آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

کار جنون ما به تماشا کشیده است ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: میرزا عباس فروغی بسطامی ، غزل عاشقانه ، جنون ، تماشا

خوش آنکه حلقه‏هاى سر زلف واکنى
دیوانگان سلسله‏ات را رها کنى


کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنى تو هم بیا که تماشاى ما کنى


کردى سیاه زلف دو تا را که در غمت
مویم سیاه سازى و پشتم دو تا کنى

تو عهد کرده‏اى که نشانى به خون ، مرا
من جهد کرده‏ام که به عهدت وفا کنى !


من دل ز ابروى تو نبرم به راستى
با تیغ کج اگر ، سرم از تن جدا کنى


گر عمر من وفا کند اى ترک تندخوى!
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنى

سر تا قدم نشانه تیر تو گشته‏ام
تیرى خدا نکرده مبادا خطا کنى !


تا کى در انتظار قیامت توان نشست؟
برخیز تا هزار قیامت بپا کنى


دانى که چیست حاصل انجام عاشقى :
جانانه را ببینى و جان را فدا کنى


شکرانه‏اى که شاه نکویان شدى به حُسن
مى‏باید التفات به حال گدا کنى


حیف آیدم کز آن لب شیرین بذله‏گوى
الاّ ثناى خسرو کشورگشا کنى

آفاق را گرفت فروغى ! فروغ تو
وقت است اگر به دیده افلاک جا کنى

 

   از : میرزا عباس فروغی بسطامی


فتنه دوران شاه !
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: میرزا عباس فروغی بسطامی ، غزل عاشقانه ، فتنه ، وام ادا کرده ای

تا به جفایت خوشم ، ترک جفا کرده ای

این روش تازه را ، تازه بنا کرده ای !؟

 

 

راه نجات مرا از همه سو بسته ای

قطع امید مرا از همه جا کرده ای

 

دوش ز دست رقیب ، ساغر می خورده ای

من به خطا رفته ام ، یا تو خطا کرده ای ؟

 

قامت یکتای من ، گشته دو تا چون هلال

تا تو قرین قمر ، زلف دو تا کرده ای

 

گر نه تو را دشمنی است با دل مجروح من

خال سیه را چرا غالیه سا کرده ای ؟

 

حلقه آزادگان ، تن به بلا داده اند

تا شکن طره را دام بلا کرده ای

 

کار فرو بسته ام هیچ گشایش ندید

تا گره زلف را کارگشا کرده ای !

 

من ز لبت صد هزار بوسه طلب داشتم

هر چه به من داده ای ، وام ادا کرده ای !

 

من به جگر تشنگی ،ثانی اسکندرم

تا لب جانبخش را آب بقا کرده ای

 

خضر مبارک قدم ، سبزه خط تو بود ؟

کز اثر مقدمش ، میل ِ وفا کرده ای !؟

 

با خبر از حال ما ، هیچ نخواهی شدن

تا نکند با تو عشق ، آنچه به ما کرده ای

 

شاید اگر خوانمت فتنه دوران شاه

بس که ز قد رسا ، فتنه بپا کرده ای

 

ناصر ِ دین ، شاه ِ راد ، آنکه بدون ابر گفت

معدن و دریا گریست ، بس که عطا کرده ای

 

آن بت ِ آهو نگاه ، از تو فروغی رمید

نام خطش را دگر ، مشک ِ ختا کرده ای

 

   از : فروغی بسطامی

 


همدستی عقل و عشق !
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل عاشقانه ، فاضل نظری ، غزل ، عقل و عشق

موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

 

گیسوان تو شبیه است به شب ، اما نه

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد !

 

خودشناسی ، قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

 

عقل یکدل شده با عشق ، فقط می ترسم

هم به حاشا بکشد ، هم به تماشا بکشد

 

زخمی کینه من ! این تو و این سینه من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

 

یکی از ما دو نفر ، کُشته به دست دگری است

وای اگر کار من و عشق ، به فردا بکشد !

 

   از : فاضل نظری


فصل جلالی آمدن تو
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل انتظار ، غزل بهاری ، قیصر امین پور ، فصل فاصله

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها - هجری و شمسی - همه بی خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند

چشمهای نگران ، آینه تردیدند

نشد از سایه خود هم بگریزند دمی

هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود

همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ، ولی ماهی وار

باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند

کس ندیدند در آیینه ؛ به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی ، به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی ، همه ساعتها ، ثانیه ها

از همین روز ، همین لحظه ، همین دم عیدند ...

