آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

این کارها را نکنید
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال الدین محمد مولوی ، دیوان شمس تبریزی ، شعر عربی ، نصیحت

انّا فَتَحنا بابَکُم ، لا تَهجُروا اصحابَکُم

لا تَیأسوا مَن غابَکُم ، لا تَدنَسوا اَثوابَکُم

الحمدُ لِله ِ الذی ، مَنَّ علینا بِالثَنا

فی ظِلِّ دین مُسنَد ٍ ، لا تَغلُقوا اَبوابَکُم

یا اولیا ! لا تَحزَنوا ، اَربَحتَکُم لا تَغبَنوا

اَشجَعتکُم لا تَجبَنوا ، لا تَحقروا القابَکُم

یا ربِّ ! اِشرَح صَدرَنا ، یا ربِّ ! اِرفَع قَدرنا

یا ربِّ ! اظهِر بَدرَنا ، لا تعبُدوا اربابَکُم 

ما لی الهٌ غَیرَهُ ، نالَ البَرایا خَیرَهُ

طاب َ المَوافی سِیرَهُ ، لا تخسروا اَعقابَکُم

بوی دل آید از سخن ، دل حاصل آید از سخن

تا مُقبِل آید از سخن ، لا تَهتَکوا جُلبابَکُم


   از : جلال الدین محمد مولوی ، دیوان شمس تبریزی


رخ و زلف
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نازنین یار ، رخ و زلف

به خدا کز غم عشقت ، نگریزم نگریزم

و گر از من طلبی جان ، نستیزم نستیزم

هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به کجایی ؟

تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک ِ جدایی

چه شود گر ز ِ رُخت پرده گشایی

قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو نیایی -

هله تا روز قیامت ، نه بنوشم نه بریزم

نازنینا ! نظری کن منم این خسته راهت

شرر افکنده به جانم صنما ! برق نگاهت

سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت

به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه بخیزم

به جلال تو جلیلم ، ز دلال تو دلیلم

که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم

بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه

چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم

به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختی

اگرش آب دهد یَم ، شود او کُنده هیزم

بپر ای دل سوی بالا ، به پر و قوت مولا

که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم

همگان وقت دعاها ، بستایند خدا را

تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم

صفت مفخر تبریز ، نگویم به تمامت

چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم


   از : جلال الدین محمد مولوی ، دیوان شمس تبریزی


شراب گلرنگ
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ، شراب گلرنگ ، نازنین یار

ساقی ! بده آن شراب ِ گلرنگ

مطرب ! بزن آن نوای ِ بر چنگ

کز زهد ندیده ام فتوحی

تا کی زنم آبگینه بر سنگ ؟!

خون شد دل من ، ندیده کامی

الّا که برفت نام با ننگ

عشق آمد و عقل همچو بادی

رفت از بر من هزار فرسنگ

ای زاهد ِ خرقه پوش ! تا کی -

با عاشق ِ خسته دل کُنی جنگ ؟

گِرد ِ دو جهان بگشته عاشق

زاهد بنگر نشسته دلتنگ

من خرقه فکنده ام ز عشقت

باشد که به وصل ِ تو زنم چنگ

سعدی ! همه روزه عشق می باز

تا در دو جهان شوی به یک رنگ


   از : شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی


بردن پدر ، مجنون را به کعبه
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نظامی گنجوی ، لیلی و مجنون ، حلقه ، کعبه

چون رایت عشق ِ آن جهانگیر

شد چون مه ِ لیلی آسمانگیر

هر روز خنیده نام تر گشت

در شیفتگی ، تمامتر گشت

برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت

می کرد نیایش از سر سوز

تا از شب تیره بر دمد روز

حاجتگاهی نرفته نگذاشت

الّا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره ساز با او

بیچارگی ِ ورا چو دیدند

در چاره گری ، زبان کشیدند

گفتند به اتفاق ، یکسر

کز کعبه گشاده گردد این در

حاجتگه ِ جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست

چون موسم حج رسید ، برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه ، سینه پر جوش

چون کعبه نهاد حلقه در گوش

بگرفت به رفق دست ِ فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند

گفت : ای پسر این نه جای بازی است

بشتاب که جای چاره سازی است

در حلقه کعبه دار نک دست

کز حلقه غم بدو توان رست

گو : یا رب ! از این گزافکاری

توفیق دِهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی ، به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم

آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست ، پس بخندید

از جای چو مار ِ حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست

می گرفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق ، جان فروشم

بی حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدایی

این نیست طریق آشنایی

من قوت ز عشق می پذیرم

گر میرد عشق ، من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم

بی عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد ، حالی

یا رب ! به خدایی ِ خداییت

وانگه به کمال ِ پادشاییت

کز عشق ، به غایتی رسانم

کو مانَد اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور

این سرمه مکن ز چشم من دور

گر چه ز شراب عشق مستم

عاشقتر از این کنم که هستم

گویند که خو ز عشق وا کن

لیلی طلبی ز دل رها کن

یا رب ! تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بِستان و به عمر ِ لیلی افزای

گر چه شده ام چو مویی از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

بی باده او مباد جامم

بی سکه او مباد نامم

جانم فَدی ِ جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گر چه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

می داشت پدر به سوی او گوش

کاین قصه شنید ، گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

دردی نه دوا پذیر دارد ...

از : الیاس بن یوسف نظامی گنجوی ، لیلی و مجنون ، گزیده سخن پارسی ، به کوشش عبدالمحمد آیتی ، ( چاپ پنجم : تهران  ، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی ، 1382) ، صفحات 39 تا 43.


حلاوت جور !
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: مثنوی معنوی ، داستان طوطی و بازرگان ، جلال الدین محمد مولوی ، جور شیرین

گفت : می شاید که من در اشتیاق

جان دهم اینجا ، بمیرم در فِراق ؟

این روا باشد که من در بند ِ سخت

گَه شما در سبزه ، گاهی بر درخت ؟

این چنین باشد وفای دوستان ؟

من در این حبس و شما در گُلسِتان ؟

یاد آرید ای مِهان زین مرغ ِ زار

یک صبوحی در میان ِ مَرغزار

یاد ِ یاران ، یار را میمون بود

خاصه کان لیلیّ و این ، مجنون بود

ای حریفان ِ بت ِ موزون ِ خود

من قدحها می خورم پُر خون ِ‌خود

یک قدح می نوش کن بر یاد ِ من

گر همی خواهی که بدهی داد ِ‌من

یا به یاد ِ این فتاده ی خاک بیز

چونک خوردی جرعه ای بر خاک ریز

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو ؟

وعده های آن لب ِ چون قند کو ؟

گر فِراق ِ بنده از بد بندگی است

چون تو با بد ، بد کنی پس فرق چیست ؟!

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب تر از سماع و بانگ ِ‌چنگ

ای جفای تو ز دولت خوبتر

و انتقام تو ، ز جان محبوبتر

نار تو این است ، نورت چون بود !

ماتم این تا خود که سورت چون بود !

از حلاوتها که دارد جور تو

وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند

وز کرم آن جور را کمتر کند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بِجِد

بوالعجب من عاشق ِ این هر دو ضد !

والَّه ار زین خار در بستان شوم

همچو بلبل زین سبب نالان شوم

این عجب بلبل که بگشاید دهان

تا خورد او خار را با گلسِتان

این چه بلبل ، این نهنگ ِ‌آتشی است

جمله نا خوشها ز عشق او را خَوشی است

عاشق کلّ است و خود کلّ است او

عاشق ِ خویش است و عشق ِ خویش جو

از : جلال الدین محمد مولوی ، مثنوی معنوی ، دفتر اول ، قصه بازرگان که طوطی او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت


قهر محبان محض طنازی است گاهی
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: محمد علی معلم ، رجعت سرخ ستاره ، منظومه هجرت ، شعر

هم قصه یعقوب از این فصل ِ بلند است

در شهر عشق از قصه های دلپسند است

ای کاش ما را رخصت ِ زیر و بَمی بود

چون نی به شرح عشقبازیمان دمی بود

این نی عجب شیرین زبانی یاد دارد

تقریر اسرار نهانی یاد دارد

مسکین به عیّاری ، چه درویش است با او !

در عین ِ مهجوری ، عجب خویش است با او !

در غصه هایش ، قصه پنهان بسی هست

در دمدمه ی او ، عِطر دمهای کسی هست

زان خُم ، به عیّاری چشیدن می تواند

چون ذوق می دارد ، کشیدن می تواند

خود معرفت ، موقوف پیمانه است گویی

وین خاکدان بیغوله میخانه است گویی

تقدیر میخانه است با مطرب تنیدن

از نای شکّر جستن و از دف شنیدن

و آن نای را دم می دهد مطرب که هستم

وز شور خود بر دف زند سیلی که مستم

ای کاش ما را رخصت ِ زیر و بمی بود

چون نی به شرح عشقبازیمان دمی بود

لکن مرا استاد ِ نایی ، دف تراشید

نی را نوازش کرد و من را دل خراشید

زان زخمها رنگ ِ فراموشی است با من

در نغمه ام جاوید و خاموشی است با من

سهل است در غم ، دم فراموشی پذیرد

در باد نسیان شعله خاموشی پذیرد

حالی طِراز نامه مطلوب است ، بشنو !

افسانه پرواز یعقوب است ، بشنو !

طالب به کنعان آمد و مطلوب را بُرد

سودای ِ راحیل آمد و یعقوب را بُرد

قهر  محبان ، محض طنازی است گاهی

در بی سبب سوزی ، سبب سازی است گاهی

مقصود ابریشم فروش از کرم ، پیله است

هجرت جوان را می بَرَد ، راحیل حیله است

 

از : محمد علی معلم ، رجعت سرخ ستاره ، شعر هجرت ، انتشارات حوزه اندیشه و هنر اسلامی


مناظره !
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نظامی گنجوی ، مناظره ، خسرو و فرهاد ، خسرو و شیرین

نخستین بار گفتش : از کجایی ؟

بگفت : از دار ِ مُلک آشنایی

بگفت : آنجا به صنعت در چه کوشند ؟

بگفت : اندُه خرند و جان فروشند

بگفتا : جان فروشی در ادب نیست

بگفت : از عشقبازان این عجب نیست

بگفت : از دل شدی عاشق بدین سان ؟

بگفت : از دل تو می گویی ، من از جان

بگفتا : هر شبَش بینی چو مهتاب ؟

بگفت : آری ، چو خواب آید . کجا خواب ؟

بگفتا : دل ز مِهرش کی کنی پاک ؟

بگفت : آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا : گر خرامی در سَرایش ؟

بگفت : اندازم این سر زیر ِ پایش

بگفتا : گر کُند چشم تو را ریش ؟

بگفت : این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا : چون نجویی سوی او راه ؟

بگفت : از دور شاید دید در ماه

بگفتا : دوری از مَه نیست در خَور

بگفت : آشفته از مَه ، دور بهتر

بگفتا :  گر بخواهد هر چه داری ؟

بگفت : این از خدا خواهم به زاری

بگفتا : گر به سر یابیش خشنود ؟

بگفت : از گردن این وام افکنم زود

بگفتا : دوستیش از طبع بگذار

بگفت : از دوستان ناید چنین کار

بگفت : آسوده شو کاین کار ، خام است

بگفت : آسودگی بر ما حرام است

بگفتا : رو ! صبوری کن در این درد

بگفت : از جان صبوری چون توان کرد ؟

بگفت : از صبر کردن دل خجل نیست

بگفت : این دل تواند کرد ، دل نیست

بگفت : از عشق ، کارت سخت زار است

بگفت : از عاشقی خوشتر چه کار است ؟

بگفتا : در غمش می ترسی از کس ؟

بگفت : از محنت هجران او ، بس

بگفتا : چونی از عشق جمالش ؟

بگفت : آن ، کس نداند جز خیالش

بگفت : از دل جدا کن عشق ِ شیرین

بگفتا : چون زیَم بی جان ِ شیرین ؟

بگفت : او ، آن ِ من شد ، زو مکن یاد

بگفت : این کی کند بیچاره فرهاد ؟

بگفت : ار من کنم در وی نگاهی ؟

بگفت : آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس به این حاضر جوابی

از : حکیم محمد بن یوسف نظامی گنجوی ، خسرو  و شیرین ، بخش مناظره خسرو با فرهاد .


مدیر مدرسه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، مدیر مدرسه ، عکسهای مبتذل ، فرهنگ

تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح ، یکی از اولیای اطفال آمد . که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس در آورد ، گذاشت روی میزم . شش تا عکس ِ زن ِ لُخت . لُخت ِ لُخت و هر کدام به یک حالت و در هر حالت هزار عور و ادا . یعنی چه ؟ نگاه تندی به او کردم . آدم مرتبی بود . اداری مانند. یا دلّال مِلک . گاهی از این جور عکسها دیده بودم ، اما یادم بود که هیچ وقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه های فرمایشی مکدّر کنم که به عنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست . کسر شأن خودم می دانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاسباشی ِ فلان فاحشه خانه ببینم . به همین علل همیشه این جور عکسها را به همان چشم دیده ام که چنگک دکان قصابی را . تا خوراک ذهن را به آن بیاویزی . اما حالا یک مرد اتو کشیده مرتب آمده بود و شش تا از همین عکسها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آن که وقاحت عکسها چشمهایم را پُر کند ، داشت سیگارش را چاق می کرد . عجب گیری کرده بودم ! هرگز فکر نمی کردم مدیر مدرسه که باشی ، دچار چنین دردسرهایی بشوی . حسابی غافلگیر شده بودم . حتی آن روز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه ها را شکسته ایم ، کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط کش کف پایش بزند ؛ حتی آن روز تعجبی نکردم . چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می گفت : "پس خدا شلاق رو واسه چی آفریده ؟" این قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می دانست . این بود که تعجبی نداشت . اما این دیگر که بود و از کجا آمده بود ؟ ... تا هر شش تای عکسها را ببینم ، بیش از یک دقیقه طول کشید . همه از یک نفر بود . به این فکر گریختم که الان هزارها یا میلیونها نسخه آن ، توی جیب چه جور آدمهایی است و در کجاها و چه قدر خوب بود که همه این آدمها را نمی شناختم یا نمی دیدم ؛ که دود  سیگار یارو دماغم را انباشت . بیش از این نمی شد گریخت . یارو با تمامی وزنه وقاحتش ، جلوی رویم نشسته بود . سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم . کلاقه بود و پیدا بود برای کتک کاری هم آماده است . سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه گاهی برای جسارتی که می خواست به خرج بدهد می جست . عکسها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می کنند ، پرسیدم : خوب ، غرض ؟

و صدایم توی اتاق پیچید . پیدا بود که اگر محکم نمی آمدم یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود . حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همه جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرامتر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود ، گفت :

- چه عرض کنم ؟ ... از معلم کلاس پنج تون بپرسید .

که راحت شدم و او شروع کرد به این که " این چه فرهنگی است ؟ خراب بشود . وا اسلاما ! پس بچه های مردم به چه اطمینانی به مدرسه بیایند ؟" و از این حرفها ... راست می گفت . دروغ هم می گفت .

 

   از : جلال آل احمد ، مدیر مدرسه ، انتشارات امیرکبیر ، فصل هشتم .


جنون
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: یوسفعلی میر شکاک ، ماه و کتان ، غزل

سلام بر تو ای جنون ، که می دهی فراریَم

از این حصار دلشکن ، به جاده می سپاریَم

هزار بار برده ای ، به بادها سپرده ای

دوباره خسته دیده ای ، به دست خود حصاریَم

جنون بیا ! رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه خصم خود ، چگونه می سپاریَم ؟

غریبه ام هنوز هم ، اگر چه دست ِ دوستان -

چو مار می خزد برون ، ز آستین به یاریَم

همیشه بیم داشتم که گَر زِ پا در افکند -

زمانه ام به دشمنی ، ز خاک بر نداریَم

ز خاک بر نداشتی ، نمانده جای آشتی

چه بیهُده است اینکه سر به شانه می گذاریَم

   از : یوسفعلی میر شکاک ، ماه و کتان ، انتشارات برگ


شطرنج
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شطرنج ، غزل ، محمد کاظم کاظمی ، قصه سنگ و خشت

این پیاده می شود ، آن وزیر می شود

صفحه چیده می شود ، دار و گیر می شود

این یکی فدای شاه ، آن یکی فدای رُخ

در پیادگان چه زود ، مرگ و میر می شود

فیل کج روی کند ، این سرشت فیلهاست

کج روی در این مقام ، دلپذیر می شود

اسپ خیز می زند ، جست و خیز کار اوست

جست و خیز اگر نکرد ، دستگیر می شود

آن پیاده ضعیف ، راست راست می رود

کج اگر که می خورَد ، ناگزیر می شود

هر که ناگزیر شد ، نان ِ کج بر او حلال

این پیاده قانع است ، زود سیر می شود

آن وزیر می کُشد ، آن وزیر می خورد

خورد و بُرد ِ او چه زود چشمگیر می شود

ناگهان کنار شاه ، خانه بند می شود

زیر پای فیل ، پَهن ، چون خمیر می شود

**

آن پیاده ضعیف ، عاقبت رسیده است

هر چه خواست می شود ، گر چه دیر می شود

این پیاده ، آن وزیر ... انتهای بازی است

این وزیر می شود ، آن به زیر می شود

اردیبهشت 1382

 

از : محمد کاظم کاظمی ، قصه سنگ و خشت ، ( چاپ پنجم : تهران ، کتاب نیستان ، 1389) ، صفحات 131 و 132 .


سوزن
ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شعر نو ، مجید نظافت ، و ناگاه شعرهای متبسم را باد می برد ، بادکنک

با آنانم که هر کس را پله ای می خواهند

                            تا از آن

                                   فرازی بجویند

                                                        بادبادک روحشان را

                - زمانه سوزَنِتان خواهد زد -

 

   از : مجید نظافت ، و ناگاه شعرهای متبسم را باد می بَرَد


اخوانیه
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، دستور زبان عشق ، اخوانیه ، غزل

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام ِ عبادات ِ ما ، عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گُلی را عبادت کنیم ؟

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟

چه اشکال دارد در آیینه ها

جمال ِ خدا را زیارت کنیم ؟

مگر موج دریا ز دریا جداست

چرا بر "یکی" ، حکم ِ "کثرت" کنیم ؟

پراکندگی حاصل ِ کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

"وجود" ِ تو چون عین ِ"ماهیت" است

چرا باز بحث ِ "اصالت" کنیم ؟

اگر عشق ، خود علت ِ اصلی است

چرا بحث "معلول" و "علت" کنیم ؟

بیا جیب ِ احساس و اندیشه را

پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از گلشن راز ، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

بیایید تا عین ِ عین القضات

میان دل و دین ، قضاوت کنیم

اگر سنت اوست ، نو آوری

نگاهی هم از نو ، به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادر ! چه شد رسم اخوانیه ؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نا درست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا ! دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت :

"بیا عاشقی را رعایت کنیم "

از : قیصر امین پور ، دستور زبان عشق (چاپ دوم : تهران ، انتشارات مروارید ، ١٣٨۶) ، صفحات ۶۴ تا ۶۶ .


بلا روزگاری است عاشقیت
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سوته دلان ، علی حاتمی ، حبیب ظروفچی ، کله خربزه

حبیب : به به ! شاه داماد ! شکر آرزو به دل نشدی . اگه دیدی نمی خواستم اقدسو بگیری ، اما این دختره که گرفتی حقیقتا عقل کردی ، یه دختر چشم و گوش بسته ، اهل ِ خونه ، ولی اقدس ، حکایتش چیز دیگه ای بود .

(مجید حالش منقلب می شود)

یه زنه ،، مثل اونا که تو ناحیه ان ، با پول با این و اون می رن .

( در این لحظه ، برق قطع می شود و چراغ خاموش می شود . حبیب ، چراغ نفتی را با کبریت روشن می کند . مجید سرش را روی میز گذاشته ، حالش خوب نیست )

حبیب : برق رفت . به دلت بد نیار ، وضع ما روشنه ، زنک عشرتی بود ، نسخه دواچی بود ، می گفت واسه حالت خوبه .

مجید : اما حالا ، حالم خوب نیست . نه ، این دفعه جای جِنّا ، انکر و منکر اومدن با گرزشون می کوبن تو سرم . داداشی ! منو شبونه برسون امامزاده داوود.

حبیب : شبونه ؟ تو این فصل سرما ؟ باشه فردا که عروسا رو به تخت نشوندیم .

مجید : نه ، تو رو خاک آقام ، نمی خوام جلو زنم لو برم بفهمه من دعایی ام . اگه خواستی صبح راهی شی ، من شب تو دکون می خوابم . بلا روزگاریه عاشقیت .

(مجید سوار بر قاطر ، در جاده امامزاده داوود می رود . حبیب ، افسار قاطر را در دست دارد و جلو او حرکت می کند . در متن ، صدایی شعر می خواند :)

صدا : گر به تو افتدم نظر ، چهره به چهره ، رو به رو / شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته ، مو به مو / می رود از فراق تو ، خون دل از دو دیده ام ، دجله به دجله یم به یم ، چشمه به چشمه ، جو به جو .

( حبیب به یکباره پس از دیدن دورنمای امامزاده داوود ، می ایستد )

حبیب : رسیدیم . السلام علیک یا رسول الله ، السلام علیک یا ... امامزاده داوود.

( حبیب بر می گردد . نعش مجید را که از روی قاطر بر زمین افتاده می بیند : او مرده است )

حبیب : همه عمر دیر رسیدیم .

سه سکانس پایانی فیلم " سوته دلان" - از : علی حاتمی


تحلیل اجتماعی و سیاست خارجی آل احمد
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: جلال آل احمد ، یک چاه و دو چاله ، شیوه مبارزه و صلح ، تحلیل اجتماعی

حرف دیگرم اینکه مبادا دوره آرمانهای بزرگ برای ما گذشته باشد ! چون هم اکنون بزرگترین آرزوی یک شهرنشین متمدن (!) که به دست جادویی غرب لمس شده است داشتن خانه ای است و مقامی امن و آرامشی . و دیگر هیچ . تنها فرق این همشهری با آن دیگری در این که یکی به خانه ای چهار اطاقه راضی است با ماشینی و تلویزیونی ، و دیگری به کاخی اشرافی و میلیونها در بانکی . و آیا این شد روزگار ؟ بی هیچ آرمانی و هیچ دغدغه ای !

اما هنوز در دهات که به دَم ِ آن جادو سنگ نشده ، هستند کسانی از عوام الناس که هر به ده سال یک بار به دعوی ِ امامت بر می خیزند و خود را ملعبه می کنند برای مرد متمدن روزنامه خوان ! اما متوجه متن آرمانی قضیه باشید . دهاتی بی سوادی (!) با خیشی و گاوی و دو وجب زمین و یک مرتبه دعوی خواب نما شدن یا خضر پیغمبر را دیدن یا پیشوایی و امامت ! این است که عظمت دارد . حالا تو بگو :"حیف ! که عظمتی است در جهل ." و من می گویم تو که این را هم نداری ، چه داری ؟ جز خانه ای و ماشینی و دکّانی و زاد و رودی ؟ و کی ؟ و کجا ؟ در این عرصات که " یومٌ لا ینفع فیه مالٌ و لا بنون" است . و محصولش ؟ قتل عامها و هتک دماء ، یا خود کشی ها و چاقو کشی ها ، یا وازدگی ها و غربزدگی ها ، یا تفاخر و تخرخر .

حرف دیگرم این است که مبادا در این سرزمین - و بر سر این چاه نفت که من ایستاده ام - دیگر دوره هیجانها و قیامها گذشته باشد که نسل من در آن بسیار باخت ، و هم بسیار بُرد . به فرض محال که چنین باشد باید پذیرفت که اکنون دوره قیامی است در درون . در این خلوت خارجی ، اگر در تن هر کدام ما آدمی بیدار شد و بینا شد که حسابها از کجا غلط بوده است آنوقت قیامی دیگر رخ داده است .

زیر بنا و روبنا و مبارزه و صلح همه به جای خود ، اما برای من مسئله این است که تا زیربنایم نفت است و روبنایم قرقره کردن تفاله های ادب و صنعت غرب ، مرا به کسی نمی گیرند یا به چیزی . پس از چهل سال زندگی در این ولایت ، دست کم این را باید فهمیده باشم که در این معرکه جهانی نخست باید حریفی بود تا به بازی بگیرندت که آن وقت دم از مبارزه یا صلح بزنی ! حریفی در خور این میدان . و من از این حریف بودن ، چه دارم ؟ یا چه کم دارم ؟

   از : جلال آل احمد - یک چاه و دو چاله .


دستور العمل پیامبر خدا به حضرت زهرا "س"
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حدیث ، دستور خواب ، رسول اکرم "ص" ، فاطمه زهرا "س"

فاطمه زهرا "س" می فرماید : 
هنگامی که بستر خواب را گسترده بودم ، رسول خدا "ص"بر من وارد شد ، فرمود : ای فاطمه ! نخواب مگر آن که چهار کار را انجام دهی:
قرآن را ختم کنی، و پیامبران را شفیعت گردانی و مؤمنان را از خود راضی کنی و حجّ و عمره ای  به جا آوری.
این را فرمود و شروع به خواندن نماز کرد.

 صبر کردم تا نمازش تمام شد ، گفتم : یا رسول اللّه! به چهار چیز مرا امر فرمودی در حالی که بر آنها قادر نیستم!
حضرت تبسّمی کرد و فرمود :
١- چون سوره "قل هو اللّه" را سه بار بخوانی مثل این است که قرآن را ختم کرده ای،

٢-  چون بر من و پیامبران پیش از من صلوات فرستی ، شفاعت کنندگان تو در روز قیامت خواهیم بود ،

٣- چون برای مؤمنان استغفار کنی ، آنان همه از تو راضی خواهند شد ،

۴- و چون بگویی : "سُبحانَ اللّه وَ الحَمدُ للّه وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اکبر ُ"، حجّ و عمره ای  انجام داده ای.


بیست ویژگی اخلاقی استاد شهید مرتضی مطهری
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: استاد شهید مرتضی مطهری ، ویژگی های اخلاقی

١- همیشه با وضو بود و به این کار توصیه می کرد .

2- به طبیعت علاقه وافر داشت و گاه ساعتها در نقاط با صفا می نشست و تفکر می کرد.

3- نماز شب را همیشه بپا می داشت .

4- در حین بیان مطالب علمی ، آنچنان بود که از اطراف غافل می شد .

5- شبها قبل از خواب ، حدود بیست دقیقه قرآن می خواند.

6- نسبت به انجام فرائض فرزندان ، نظارت دقیق داشت .

7- به فقرا و مستمندان کمک می کرد به طوری که برخی موارد آن ،بعد از شهادتش آشکار شد.

8- مطالب قابل توجه را در هر فرصت مناسب و به طور منظم یادداشت می کرد .

9- در حاشیه کتابهایی که مطالعه می کرد ، عنوان یا خلاصه مطالب و یا اشکالات وارده را می نوشت .

10- در برخورد با انحرافات فکری ، از جوّ حاکم بر اجتماع واهمه ای نداشت ، جو ناسالم را می شکست و گاه با دوستان نزدیک خود نیز در بیان حق در می آمیخت .

11- از جوانی علاقه وافری به شهید شدن داشت و به افراد می سپرد تا در این مورد برایش دعا کنند .

12- برای پدر و مادر و اساتید خود احترام وصف ناپذیری قائل بود .

13- صدای گریه بلند او هنگام خواندن روضه سیدالشهدا "ع" ، مناجات شبانه و فوت پدر و مادر مشاهده می شد .

14- بعد از نماز مغرب و عشا ، سجده های طولانی داشت .

15- از شهرت و مرید پروری گریزان بود .

16- محاسن خود را خضاب می کرد .

17- از تظاهر - چه در امور عبادی و چه در امور اجتماعی و سیاسی - بشدت پرهیز داشت .

18- بسیار متین و پر هیبت بود و در عین حال ، در موارد لزوم مَزّاح و نکته پرداز بود.

19- عبارت ِ " اُفَوِضُ اَمری اِلی الله ، اِنَّ الله َ بَصیرٌ بالعِباد" را در قنوت و هنگام ذکر گفتن ، زیاد قرائت می کرد.

20- به دستگیریهای خداوند ایمان داشت و در شرایطی که دشمنانش کار را بر او سخت می کردند صبور و امیدوار به امدادهای الهی بود .

   از کتاب : شیخ شهید ، انتشارات صدرا ، صفحه 56.


هشت عمل برای پاک شدن اثر گناه
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: توصیه اخلاقی ، آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی ، پاک شدن اثر گناه

توصیه ای از حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی برای پاک شدن اثر گناه  :

" ... اگر انسان بعد از گناه ، هشت جهت را رعایت کند در ربط با توبه ای که می خواهد بکند ، خدا او را توفیق می دهد از نظر اینکه توبه اش به گونه ای باشد که بر طبقش عمل کند .

در حدیث دارد : اِنَّ الذَّنب اذا اَتبَعَ بثمانیةَ اعمال ( اگر گناه در پی اش هشت عمل باشد) ، کانَ العَفوُ مَرجواً ( عفو در اینجا مورد امید است ). اَربَعةٌ مِن اَعمالِ القلوب ( چهار تاش کار دل است . چهار عمل ، جوانحی است) و چهار تای دیگر ، جوارحی است .اما اعمال قلوب . دارد : وَ هیَ توبة اَو ِ العَزمُ علی التوبَة ( همان پشیمانی در دل ) وَ حُبُّ الاغلاع عن الذنب ( دوست داشته باشد که از گناه اجتناب کند که مربوط به دل است ) وَ تَخف العِقاب علیه ( نسبت به عاقبت این گناه ، هراس داشته باشد ) وَ رَجاءُ المَغفِرة ( به آمرزش حق امید داشته باشد).

وَ اَربَعَةٌ مِن اَعمالِ الجوارح ( چهار عمل دیگر در ارتباط با اعمال بیرونی است ) وَ هِیَ (اول:) اَن تُصلی عِقَب الذنب رکعتین ( بعد از گناه که می خواهد توبه کند دو رکعت نماز بخواند) ثُمَّ تستغفروا الله تعالی بَعدَهما سَبعینَ مَرّة ( سپس بعد از نماز هفتاد بار استغفار کند ) وَ تَقول سبحان الله العظیم و بحمده مأةَ مَرّةً ( سپس صد بار بگوید : سبحان الله العظیم و بحمده . سبحان ربی ندارد ؛ سبحان العظیم و بحمده ) ثُمَّ تتصدَّقَ بِصَدَقةٍ ( بعد هم صدقه ای بدهد) ثُمَّ تصومُ صوماً ( بعد هم یک روز روزه بگیرد).

خوب دقت کنید . تمام اینها عبادات است . اینها را که انجام بدهد اصلاً این روح ، آماده می شود ؛ آن کثافات ِ گناه برطرف می شود نورانیت داخلی پیدا می کند آدم . بله ، می خواهیم پشیمان بشویم از گناه ، بدون اینکه در کنارش حرکتی الهی انجام بدهیم !"


شهید و زیانکاری ؟
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حدیث ، امیر المؤمنین ، شهیدان صفین ، زیان

آیا زیان بردند برادران ما که خونهاشان در جنگ صفین ریخته شد از اینکه امروز زنده نیستند تا غصه ها به خود راه دهند و آب تیره بیاشامند ؟

به خدا سوگند ، آنان خدا را دریافتند و خداوند هم مزدشان را عطا فرمود و آنها را بعد از خوف و ترس در دنیا ، در سرای امن جای داد .

از : امیر المؤمنین علی "ع" ، نهج البلاغه ، خطبه 181 ، فرازهای 26 و 27.


عملی معنوی با ده فایده بزرگ
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عمل پر فایده ، حدیث ، عمل یکشنبه

اگر کسی

1- در روز یکشنبه

2- غسل کند

3- وضو بگیرد

4- 4 رکعت نماز بخواند ( دو نماز دو رکعتی و در هر رکعت سوره های حمد ، توحید ، ناس و فلق را هر کدام یک بار بخواند . هفتاد بار بگوید : استغفر الله و اتوب الیه . سپس بگوید : لا حول و لا قوة الآ بالله العلی العظیم . آنگاه بگوید : یا عزیز یا غفار ! اِغفِر لی ذنوبی و ذنوب جمیع ِ المؤمنینَ و المؤمنات ، فَانَّهُ لا یَغفِرُ الذنوب الا انت ).

فواید :

1- توبه اش پذیرفته می شود ،

2- گناهانش بخشیده می شود ،

3- دشمنانش در روز قیامت از او راضی می شوند ،

4- با ایمان می میرد ،

5- دینش گرفته نمی شود ،

6- قبرش گشاده و نورانی می شود ،

7- پدر و مادر و فرزندانش از او راضی می شوند ،

8- توسعه رزق و روزی پیدا می کند ،

9- فرشته مرگ در هنگام وفاتش با او مدارا می کند ،

و

10- به آسانی جان می دهد .


ذکر
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: ذکر ، حاجت ، چهل

ذکری برای بر آورده شدن حاجات :

یا حَیُّ یا قَیّوم . یا مَن لا اله الا انت .

 

این ذکر را چهل روز و هر روز 20 دقیقه بگویید.


بیست ساله ها
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حدیث نبوی ، بیست ساله ها ، نصیحت ، مستدرک الوسائل

قالَ النّبی "ص" : یا اَبناءَ العِشرین ! جِدّوا و اجتَهِدوا ، یا ابناءَ الثَلاثین ...

- پیامبر اکرم "ص" فرمود : ای بیست ساله ها ! هم تلاش فیزیکی کنید و هم تلاش علمی .

   از : مستدرک الوسائل ، جلد دوم ، صفحه 353.


لعنت بر تنهایی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حدیث نبوی ، لعنت شدگان ، تنهایان ، سه گروه

لعن رسولُ  الله ثلاثةٌ : اَلآکِلُ زادَهُ وَحدَةً ، وَ النائِمُ فی بَیت ٍ وَحدَةً ، وَ الرّاکِبُ فِی الفَلاةِ وَحدَةً .

 

- پیامبر خدا "ص" سه گروه را لعنت کرده است :

1- کسی که تنها می خورد ،

2- کسی که در خانه تنها می خوابد ،

و

3- کسی که در بیابان تنها مسافرت می کند .


قدر جوانی
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: تذکر اخلاقی ، آیت الله سید علی خامنه ای ، ذکر ، توبه

مهمترین مظهر قدردانی از جوانی همین است که از این صفا و نورانیت و از این نا آلودگی و پیراستگی ِ طبیعی ِ انسان ِ جوان استفاده کنید و خود را در زمینه های تزکیه و اخلاق ، پیش ببرید. این ان شاء الله ذخیره همه زندگی شما خواهد شد . راهش هم رعایت دو نکته است : ذکر و توبه . ذکر یعنی یاد . یاد در مقابل غفلت است ؛ غفلت از خدا ، غفلت از وظیفه و مسئولیت ، غفلت از هنگام ِ حساس ِ مواجهه با مأموران الهی در عالم ملکوت ، عالم بعد از عبور از جسمانیت و محاسبه بزرگ انسان در مقابل خدا در قیامت . این یادها تعیین کننده است ...

نکته دیگر توبه است . ممکن است کسی بگوید ما که چوانیم و هنوز عمری از ما نگذشته که مثل شما گناه زیادی کرده باشیم و محتاج توبه باشیم . نه ، این درست نیست ؛ توبه وظیفه همیشگی انسان است . پاکترین انسانها هم باید توبه کنند.

 

از : آیت الله سید علی خامنه ای ، دیدار با دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی ، 22/2/1382.


دیرکرد
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ، غزل ، روز سعدی ، شعر انتظار

بگذار تا بگرییم ، چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد ، روز وداع یاران

هر کو شراب ِ فُرقت ، روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد ، قطع امیدواران

با ساربان بگویید ، احوال آب ِ چشمم

تا بر شتر نبندد ، محمل به روز باران

بگذاشتند ما را ، در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت ، چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان ! جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی ، چون شام روزه داران

چندین که بر شمردم ، از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم ، الا یک از هزاران

سعدی ! به روزگاران ، مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد ، الا به روزگاران

چندت کنم حکایت ؟ شرح این قدر کفایت

باقی نمی توان گفت ، الا به غمگساران

   از : شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی