتیم . وقتی می آمد کیف ما به راه بود . شبها قصه می گفت . گاهی هم تصنیف می خواند و همه در خانه کف می زدند . چون با کسی رو در بایستی نداشت رک و راست هم بود و عینا عیب دیگران را پیش چشمشان می گفت . 

ننه خیلی او را دوست می داشت .اولا هر دو کازرونی بودند و کازرونیان سخت برای هم تعصب دارند . ثانیا طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می کرد که چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است ؛ خلاصه مهمان عزیزی بود . البته زاد المعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه از این کتب تعزیه و مرثیه بود همراه داشت . همه این کتابها را در یک بقچه می پیچید . یک عینک هم داشت ؛ از آن عینکهای بادامی شکل قدیم . البته عینک ، کهنه بود به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود . اما پیرزن کذا به جای دسته فرام یک تکه سیم سمت راستش چسبانیده بود و یک نخ قند را می کشید و چند دور ، دور ِ گوش چپش می پیچید .

من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتابهایش را به هم ریختم . بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت عینک موصوف را از جعبه اش در آوردم ، آن را به چشم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن کجی کنم .

آه ، هرگز فراموش نمی کنم !!

برای من لحظه عجیب و عظیمی بود ! همین که عینک به چشم من رسید ، ناگهان دنیا برایم تغییر کرد و همه چیز برایم عوض شد .

یادم می آید که بعد از ظهر یک روز پاییز بود. آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود . برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می افتادند . من که تا آنروز از درختها جز انبوهی برگ درهم رفته چیزی نمی دیدم ناگهان برگها را جدا جدا دیدم . من که دیوار مقابل اطاقمان را یکدست و صاف می دیدم و آجرها مخلوط و باهم به چشمم می خورد ، در قرمزی آفتاب ، آجرها را تک تک دیدم و فاصله آنها را تشخیص دادم . نمی دانید چه لذتی یافتم . مثل آن بود که دنیا را به من داده اند .

هرگز آن دقیقه و آن لذت تکرار نشد و هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت . آنقدر خوشحال شدم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم . ذوق زده بشکن می زدم و می پریدم . احساس می کردم که من تازه متولد شده ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد . از بس که خوشحال بودم صدا در گلویم می ماند .

عینک را در آوردم ، دوباره دنیای تیره در چشمم آمد . اما این بار مطمئن و خوشحال بودم .

آن را بستم و در جلدش گذاشتم . به ننه هیچ نگفتم ، فکرکردم اگر یک کلمه بگویم عینک را از من خواهد گرفت و چندنی قلیان به سر و گردنم خواهد زد . می دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ما بر نمی گردد . قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ سرخوش از دیار دنیای جدید به مدرسه رفتم .

***

بعد از ظهر بود . کلاس ما در اُرسی ِ قشنگی جا داشت . خانه مدرسه از ساختمانهای اعیانی قدیم بود . یک نارنجستان بود . اطاقهای آن بیشتر آینه کاری داشت . کلاس ما بهترین اطاق خانه بود . پنجره نداشت . مثل ارسی های قدیم درَک داشت ، پر از شیشه ای رنگارنگ . آفتاب عصر بدین کلاس می تابید . چهره معصوم همکلاسیها مثل نگینهای خوشگل و شفاف یک انگشتر پر بها به ترتیب به چشم می خورد .

درس ساعت اول تجزیه و ترکیب عربی بود . معلم عربی پیرمرد شوخ و نکته گویی بود که نزدیک یک و نیم قرن از عمرش می گذشت . همه همسالان من که در شیراز تحصیل کرده اند او را می شناسند . من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم برای نشستن بر نیمکت اول کوشش نکردم ،رفتم و در ردیف آخر نشستم ، می خواستم چشمم مرا با عینک امتحان کنم .

مدرسه ما مدرسه بچه اعیانها در محله لاتها جا داشت لذا دوره متوسطه اش شاگرد زیادی نداشت . مثل حاصل ِ سِن زده ، سال به سال شاگردانش در می رفتند وتهیه نان سنگک را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می دادند ، در حقیقت زندگی ، آنان را به ترک مدرسه وادار می کرد . کلاس ما شاگرد زیادی نداشت ، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می نشستند . در حالی که کلاس ، ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ، ردیف دهم را انتخاب کرده بودم . این کار با مختصر سابقه شرارتی که داشتم اول وقت کلاس ، سوء ظن پیرمرد معلم را تحریک کرد . دیدم چپ چپ به من نگاه می کند . پیش خودش خیال کرد چه شده که این شاگرد شیطان ، بر خلاف همیشه ته کلاس نشسته است ، نکند کاسهای زیر نیمکاسه ای باشد .

بچه ها هم کم و بیش تعجب کردند .خاصه آنکه به حال من آشنا بودند و می دانستند که برای ردیف اول کلاس ، سالها جنجال کرده ام . با این همه درس شروع شد . معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط کشی کرد . یک کلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم . دست بردم و جعبه را در آوردم .

با دقت عینک را از جعبه بیرون آوردم ، آن را به چشم گذاشتم . دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم . نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم .

در این حال ، وضع من تماشایی بود . قیافه یغورم ، صورت درشتم ، بینی گردن کش و دراز و عقابیم ، هیچ کدام با عینک بادامی شیشه کوچک جور نبود . تازه اینها به کنار ، دسته های عینک سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده ای را می خنداند ، چه رسد به شاگردان مدرسه ای که بیخود و بی جهت از ترک دیوار هم خنده شان می گرفت .

خدا روز بد نیاورد . سطر اول را که معلم بزرگوار نوشت ، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافه ها تشخیص دهد که ناگهان نگاهش به من افتاد . حیرت زده گچ را انداخت و قریب یک دقیقه بِر و بر چشم به عینک و قیافه من دوخت .

من متوجه موضوع نبودم . چنان غرق لذت بودم که سر از پا نمی شناختم . من که در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می خواندم ، اکنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می خواندم و مسحور کار خود بودم .

ابدا توجهی به ماجرای شروع شده نداشتم . بی توجهی من و اینکه با نگاهها هیچ اضطرابی نشان ندادم ، معلم را در ظن خود تقویت کرد . یقین شد که من بازی ِ جدیدی در آورده ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم !

ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد . اتفاقا این آقای معلم ، لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند . همین طور که پیش می آمد با لهجه خاصش گفت :

« به به ! نره خر ! مثل قوّالها صورتک زدی ؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن ؟ »

تا وقتی که معلم سخن نگفته بود ، کلاس آرام بود و بچه ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند ،وقتی آقا معلم به من تعرض کرد ، شاگردان کلاس رو بر گردانیدند که از واقعه خبر شوند . همین که شاگردان به عقب نگریستند ، عینک مرا با توصیفی که از آن شد دیدند ، یکمرتبه گویی زلزله آمد و کوه شکست .

صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد . هر و هر تمام شاگردان به قهقهه افتادند . این کار بیشتر ، معلم را عصبانی کرد . برای او توهم شد که همه بازیها را برای مسخره کردنش راه انداخته ام ... خنده بچه ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد . احساس کردم که خطری پیش آمد ، خواستم به فوریت عینک را بردارم ، تا دست به عینک بردم فریاد معلم بلند شد :

« دستش نزن ، بگذار همین طور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم . بچه تو باید سپوری کنی ، تو را چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن ؟ برو بچه ! رو بام حمام قاپ بریز .»

حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته ، من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده ام . گنگ شده ام ، نمی دانم چه بگویم ؟ مات و مبهوت عینک کذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می کنم . این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکت من یک دستش پشت کتش بود ، یک دستش هم آماده کشیده زدن . در چنین حال خطاب کرد : پاشو برو گم شو ! یا الله ! پاشو برو گم شو ! من بدبخت هم بلند شدم عینک همان طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود . کمی خودم را دزدیدم که اگر کشیده بزند به من نخورد ، یا لا اقل به صورتم نخورد . فرز و چابک جلوی آقا معلم در رفتم که ناگهان کشیده به صورتم خورد و سیم عینک شکست و عینک آویزان و منظره مضحک شد . همین که خواستم عینک را جمع و جور کنم دو تا اردنگی محکم به پشتم خورد . مجال آخ گفتن نداشتم ، پریدم و از کلاس بیرون جستم .

***

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی کمیسیون کردند . بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند ، وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند ، ماجرای نیمه کوری خود را برایشان گفتم . اول باور نکردند اما آنقدر گفته ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می کرد .

وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم ، از تقصیرم گذشتند و چون آقای معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود با همان لهجه گفت :

« بچه می خواستی زودتر بگی . جونت بالا بیاد . اول می گفتی . حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد بیا شاهچراغ دم دکون میز سلیمون ِ عینک ساز ».

فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز ، وقتی که مدرسه تعطیل شد رفتم در صحن شاهچراغ دم دکان میرزا سلیمان عینک ساز . آقای معلم عربی هم آمد . یکی یکی عینکها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه کن به ساعت شاهچراغ ببین عقربه کوچک را می بینی یا نه ؟ بنده هم یکی یکی عینکها را امتحان کردم ، بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن عقربه کوچک را دیدم .

پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشمم گذاشتم و عینکی شدم .

 

 

از : رسول پرویزی ، شلوارهای وصله دار ، ( تهران ، مؤسسه انتشارات جاویدان ، آذرماه ١٣۶١ )، صفحات ٣٣ تا ۴٣.


غزلی از فیض کاشانی
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ملا محسن فیض کاشانی ، غزل ، گفت و شنود ، شعر مهدوی

گفتم که : روی خوبت ، از من چرا نهان است ؟
گفتا : تو خود حجابی ، ور نه رُخم عیان است

گفتم که : ازکه پرسم، جانا نشان کویت ؟
گفتا : نشان چه پرسی؟ آن کوی بی نشان است

گفتم : مرا غم تو، خوشتر ز شادمانی
گفتا که : در ره ما غم نیز شادمان است

گفتم که : سوخت جانم، از آتش نهانم
گفت : آنکه سوخت او را، کی ناله یا فغان است ؟

گفتم : فراق تا کی؟ گفتا که : تا توهستی
گفتم : نفس همین است ؟ گفتا : سخن همان است

گفتم که : حاجتی هست. گفتا: بخواه  از ما
گفتم : غمم بیفزا! گفتا که رایگان است

گفتم : ز "فیض" بپذیر ، این نیم جان که دارد
گفتا : نگاه دارش ؛ غمخانه  تو جان است


   از : محمد بن مرتضی مشهور به ملا محسن فیض کاشانی


این چیزها را نفروشید !
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، سرمایه دل ، غزل ، فروختنی نیست

سرمایه دل


به دوستان هنرمند


این حنجره ، این باغ صدا را نفروشید

این پنجره ، این خاطره ها را نفروشید

در شهر شما ، باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها ، به خدا ، دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچۀ راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه

پس دست کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا  آینه ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید ؛ شما را نفروشید

در پیله پروانه بجز کِرم نلولد

پروانۀ پرواز ِ رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هرولۀ سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظرۀ دورنما را نفروشید


از : قیصر امین پور ، دستور زبان عشق ، ( چاپ دوم : تهران ، انتشارات مروارید ، 1386 )، صفحات 67 و 68.


فوت و فن عشق
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دستور زبان عشق ، فوت و فن عشق ، قیصر امین پور ، دوست تر

پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر !

تا که بگویم غم ِ دل ، بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه داراترم

درد تو را از همه درویشتر

هیچ نریزد بجز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیشتر


از : قیصر امین پور ، دستور زبان عشق ، ( چاپ دوم : تهران ، انتشارات مروارید ، ١٣٨۶ ) ، صفحه ۴٣ .


تراکت دانشجویان در تجمع امروز مجلس علیه جاسبی
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تراکت ، تجمع دانشجویی ، دکتر عبدالله جاسبی ، دانشگاه آزاد

تصویری از یک تراکت که در تجمع امروز ( سه شنبه اول تیر ماه )  دانشجویان در مقابل مجلس شورای اسلامی در میدان بهارستان تهران توزیع شد :