 

   از : زنده یاد قیصر امین پور


سلام بر صبح
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل ، سلمان هراتی ، صبح ، دیدار

هر صبح با سلام تو بیدار می شویم

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

در چشمهای آبی ات ، ای تا افق وسیع

یک آسمان ستاره سیار می شویم

یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب

بر روی شانه های شب ، آوار می شویم

روزی هزار مرتبه تا مرگ می رویم

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

فردا دوباره صبح می آید از این مسیر

چشم انتظار لحظه دیدار می شویم

 

   از : زنده یاد سلمان هراتی


پرده اگر بر افکنی ...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل انتظار ، مصلح الدین سعدی شیرازی ، شعر مهدوی ، غزل

صبحدمی که بر کنم دیده به روشناییت

بر در آسمان زنم ، حلقه آشناییت

سر به سریر سلطنت ، بنده فرو نیاورد

گر به توانگری رسد ، نوبتی از گداییت

پرده اگر بر افکنی ، وه که چه فتنه ها رود

چون پس پرده می رود ، اینهمه دلرباییت !

گوشه چشم مرحمت ، بر صف عاشقان فکن

تا شب رهروان شود ، روز به روشناییت

وقتی اگر برانیَم ، بندی دوزخم بکن

کاتش آن فرو کشد ، گریه ام از جداییت

راه تو نیست سعدیا ! کمزنی و مجردی

تا به خیال در بود ، پیری و پارساییت

 

   از : مصلح الدین سعدی شیرازی


قرارهای بیقرار
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: غزل بهاری ، فاضل نظری ، غزل ، بهاریه

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهار ! ببار ! کافی نیست

چنین که یخ زده تقویم ها هر روز

هزار بار بیاید بهار ، کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند

برای کشتن حلاج ، دار کافی نیست

گل  سپیده به دشت سپید می روید

سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این روزگار سر برسد

دعای اینهمه چشم انتظار ، کافی نیست ؟

 

   از : فاضل نظری


رویش
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: سهیل محمودی ، ترانه بهار ، بهار را صدا بزن ، غزل

 

پای به هر طرف بنه ، بهار را صدا بزن

بهار را به سیر کوچه باغها صدا بزن

بخوان حدیث رویش دوباره را به گوش گل

به شوق سبز زیستن ، جوانه را صدا بزن

زلال جویبار را به سوی دشتها بخوان

عبور پاک آب را به هر کجا صدا بزن

سکوت کوهسار را لبالب از ترانه کن

ز خواب ، آبشار را کنون بیا صدا بزن

نسیم را به سفره ضیافت ِ سحرگهان

به روشنای پر شکوه ِ شهر ِ ما صدا بزن

شکوفه ها در انتظار رویشی دوباره اند

بیا و روح عشق را صدا ، صدا ، صدا بزن

 

   از : سهیل ثابت محمودی


نه دیگه این واسه ما دل نمی شه !
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: نمایشنامه شهر قصه ، سکه ، قلب ، سکه قلب

موش :

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم ِ عاقل آخه عاشق نمی شه

می گه یا اسم آدم دل نمی شه

یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه

بهش می گم : جون دلم !

این همه دل توی دنیاست چرا -

یک کدوم مثل دل ِ خراب ِ صاب مُرده من

پاپی زنهای خوشگل نمی شه ؟

چرا از این همه دل

یک کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست ،

یک کدوم صُب تا غروب

تو کوچه ول نمی شه ؟

می گه یک دل مگه از فولاده

که تو این دور و زمونه

چششو هم بزاره

هیچ چیزی نبینه

یا اگر چیزی دید

خم به ابروش نیاره

می گم آخر بابا جون !

اون دل فولادی

دست کم دنبال کیف خودشه

دیگه از اشک چشش

زیر پاش گِل نمی شه

می گه هر سکه می شه قلب باشه

می گه هر سکه می شه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمی شه !

نه دیگه ، نه دیگه ، نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

   

- بهش می گم سکه قلب ، لااقل کام خودش شیرینه

دیگه هر شهد ، براش زهر هَلاهل نمی شه !

قصه گو - می گه اون شیرینی به درد شاعر می خوره

که با شمع و گل و پروانه و بلبل ، بغل هم بذاره -

بشینه نیگا کنه ، های های گریه کنه ، شعر بگه !

- بهش می گم عزیزکم ! جانکم ! امیدکم ! قلبک بازیگوشم !

سکه قلب اقلاً قلب است ، می شه باهاش سر کسی کلاه گذاشت ، یا کلاهی برداشت

هیچ قلبی مثل تو عاطل و باطل نمی شه !

قصه گو - می گه اون قلب فقط به درد ملا می خوره.

- بهش می گم ملا بازم هر چی باشه ، دست کم به فکر نفع خودشه

بی خودی منصف و عادل نمی شه .

 - عینهو فرشته سر در دیوان قضا ، تا حالا سی ساله چسبیده به دیوار ، که چی ؟

که با اون ترازوی نامیزون یه چیزی وزن کنه !

قصه گو - می گه هر فرشته ای کاسب و بقال نمی شه !

- تازه هر بقالی ام اِنقده احمق نمی شه که با دستمال ببنده چششو ، بعد بخواد زردچوبه و فلفل رو با ترازو بکشه ، دیگه اون مثقال مثقال نمی شه ، دیگه اون فلفل فلفل نمی شه !

