آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

وصیتنامه دکتر علی شریعتی خطاب به استاد محمد رضا حکیمی
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: وصیتنامه ، علی شریعتی ، محمد رضا حکیمی ، راه خورشیدی

برادرم ! مرد ِ آگاهی و ایمان و تقوا ، آزادی و ادب ، دانش و دین ، محمد رضا حکیمی .

در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هر چه روی می دهد فاجعه و « هر دم از نو غمی آید به مبارکبادم » ، نام شما بر این دو « یادنامه » برای یادآورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم ، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو ، در یک کلمه بازگشت ِ شما به میدان بود ؛ میدانی که این چنین خالی مانده است و در پیرامون ، نسلی عاشق و تشنه ، نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این « غوغا » رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و شبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است ، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان ِ علی در کام و دلی گدازان از عشق و سَری بیدار از حکمت و  سپر گرفته از تقوا و بر گذشته از اُحد و خندق و صفین و صحرای تف ( طف ) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سر برده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری و ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت ، شکنجه ها دیده و در آوردگاههای خون و خیانت  ِ صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار ِ تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرنهای غارت و خواب ، بر جان و تن خویش تجربه کرده و پرچم رسالت خونخواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت ، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس ، سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم نهاده و اینک ، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و ... به مثابه یک « امت » - چون ابراهیم - قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر ، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیزترین ارزشهایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دسترنج نبوغها و جهادها و شهادتهای تمامی تاریخ ماست ، بر باد می رود ، قهرمانانه دفاع کند ،به یاد آورد و نگاه دارد .

علی رغم « این سموم که بر بوستان ما می گذرد » هنوز بوی گُل و رنگ نسترن هست . هنوز نسل جوان - که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود - تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم - که از همه سو وزیدن گرفته و یاد آور همداستانی احزاب است و داستان خندق - در جست و جوی پایگاه اسلام راستین خویشند و ایستادن بر روی دو پای خویش و هنوز حوزه ما - که سیصد سال است از درون ، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند - استعداد معجزه آسای خویش را در خلق انسانهای بزرگ و نیرومند و خلاق و چهره های تابان و  تابناک انسانی - حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسکهای مسخره و آدمکهای مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح - نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را - که جذب روحهای عاشق و نبوغهای پنهان ، از اعماق محرومترین توده های شهری و بیشتر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آنها در چهره بزرگترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشانترین حجتهای زمان و آنگاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان - همچنان به دست دارد . در چنین یأس و با چنین مایه های امید ، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است ؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است .

قدرت قلم ، روشنی اندیشه ، رقت روح ، اخلاص نیت ، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندیهای جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی ِ شیعی و زیستن با آن « روح» که ویژه « حوزه » بود و یادگار « صومعه خالی آن روزها » و سرچشمه زاینده آن همه نبوغها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوا بنا شده بود ، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات ، بسیار کم با هم جمع می شود و این « ویژگی » آنچه را امروز « مسئولیت » می نامند ، بر دوش شما سنگینتر می سازد و سکوت و انزوا را - به هر دلیل - بر شما ، نه خدا می بخشاید و نه خلق .

و اما ... برادر ! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این راه رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم ، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از « بچه ها » احساس حقارت می کنم . در عین حال ، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشیده است که هرگز بدان نمی ارزم و می بینم که « کَم مِن ثناءٍ جَمیل ٍ لَست ُ‌اهلا‌ً‌  نَشَرتَه » و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود ، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم . با این همه ، تنها رنجم این است که چرا نتوانستم کارم را تمام کنم و بهتر بگویم ، ادامه دهم ، این دریغی است که برایم خواهد ماند ، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت ، همیشه ، زندانی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود . آنچه از من نشر یافته ، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت ، خام و عجولانه و پر غلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی که فریادهایی از سر درد ، نشانه هایی از یک راه ، نگاههایی برای بیداری ، ارائه طریق ، طرحهایی کلی از یک مکتب ، یک دعوت ، جهات و ایده ها و بالاخره ، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد . آن هم در شرایطی تبعیدی ، فشار ، توطئه ، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت آنها همه باید تجدید نظر شود ، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد ، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود .

اینک ، من همه اینها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی ، یکجا ، به دست شما می سپارم و با آنها هر کاری که می خواهی بکن .


فقط بپذیر . تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم ، بتوانم با فراغت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومتها و خباثتها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است . لطف خدا و سوز علی ، تو را در این سکوت سیاه ، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود ، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برجهای بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است .

بغض هزارها درد ، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و  تربیت همه این عزیزتر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هر چه خدا بخواهد .

 مشهد - آذرماه ١٣۵۵

علی سربداری

 

به نقل از: راه خورشیدی ، محمد اسفندیاری ، ( قم ، انتشارات دلیل ما )، صفحات ٢١١ تا ٢١۴.


اعمال لیلة الرغائب
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: لیلة الرغائب ، شب آرزوها ، المراقبات ، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی

 از پیامبر اکرم "ص" روایت شده است که فرمودند : از اولین شب جمعه در ماه رجب غافل نشوید ، زیرا شبی است که فرشتگان ، آن را "لیلة الرغائب" می نامند . این نامگذاری به این جهت است که هنگامی که یک سوم از شب گذشت ، هیچ فرشته ای در آسمانها و زمین نمی ماند مگر این که در کعبه و اطراف آن جمع می شوند . آنگاه خداوند به طور غیر منتظره ای بر آنان وارد می شود و می فرماید : ای فرشتگانم ! هر چه می خواهید از من درخواست کنید . فرشتگان عرض می کنند : حاجت ما این است که از روزه داران رجب درگذری . خداوند می فرماید : این کار را انجام دادم .

[بهتر است کسی که این حدیث را می شنود ، در این شب ، زیاد بر فرشتگان صلوات بفرستد تا تکلیفی را که آیه تحیت ( سوره نساء - آیه ٨۶) به عهده ما گذاشته است به اندازه توانایی انجام داده باشد . ]

سپس رسول خدا "ص" فرمودند : کسی که روز پنجشنبه اول رجب را روزه بگیرد و سپس بین نماز مغرب و عشا ، ١٢ رکعت نماز بجا بیاورد - هر دو رکعت به یک سلام - و در هر رکعتی : سوره فاتحه یک بار ، انا انزلناه فی لیلة القدر سه بار و قل هو الله احد را  ١٢  بار بخواند و هنگامی که نماز تمام شد ، ٧٠ بار بر من ( با این الفاظ) صلوات بفرستد :"اللهم صل علی محمد ٍ النبیّ الاُمی ّ و علی آله ِ "، سپس سجده کند و در سجده هفتاد بار بگوید : "سبّوحٌ قدوسٌ . ربُُُُُُُُُُ الملائکة و الرّوح " . سپس سر ِ خود را بلند کند و بگوید : "رَبّ ِ اِغفِر وَ ارحَم وَ تَجاوَز عَمّا تَعلَم . اِنّک َ انت العلی ُ االاعظم " . آنگاه بار دیگر به سجده برود و در سجده ، همان چیزی را بگوید که در سجده اول گفت ، سپس حاجت خود را از خدا بخواهد ، ان شاء الله تعالی بر آورده می شود .

سپس رسول خدا فرمودند : قسم به کسی که جانم در دست اوست ؛ هیچ بنده ای یا کنیزی - از بندگان و کنیزان خدا - این نماز را بجا نمی آورد مگر اینکه خداوند گناهان او را می بخشد گرچه گناهان او مثل کف دریا و به عدد شن و به وزن کوهها و به عدد برگهای درختان باشد و روز قیامت هفتصد نفر از خویشان خود را که همگی سزاوار آتش باشند شفاعت می کند . و در شب اول قبر ، خداوند ثواب آن را به بهترین صورت ، با روی گشاده و خندان و زبان فصیح ، برای او می فرستد که می گوید : ای محبوب من ! مژده بده ؛ از هر سختی نجات پیدا کردی . می پرسد : تو کیستی ؟ رویی بهتر از روی تو ندیده و بویی به خوشبویی تو به مشامم نرسیده است . جواب می دهد : ای محبوب من ! من ثواب آن نمازی هستم که در فلان شب ، فلان منطقه ، فلان ماه و فلان سال بجا آوردی ؛ امشب آمده ام تا حقّت را ادا کنم ، مونس تنهایی تو باشم و وحشتت را از بین ببرم ؛ و زمانی که در شیپور دمیده شود ، در عرصه قیامت بر سرت سایه افکنم . و تو هرگز هیچ خیری را از جانب مولایت از دست نخواهی داد .


از : آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ، المراقبات ، ترجمه ابراهیم محدث بندر ریگی ، ( تهران ، انتشارات اخلاق ، دی ماه١٣٧۶ ) ، صفحات١١١ تا١١٣ .


اعمال شب اول و شبهای ماه مبارک رجب
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ماه رجب ، المراقبات ، میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ، اعمال معنوی

شرافت رجب

این ماه ، ماه بسیار شریفی است به این جهت که :

١- از ماههای حرام است .

٢- از اوقات دعاست و حتی در زمان جاهلیت به این مطلب مشهور بوده و مردم آن زمان منتظر این ماه بوده اند تا در آن دعا کنند.

٣- این ماه ، ماه امیر المؤمنین "علیه السلام" است ؛ همان طور که در بعضی از روایات آمده است چنانچه شعبان ، ماه رسول خدا "ص" و رمضان ماه خدای متعال است .

۴- شب اول آن ، یکی از چهار شبی است که تأکید به زنده نگه داشتن آن به عبادت شده است .

۵- درباره روز نیمه آن آمده است که محبوبترین روزها نزد خداوند است و زمان انجام عمل ِ "استفتاح" است که به طور مفصل خواهد آمد.

۶- روز بیست و هفتم این ماه ، مبعث پیامبر اکرم "ص" است .روزی که زمان ظهور رحمت خداوند است ؛ چیزی که از اول خلقت تاکنون مانند آن دیده نشده است .

این گوشه ای از فضایل این ماه بود و ما توان فهم تمام فضایل این ماه شریف را نداریم .


ندای ملک داعی و جواب آن

یکی از مراقبتهای مهم در این ماه به یاد داشتن حدیث " مَلَک ِ داعی" است که از پیامبر "ص" روایت شده است . پیامبر اکرم "ص" فرمود : " خداوند متعال در آسمان هفتم فرشته ای را قرار داده است که "داعی" گفته می شود . هنگامی که ماه رجب آمد ، این فرشته در هر شب این ماه تا صبح می گوید : خوشا به حال تسبیح کنندگان خدا ، خوشا به حال فرمانبرداران خدا . خدای متعال می فرماید : همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند ، فرمانبردار کسی هستم که فرمانبردارم باشد و بخشندۀ خواهان بخشایش هستم . ماه ، ماه من ؛ بنده ، بنده من و رحمت ، رحمت من است . هر کسی در این  ماه مرا بخواند او را اجابت می کنم و هر کس از من چیزی بخواهد به او می دهم و هر کس از من هدایت بخواهد ، او را هدایت می کنم . این ماه را رشته ای بین خود و بندگانم قرار دادم که هر کس آن را بگیرد به من می رسد ."


شب اول ماه

شب اول این ماه ، یکی از چهار شبی است که شب زنده داری در آن تأکید شده است . و یکی از مراقبتها این است که در هنگام دیدن ماه در شب اول ، دعایی که روایت شده است را بخواند . و سزاوار است موقعی که در این دعا ، به دعای آمادگی برای آمادگی در شعبان و رمضان می رسد ، آن را با توجه بخواند و در اوقات دعایش نیز آن را زیاد بخواند تا با این دعا ، آمادگی کاملی برای ورود به این دو ماه پیدا کند و و مستحب است بعد از نماز عشا دعاهای روایت شده در اقبال را بخواند .

در کتاب اقبال ، نمازهایی برای این شب نقل شده که من آسانترین آنها را برای افراد ضعیفی مانند خود می گویم . در آن کتاب از پیامبر "ص" روایت شده است که فرمودند : کسی که بعد از بجا آوردن نماز ِ مغرب ِ شب ِ اول رجب ، بیست رکعت نماز بجا آورده که در هر رکعتی ، سوره "فاتحه" و "اخلاص" را یک مرتبه خوانده و برای هر دو رکعتی یک سلام بدهد - در اینجا رسول خدا "ص" فرمود : آیا ثواب این نماز را می دانید ؟ اصحاب عرض کردند : خدا و رسولش داناترند . پیامبر "ص" فرمودند : روح الامین این نماز را به من یاد داد . و آستینهای خود را بالا زدند - خود و خانواده و مال و فرزندانش محفوظ می ماند و از عذاب قبر پناه داده می شود و از صراط ، بدون حساب ، مانند برق می گذرد .

نماز آسانتری نیز در این کتاب از پیامبر "ص" روایت شده است : پیامبر "ص" فرمود : کسی که دو رکعت نماز در شب اول ماه رجب بعد از نماز عشا بخواند و در رکعت اول آن سوره "فاتحه" و "الم نشرح" را یک بار و "قل هو الله احد" را سه بار و در رکعت دوم سوره "فاتحه" و "الم نشرح" و "قل هو الله احد" و "معوذتین "(ناس و فلق) را هر کدام را یک بار بخواند ، سپس تشهد را بخواند و سلام دهد و بعد از آن سی بار " لا اله الا الله" بگوید و سپس سی بار بر پیامبر "ص" صلوات فرستد ، گناهان گذشته او آمرزیده شده و او را مانند روزی که از مادر متولد شده از گناهان بیرون می برد .

نمازی هم در تمام شبهای این ماه وارد شده که در کتاب اقبال و از کتاب " التحفه" حلوانی روایت شده است : رسول خدا "ص" فرمودند : "هر کس در رجب شصت رکعت نماز بجا آورد ؛ در هر شبی از این ماه دو رکعت که در هر رکعت آن ، سوره فاتحه را یک بار و قل یا ایها الکافرون را سه بار و قل هو الله احد را یک بار بخواند و هنگامی که سلام نماز را داد ، دستهای خود را بلند کرده و بگوید : لا اله الا الله وحده لا شریک له ، له المُلک ُ و له الحمد ، یُحیی و یُمیت و هو حیٌ لا یَموت ، بِیَده الخیر و هو علی کل شیءٍ قدیر و الیه المصیر و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم . اللهم صل علی محمد و آل محمد ٍ النبی ِ الاُمی . و دستهای خود را به صورت بکشد ، خداوند متعال دعای او را مستجاب می کند  و ثواب شصت حج و شصت عمره به او می دهد ."

....

باید در تمام این ماه و ماه شعبان و رمضان و تمام عمر ، اهمیت زیادی به دعا جهت توفیق اخلاص داده ، و توجه به خدای متعال با نامهای او مانند کریم العفو و مُبَدل السیئات و توسل به او به وسیله محمد و آل او "ص" را زیاد کند . زیرا روی ما لیاقت توجه به حضرت قدس خدا را ندارد و برای جبران این نقص باید به اولیای آبرومند او متوسل شد . و آنگاه شب خود را با توسل به نگهبانان آن که از معصومین "ع" هستند، برای اصلاح حال و اعمال خداییش به پایان برساند .


از : آیت الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ، المراقبات ، ترجمه ابراهیم محدث بندر ریگی ، ( تهران ، انتشارات اخلاق ، دی ماه ١٣٧۶ ) ، صفحات ٩۵ تا ١١١ - با تلخیص و گزینش .


بدترین خطر برای یک حقیقت
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: دکتر علی شریعتی ، دفاع بد ، دفاع انحرافی ، اسلام شناسی

بدترین خطر برای یک حقیقت ، یک مکتب ، دفاع انحرافی و جاهلانه از آن است . کدام واقعیتی است که زنده تر و سنگینتر از این بر دوش ما و احساس ما سنگینی می کند که می بینیم دفاع از تشیع ، امامت ، ولایت ، علی ، فقاهت ، به شکلی مطرح می شود و بعد به عنوان این دفاعها با افرادی دیگر و جبهه های فکری دیگر بشدت حمله می شود ، فحاشی می کنند و تهمت می زنند ؛ تهمتهایی که حتی اگر مذهب در سطح ساده اش وجود داشته باشد باید او را حد  بزنند ؛ تهمتهای عینی کفر و اختلاس و دزدی و خیانت که لازم نیست برای تشخیص وقاحت آن ، انسان مسلمان باشد ، همین قدر که موجودی بالاتر از حیوان باشد چنین کاری نمی کند . این دفاع جاهلانه ، نظریه ای را که به عنوان دفاع از آن ، قلم برداشته اند و سخن می گویند ، می کوبند و در ذهن مردم و روشن بینان و جوانان رسوا می کند .

 

از : دکتر علی شریعتی ، مجموعه آثار ( اسلام شناسی -٢ ) ، صفحه ١٢۶.


در اثبات سکون
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، کارنامه سه ساله ، صوفیگری ، قاعدین

آذر ١٣۴۴

در کلاس مدیریت دانشسرای عالی ، جوانکی هست کرمانی ، که مدعی صفا است و درویشی . گول سبیلم را خورده و خیال می کند از همان فرقه هام. خیلی هم بلّ و بلّ می کند . گفتم یک چیزی بنویس و بیار در کلاس بخوان . گفت نمی نویسم ، اما حاضرم سخنرانی کنم . گفتم بکن . و کرد . یک ساعت تمام پرت و پلا . یعنی که توجیه علوم جدید ( که اصلاً نمی دانست ) با حدیث و آیه و از این پزها . یعنی که توجیه احساس حقارت . پیش خودم گفتم این دیگر چه جَنَمی است ؟ و خواستم امتحانی کرده باشم . گفتم فهرستی درست کن از کتابهایی که خوانده ای . و از آنها که به دلت نشسته . و بیاور . که آورد . و این است آن فهرست :

- ارشاد العوام ( در حکمت و اصول عقاید ِ عهد بوق )

- مرتبة الاولیاء ( در حکمت و اصول عقاید ِ عهد بوق )

- شمس الجاریه ( در اثبات سکون زمین )

- ارض تسعین ( در باب این که تکلیف نماز و روزه در قطب چیست )

-آثار مترلینگ ( اندیشه یک مغز بزرگ و الخ ...)

- آثار دیل کارنگی ( آیین دوست یابی و الخ ...)

- فلسفیه ( ایضا در باب عقاید ِ عهد بوقی ) ... و از این قبیل . که حیف ! ما هیچ کدامشان را رؤیت نکرده ایم . و یادتان باشد که یارو آموزگاری بود با ده سال سابقه . و برای شروع آموزگاری هم لابد از یک دانشسرای عالی در آمده !


از : جلال آل احمد ، کارنامه سه ساله ، ( چاپ سوم : تهران ، انتشارات رواق ، بهمن ماه ١٣۵٧)، صفحات ٢٠۴ و ٢٠۵ .


لای بهار بودم - ترجمه یک متن انگلیسی به قلم سهراب سپهری
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سهراب سپهری ، یادداشت منتشر نشده ، فرهنگی هنری ، لای بهار بودم

آبادان - ٧ فروردین

تیمور و محسن رفتند فرودگاه . من ماندم با شعرهای والت ویتمن و روزنامه Aerospace Systems . باغچه حیاط محسن پر از بهار است : شقایق ، لادن ، ریحانی ، زعفرانی ، خطمی درختی ، و سایر گلها. صدای پرنده ها قاطی باغچه است . دنیا قاطی انگشتهای من است . چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود . دلم می خواهد مثل ارتعاشی روی واقعیت بدوم . انگار افقی فکر می کنم . مثل شاخه های این درختهای "بیعار".صبح که در حیاط می گشتم ، می دیدم مثل بغضی  در لباسهایم گیر کرده ام . لای بهار بودم . و رشد و طبیعت دورم را گرفته بود . هواپیمایی که از بالای سرم رد شد ، عینیت رشد را چند برابر کرد . جلو شقایقها ، حزن ماده گلویم را فشار می داد . دستهایم دچار لکنت بود . چیزی را احضار کرده بودم .

"چیزی اثبات نشده ! چیزی در رؤیا !" *

و گوشتهایم نوستالژیک شده بود. دنیا پر از بدی است ، و من شقایق تماشا می کنم . روی زمین میلیونها گرسنه است . کاش نبود . ولی وجود گرسنگی ، شقایق را شدیدتر می کند . و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد . چه قساوتی . یادم هست در بنارس میان مرده ها و  بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم . پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک . وقتی که پدرم مُرد ، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند . حضور فاجعه ، آنی دنیا را تلطیف کرده بود .

فاجعه آن طرف سکه بود . و گرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند .

در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم . چیزی در ما نفی نمی گردد.

دنیا در ما ذخیره می شود . و نگاه ما به فراخور این ذخیره است . و از همه جای آن آب می خورد . وقتی که به این کُنار ِ بلند نگاه می کنم ، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیکی یک هواپیما در نگاهم جریان دارد . ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد . دنیا در ما دچار استحاله مداوم است .

من هزارها گرسنه در خاک هند دیده ام . و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزده ام . نه ، هیچ وقت . ولی هر وقت رفته ام از گُلی حرف بزنم ، دهانم گس شده است . گرسنگی ِ هندی ، سبک دهانم را عوض کرده است . و من دین خودم را ادا کرده ام .


* " چیزی اثبات نشده ! چیزی در رؤیا !" قسمتی از شعر "والت ویتمن" است . سپهری ، در اصل یادداشت آن را به زبان انگلیسی نوشته است .


از : سهراب سپهری ، یادداشت منتشر نشده ای از سهراب سپهری ، روزنامه ابرار ، سه شنبه پنجم آبان ماه ١٣٧١ ، صفحه١٠.


نشانی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نشانی ، خانه دوست کجاست ؟ ، سهراب سپهری ، هشت کتاب

" خانه دوست کجاست ؟" در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد .

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :


"نرسیده به درخت ،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ،‌ جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی :

خانه دوست کجاست ."


از : سهراب سپهری ، هشت کتاب ، حجم سبز ، شعر ِ نشانی ، ( چاپ پنجم : تهران ، کتابخانه طهوری ، ١٣۶٣ ) ، صفحات ٣۵٨ و ٣۵٩.


مُردن ِ تدریجی
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: فرخی یزدی ، حسین مکی ، غزل ، مردن تدریجی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ، جوابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم 

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو ، کبابش کردم

دیدی آن تُرک ِ ختا ، دشمن جان بود مرا

گر چه عمری به خطا ، دوست خطابش کردم

زندگی کردن من ، مُردن ِ تدریجی بود

آنچه جان کَند تنم ، عمر حسابش کردم


از : دیوان فرخی یزدی ، به کوشش : حسین مکی ، ( چاپ هفتم : تهران ، انتشارات امیرکبیر ، ١٣۶٣) ، صفحات ١۵۵ و ١۵۶.


تلخندی از نسیم شمال
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نسیم شمال ، سید اشرف الدین حسینی قزوینی (گیلانی) ، شعر طنز ، فقر

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

ماکه می میریم در هذاالسنه

تو نگفتی می کنم امشب علو ؟

تو نگفتی می خوریم امشب پلو ؟

نه پلو دیدیم امشب نه علو

سخت افتادیم امشب در منگنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

این اطاق ما شده چون زمهریر

باد می آید ز هر سو چون صفیر

من ز سرما می زنم امشب نفیر

می دوم از میسره بر میمنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

اغنیا مرغ و مسمّا می خورند

با غذا کُنیاک و شامپا می خورند

منزل ما جمله سرما می خورند

خانه ما بدتر است از گردنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

خانباجی می گفت با آقا جلال

یک قِران دارم من از مال حلال

می خرم بهر شما امشب زغال

حیف افتاد آن قِران در روزنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

می خورد هر شب جناب مستطاب

ماهی و قرقاول و جوجه کباب

ما برای نان ِ جو در انقلاب

وای اگر ممتد شود این دامنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

فکر آتش کن که مُردم آبجی جون

شام هم امشب نخوردم آبجی جون

با فلاکت جان سپردم آبجی جون

الامان از رنج ِ فقر و مسکنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

تخم مرغ و روغن و چوب سفید

با پیاز و نان ، گر امشب می رسید

می نمودم "اشکنه" امشب ترید

حیف ممکن نیست پول اشکنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

گر رویم اندر سرای اغنیا

از برای لقمه نانی بی ریا

قاپچی گوید که گم شو بی حیا

می درد ما را چو شیر ارژنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

نیست اصلاً فکر اطفال فقیر

نه وکیل و نه وزیر و نه امیر

ای خدا ! داد ِ فقیران را بگیر

سیر را نبود خبر از گرسِنِه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

ماز سرمای زمستان بی قرار

لخت و عریان ، مات و مبهوت و فگار

اغنیا در رختخواب زرنگار

خفته با جاه و جلال و طنطنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

خانباجی آمد جلو با پیچ و تاب

داشت اندر دست خود یک کاسه آب

گفت : ای دختر ! به این حال خراب

آب خالی می خوری ؟ گفتا که نِه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

ما کجا و نعمت الوان کجا ؟

صحبت خان و بَک و اعیان کجا ؟

دختر ! آخر ما کجا و نان کجا ؟

عکس نان را بنگر اندر آینه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه

شاباجی وقتی رسید از گرد راه

با زغال و خاکه و حال تباه

یک نگاهی کرد با افغان و آه

دید یخ کرده ز سرما مؤمنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه



از : سید اشرف الدین حسینی قزوینی (گیلانی ) ، جاودانه نسیم شمال ، به کوشش : حسین نمینی ، ( چاپ اول : تهران ، کتاب فرزان ، بهار 1363) ، صفحات 192 تا 195.


نتیجه عدم برخورد قضایی با اشراف و آقازادگان
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تبعیض در اجرای احکام ، اشراف و آقازادگان ، حدیث نبوی ، مستدرک الوسائل

قال رسول الله "ص" :انّما هَلَکَ بَنو اسرائیل لِاَنَّهُم کانوا یُقیمونَ  الحُدودِ عَلَی الوَضیع دون الشَریف .


- پیامبر اعظم "ص" فرمود : بنی اسرائیل به این دلیل هلاک شدند که حدود الهی را برای زیردستان اجرا می کردند اما برای بزرگان و اشراف ، نه !


   از : مستدرک الوسائل ، جلد ١٢ ، صفحه ٢٠٠.


پیشنهاد های جلال برای درس انشا
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، درس انشا ، ادبیات ، مقاله

١- در درس انشا از به کار بردن هر کتابی که به قصد آموزش انشا و نامه نگاری و الخ تهیه شده ، باید خودداری کرد .

به جای چنین کتابهایی باید شاگردان را کم کم عادت داد به کتاب خواندن در خارج ساعات درس و بسته به سن ایشان می توان اول با شرح حال بزرگان شروع کرد و به ترتیب : تاریخهای عمومی - تاریخ علوم و اختراعات - ادبیات نو جوانان - ادبیات کلاسیک فارسی و دنیا و غیره را به ایشان نمود که بخوانند.

٢- در درس انشا باید معلمانی را به کار واداشت که در سابقه تحصیلی خود ( مدارس - و دانشسرا و الخ ) در کار انشا صاحب ذوق و سلیقه و هنرشناس بوده اند و اگر بتوان ، پیشنهادی کرد به دانشسرای عالی برای توجه بیشتر به تربیت معلم انشا .

٣- در درس انشا ، نخستین دیواری را که باید شکست ( البته برای شاگردان ) دیوار نثر متصنع نویسی است که حاکم بر آرا و عقول صاحب قلمان است و موجب ترس عظیم شاگردان از انشا .

۴- باید توجه داشت که در نوشتن یک مطلب ( موضوع انشا) کسی کارامدتر و ورزیده تر است و راحت تر می نویسد که چیزی برای نوشتن ( یعنی گفتن تصویر شده ) داشته باشد . پس دومین دیواری که باید شکست ، این است که هیچ فرقی نیست میان گفته ای و نوشته ای . چرا که نوشته تصویر یک گفته است . و الخ ...

۵- در درس انشا از موضوعهایی باید استفاده کرد که علاقه شاگردان را بیانگیزد . مسایل ساده زندگی - محیط اطراف - مشکلات جوانی و الخ ... و در آغاز کار از بحث در لاهوت و ناسوت خودداری باید کرد .

۶- معلم انشا خود نباید از وقایع روز بی خبر باشد و از آنچه در شهر و ده او می گذرد کلاس را بی بهره بگذارد . و گرنه مسلط بر کلاس او روزنامه ها خواهند بود و رادیو و تلویزیون با زبانهای بی اصالتشان .

٧- در کلاس انشا سخت باید از تقلید نثر اداری موجود خودداری کرد و نیز از نثر روزنامه ها.

کلیات

١- درس انشا با همه بی تکلیفی اش و با اینکه نه قراری دارد و نه قاعده ای و نه ملاکی برای نمره دادن و نه اعتباری - و نمره اش اغلب ملاط دیگر نمره هاست و الخ ... با این همه آخرین فرصت بروز آزادی است در محیط درسی . بروز آزادی که می گویم غرضم رویاروی بودن معلم است با تک تک شاگردان ( یا جماعت ایشان ) بی واسطه کتابی - و بارِمی - و دستوری - و الخ . چون مثلا در درس جغرافی یا فیزیک ، کتاب و متن درس حاکم بر معلم و شاگرد است ، اما در انشا این حکومت در کار نیست و معلم و شاگرد بی هیچ واسطه ای رو به رو هستند .

٢- نکته دوم که از همین نکته اول بر می خیزد ، اینکه اگر در این مواجهه رویاروی معلم و شاگرد ، صمیمیت باشد کلاس نردبان تحول فکری شاگردان خواهد بود و اگر نباشد کلاس بدل به جهنم خواهد شد .

٣- و اگر چنین صمیمیتی پیش آمد ، ناچار به فوریت کم و کیف قدرت فکری معلم بر ملا خواهد شد .

۴- و شاید به این دلیل است که اغلب چنین صمیمیتی در کلاسهای انشا نیست . چون معلمهای انشا واجد شرایط کار نیستند . یعنی برای تدریس آداب نویسندگی تربیت نشده اند .

۵- پس اگر معلمی به درس انشا علاقه داشت - و مختصر ذوقی - و چنته اش خالی نبود و الخ ... از بروز چنین صمیمیتی شادمان خواهد شد ، و گرنه نخواهد گذاشت صمیمیت پیش بیاید . از شاگردان دور خواهد ایستاد و رفع تکلیف خواهد کرد و ناچار کلاس انشا به صورتی درخواهد آمد که الان هست .


توضیح : چند سال پیش ، در زمینه "درس انشا"  از برخی صاحبنظران سؤالهایی شده بوده است از جمله از آل احمد .و از آن گرامی یاد ، چنان که روش او بود ، بسادگی بر دو برگ کاغذ ، آنچه در نظر داشته ، به گونه یادداشتی سر دستی ، نگاشته و به آن اداره سپرده و آن گاه آن دو برگ کاغذ ، چون اکثر پیشنهادها ، در آن اداره به دست فراموشی سپرده شده است ...


از : جلال آل احمد ، ادب و هنر امروز ایران ، جلد دوم ، ( تهران ، انتشارات میترا و انتشارات همکلاسی ، 1373) ، صفحات 587 تا 593.