قصه گو - بابا ول کن حاج آقا ! دل به فلفل آخه دخلی نداره ، فلفل شما م مثل سکه قلب ، همه چی داره بغیر از فلفل ، عینهو قلب شما قلابی است ، توی دل هر چی باشه بجز از عشق و محبت چیزی داخل نمی شه .

- داش من ! از قول ما به این دل وامونده ات ، حالی کن عشق مث دسته چپق ، باس حتماً دو تا سر داشته باشه ، آخه عشق یک سره باعث درد سره !

قصه گو - می گه اون عشق ، فقط به درد خراط می خوره .

- بهش بگو عقلم آخه خوب چیزیه ، اگه فرهادی شیرینت کو ؟ اگه مجنونی ، لیلی ت کجاست ؟

قصه گو - آخه مرشد ! مجنون ، اگه لیلی داشت مجنون نمی شد ، وقتی هم شد دیگه عاقل نمی شه .

- بهش بگو دست ور دار ، دیگه دیوونه شدن این همه قمپز نداره ، توی دنیا دیوونه فراوونه ، مگه تو نوبرشو آوردی ؟

- کاملاً صحیح می فرمایید ما تو تاریخ کسانی داریم مثل اسکندر مقدونی یا ناپلئون ...

- مثل هیتلر ، مثل چنگیز مغول...

- راه دور چرا بریم ؟ این عمو سام خودمون !

قصه گو -  می گه هر آدم دیوونه ای لشکر کش نیست ،  هر کی لشکر کشه آدم کش نیست ،

- هر کی آدم بکشه ، اصغر قاتل نمی شه !

 

از : نمایشنامه شهر قصه - پرده سوم - از انتشارات رادیو تلویزیون ملی ایران .


فحاشان در کلام رسول مهربانی
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: حدیث نبوی ، فحاشان و سبابان ، رسول اعظم ، اخلاق

١- إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجـَنَّةَ عَلَی کُلِّ فَحَّاشٍ بَذِیٍّ قَلِیلِ الْحَیاءِ لَا یُبَالِی مَا قَالَ وَلَا مَا قِیلَ لَهُ فَإِنَّکَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَیَّةٍ أَوْ شِرْ کِشَیْطَان .

-  خـداوند بهشت را بر هر فحّاش بی آبرو و کم شرمی که باکی از آنچه گوید و آنچه به او گویند ندارد حرام کرده است ، زیرا اگر درباره او کنجکاوی و بازرسی کنی یا از زناست یا شیطان در نطفه او با پدرش شریک شده است ( بحار الانوار ، ج60 ، ص 207).

٢- الْجنَّةُ حرامٌ علی کُلِّ فاحِشٍ انْ یدخُلها.

- دخول در بهشت بر فحّاش حرام است (بحارالانوار ، ج76 ، ص110).

٣-  إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْحَیِیَّ الْحَلِیم ... أَلَا وَإِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْبَذِیَّ .

خـداوند بنده با حیای بردبار و ... را دوست دارد ، و فحش گوی بی شرم  را دشمن دارد (بحارالانوار ج93 ص156 ).


در باغ سعدی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ، غزل ، گلهای تازه شماره 53 ، عهدیه و شجریان

سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد

غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد

مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان

زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد

آب از گل رخساره او عکس پذیرفت

و آتش به سر غنچه گلنار برآمد

سجاده نشینی که مرید غم او شد

آوازه اش از خانه خمّار برآمد

زاهد چو کرامات بت عارض او دید

از چله میان بسته به زنار برآمد

بر خاک چو من بی​دل و دیوانه نشاندش

اندر نظر هر که پری وار برآمد

من مفلس از آن روز شدم کز حرم غیب

دیبای جمال تو به بازار برآمد

کام دلم آن بود که جان بر تو فشانم

آن کام میسر شد وین کار برآمد

سعدی چمن آن روز به تاراج خزان داد

کز باغ دلش بوی گل یار برآمد

 

از : شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی - دیوان غزلیات

دانلود این شعر با صدای عهدیه و شجریان - برنامه گلهای تازه شماره 53 / در دستگاه چهارگاه / تولید آبان 1352


او گمان می کرد اشک چشم اوست !
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: امیر هوشنگ ابتهاج ، ه الف سایه ، غزل معاصر ، گلهای تازه شماره 107

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

یک نفس دَردم ، هزار آواز بین

روح را شیدایی ِ پرواز بین

با لب دمساز خود ، جفت آمدم

گفتنی ، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین ، لب ِ خندان بیار

من خَمُش کردم خروش چنگ را

گر چه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی دانست و خود را می ستود

من همی کندم ، نه تیشه ! کوه را

عشق ، شیرین می کند اندوه را

در رخ ِ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون ِ خام اندیش را

می گِرِستم در دلش با درد دوست

او گمان می کرد اشک ِ چشم ِ اوست!

گر جهان از عشق ، سرگشته است و مست

جان مست عشق ، بر من عاشق است

ناز ، اینجا می نهد روی نیاز

گر دلی داری ، بیا اینجا بباز !


   از : امیر هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )