آینه

دل ، تماشایی ِ مهر است اگر بي كينه است - كه جهان ، آينه در آينه در آیينه است

بی احتیاطی !
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نصیحت ، نکته ، نزدیکان

و قال "علیه السلام":

مَن ضَیَّعَهُ الاَقرَب ، اُتیحَ لَهُ الاَبعَد

آن را که خویشان بسیار نزدیک ، ضایع و رهایش کنند ؛ کسان بسیار دور به دست آرندش .

 

 

    از : امام علی "ع" ، نهج البلاغه ، حکمت ١۴


سفر
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سفر ، مرگ ، خداحافظی ، سلام

بگو به باد که زلف رَهام را ببرد

بچیند از لب من ، بوسه هام را ببرد

بگو به باد خدایا : که مهربان باشد

صداش را برساند ، صِدام را ببرد

بگو رسید به لب جانم از خداحافظ

برای او گل و صبح و سلام را ببرد

هزار مرتبه گفتم که کاش برگردد

کسی نبود برایش دعام را ببرد

سفر دراز شد و عمر صبر من کوتاه

کسی به یوسف من این پیام را ببرد :

"بگیر دست مرا ای عزیز ِ دور از دست

که مرگ آمده تا جای پام را ببرد ..."

 

از : فاطمه سالاروند


از بودن و سرودن
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمد رضا شفیعی کدکنی ، م سرشک ، از بودن و سرودن ، بیداری زمان

صبح آمده است ، برخیز

(بانگ خروس گوید)

_ وین خواب و خستگی را

                          در شط شب رها کن .

مستان ِ نیمشب را

رندان تشنه لب را *

بار دگر به فریاد

                         در کوچه ها صدا کن .

_ خواب ِ دریچه ها را با نعره سنگ بشکن .

بار دگر به شادی

دروازه های شب را ، رو بر سپیده ، وا کن .

بانگ خروس گوید :

_ فریاد ِ شوق بفکن ؛

زندان ِ واژه ها را دیوار و باره بشکن ؛

و آواز عاشقان را مهمان کوچه ها کن .

 

   

_ زین بر نسیم بگذار

تا بگذری از این بحر ؛

وز آن دو روزن صبح

در کوچه باغ ِ مستی

باران ِ صبحدم را

                بر شاخۀ اقاقی

                            آیینۀ خدا کن .

_ بنگر جوانه ها را ، آن ارجمند ها را ،

کان تار و پود چرکین باغ عقیم دیروز

اینک جوانه آورد.**

بنگر به نسترنها بر شانه های دیوار ؛

خواب بنفشگان را با نغمه ای در آمیز ؛

و اشراق صبحدم را ، در شعر جویباران ،

از بودن و سرودن

                             تفسیری آشنا کن .

_ بیداری ِ زمان را ، با من بخوان به فریاد ؛

ور مرد ِ خواب و خفتی ،

" رو ! سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن ." ***

       از : محمد رضا شفیعی کدکنی ( م . سرشک)

                                        در کوچه های نشابور

 

*رندانِ تشنه لب را آبی نمی دهد کس ... حافظ

 

** ای درختان عقیم ! ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور

یک جوانۀ ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند ... م . امید

 

*** از مولوی است .

 

 


غمگین چو پاییز
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: پاییز ، غمگین ، تورج نگهبان ، از من بگذر

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

شعری غم انگیزم ، از من بگذر

سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم

بگذشته در آتش شب چون روزم

بگذار ای بی خبر بسوزم

چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مَه ! به حال خسته بگذارم

بگذر و با دلی شکسته بگذارم

بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی

بی پروا در کنار من نسوزی

                                  همچون شمعی به تیره شبها

می دانی عشق ما ثمر ندارد

غیر از غم حاصلی دگر ندارد

                                            بگذر زین قصۀ غم افزا

               از : تورج نگهبان


رسوای زمانه
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: رســـــوای زمـــــــانه منـــــم ، بهادر یگانه ، ترانه قدیمی ، تصنیف

شمع و پروانه منم ، مست ِ میخانه منم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

چون باد صبا در به درم

با عشق و جنون همسفرم

شمع شب بی سحرم

از خود نبُوَد خبرم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من

زمین و آسمان ِ تو می لرزد به زیر پای من

مه و ستارگان ِ تو می سوزد ز ناله های من

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

وای از این دل شیدا دل من ، مست و بی پروا دل من

مجنون هر صحرا دل من ، رسوا دل من

لالۀ تنها دل من ، داغ حسرتها دل من

سرمایۀ سودا دل من ، رسوا دل من

خاکستر پروانه منم ، خون ِ دل پیمانه منم

چون شور ترانه تویی ، چون آه ِ شبانه منم

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

از : بهادر یگانه


بیتابی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سوسو ، فردا ، رسیدن ، وسوسه کال

سوسو بزن امشب که به فردا برسانیم

چشمی بدوان تا به تماشا برسانیم

آرامش ِ خاکستری ِ پنجره ها را

فردا به بنفشابی ِ غوغا برسانیم

ای وسوسۀ کال ! فراسو خبری هست

بشتاب ! بیا تا خودمان را برسانیم

با باد غریبی که رها می وزد امشب

خود را به همان روز مبادا برسانیم

چندان همه دیروز ، چرا این همه امروز ؟

دستی به فراوانی فردا برسانیم

یک جرعه جنون کاش ، که بیتابی خود را

یک شب به "ندانیم کجاها" برسانیم

انگار در این فاصله ، موج از نفس افتاد

باید عطش تازه به دریا برسانیم

در زرورق شعر ، بپیچان دل خود را

بردار که تا آن سر دنیا برسانیم

 

 

      از : محمد رضا روزبه


سبب دوری
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: وحشی بافقی ، رهایی ، رم دادن ، کبوتر

ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست ، نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید ، خود از آغاز غلط بود

حالا که رَماندی و رَمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ِ ارم ِ روضۀ خُلد است

انگار که دیدیم ندیدیم ، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوۀ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سر تا به قدم ، تیغ دعاییم و تو غافل

هان ! واقف ِ دم باش رسیدیم ، رسیدیم

وحشی ! سبب ِ دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ؛ شنیدیم

 

     از : کمال الدین محمد وحشی بافقی


عصر آهن
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آهن ، فلز ، محیط زیست ، آهنستان

از حدود غرب تا جغرافیای خاوری

آهنستان است اقلیمی به این پهناوری

آسمان : زخم فلز دارد - فلزهاتان خراب ! -

با شمایم ! دست بردارید از این آهنگری

پشت جنگل زیر آهن پاره ها خواهد شکست

چشمتان را از چه می مالید با ناباوری ؟

آنک از خاکستر بس نابهنگام ِ درخت

آهن و آهن : یکی روییده بعد از دیگری

ساده می گیریم این اعجاز بالا دست را

با کمال خستگی ، در عین بی بال و پری

کاش مثل سالهای سبز ِ قبل از دود بود :

آب : آبی ، عشق : عادی ، آسمان : نیلوفری

کاش آنسوی زوایای عطش می سوختند :

این افقهای کمی تا قسمتی خاکستری .

  از : یک بریده روزنامه ای که نام شاعر در آن ثبت نشده است !


رو سفیدی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ابو سعید ابو الخیر‏ ، رو سفیدی ، عشرت ، خرمی

دایم نه لوای عشرت ، افراشتنی است

پیوسته نه تخم خرمی کاشتنی است

این داشتنی ها همه بگذاشتنی است

جز روشنی ِ رو ، که نگهداشتنی است

 

 

    از : ابو سعید ابو الخیر


شان اندیشه
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: هایدگر ، دکتر علی شریعتی ، پوران شریعت رضوی ، راه و نه اثر

هایدگر ، روزی ارسطو را چنین خلاصه کرد : "زاده شد ، کار کرد و مُرد". در نزد وی جوهره زندگی یک متفکر ،‌نه وقایع حیات او ، و نه حتی آثار او ، بلکه "مسیر اندیشه" ، و بیشتر راههای تو در تو و متعدد آن است . وی چند روز پیش از مرگ بر صفحه تیتر مجموعه آثارش نوشت : "راه و نه اثر". اساسی تر از راه ، "شان اندیشه" است که ربطی هم به نظر مولف ندارد.

 

 

از : هایدگر ، میشل هار ، دفاتر هرن ، پاریس ، ١٩٨٣

به نقل از : طرحی از یک زندگی ، پوران شریعت رضوی ، مقدمه .


محدوده دُم !
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: سید حسن مدرس ، فرمانفرما ، حسین مکی ، دُم

فرمانفرما : خواهش می کنم حضرت آیت الله ، این قدر پا روی دُم من نگذارند .

سید حسن مدرس : حدود ِ دُم ِ حضرت والا باید معلوم باشد ، زیرا من هر کجا پا می گذارم ، دم حضرت والاست !

 

 

    از : مدرس ؛ قهرمان آزادی - اثر دکتر حسین مکی


افتخار
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حضرت علی ، نیما یوشیج ، استالین ، انسان کبیر

از من می پرسند : استالین انسان کبیر است یا حضرت علی "ع" ؟ هزار و چند سال گذشته است که بشریت به حضرت علی "ع" افتخار می کند . از استالین چند سال گذشته است ؟ احمقها نمی دانند تاریخ هم مثل انسان ، جوانی و پیری دارد . بگذار صد سال از استالین بگذرد ، بعد !

 

    از : نیما یوشیج


ذوق نظر
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: محمد اقبال لاهوری ، دو گیتی ، انجم ، ذوق نظر

 

      

انجم به گریبان ریخت ، این دیدۀ تر ما را

بیرون ز سپهر انداخت ، این ذوق نظر ما را

هر چند زمین ساییم ، برتر ز ثریاییم

دانی که نمی زیبد ، عمری چو شرر ما را ؟

شام و سحر عالم ، از گردش ما خیزد

دانی که نمی سازد ، این شام و سحر ما را ؟

این شیشۀ گردون را ، کز باده تهی کردیم

همکاسه مشو ساقی ! مینای دگر ما را !

شایان جنون ما ، پهنای دو گیتی نیست ؛

زین راه گذر ما را ، زان راه گذر ما را

 

از : علامه محمد اقبال لاهوری


دلیل
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شهید حسین بیدخ ، دزفول ، زندگی ، دلیل

آنان که به هزاران دلیل زندگی می کنند ، نمی توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می کنند ، با همان یک دلیل نیز می میرند .

 

از : وصیتنامه نوجوان شهید دزفولی "حسین بیدخ"


تفاوت
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: اینیاتسیو سیلونه ، مکتب دیکتاتورها ، اسقف اعظم ، مهدی سحابی

این را بدانید که همه آن مسایلی که به ضرر یک اسقف ِ اعظم تمام می شود ، الزاما برای یک دیکتاتور آینده ، مضر نیست .

از : اینیاتسیو سیلونه - مکتب دیکتاتورها

ترجمه : مهدی سحابی - نشر نو


ضیافت
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: فیلم ضیافت ، مسعود کیمیایی ، هیوا مسیح ، روزنامه اخبار

آیا طرد آدمهای "ضیافت" ، اعترافی تلخ بر کردار خودمان نیست ، که دیگر دلی و وعده گاهی - برای دوست داشتن و دوست داشته شدن ، برای دست به دست هم دادن ، برای عشق ورزیدن و برای تداوم زندگی - نداریم ؟

               

پس چگونه است که هنگام تماشای فیلم و در لحظات خاص ، چشمهای تماشاگران ، از خیسی مرموزی برق می زند ، که بعد در بغضی ترکه وار ، پشت پلکها و عینکها و تاریکی ، پنهانش می کنند؟!

 

 

از : هیوا مسیح : و من ستاره ام را یافتم

روزنامه اخبار - ۵/۴/١٣٧۵

یادداشتی بر فیلم سینمایی "ضیافت" - اثر مسعود کیمیایی


پیشنهاد
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: یانوش کورچاک ، هنس کوچک ، پیشنهاد ، دوران کودکی

به نظر من بهتر است تصویر پادشاهان ، مسافران سرزمینهای ناشناخته و نویسنده ها را از همان دوران کودکی و نوجوانیشان انتخاب کنند . و گرنه ممکن است کسانی تصور کنند که این آدمها هیچ وقت بچه نبوده اند و عاقل و بزرگ پا به دنیا گذاشته اند .

 

از : پیش گفتار رمان "هنس کوچولو" - اثر یانوش کورچاک


نکته
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: دکتر علی شریعتی ، عشق ، عشق ورزیدن ، درد ها

در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است .

از : دکتر علی شریعتی


مقایسه
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: ابوالمظفر جبال بن احمد ترمذی ، جفا ، وفا ، رستن

هر که به جای تو نیکو کرد ،

تو را بستۀ خود کرد .

و هر که با تو جفا کرد ،

تو را رستۀ خود کرد .

.

رسته ای

                   به از بسته ای !

 

از : ابوالمظفر جبال بن احمد ترمذی ( عارف و فقیه سده چهارم هجری)


یاد
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: نیما یوشیج ، علی اسفندیاری ، یاد

یاد بعضی نفرات

روشنم می دارد ...

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

                          سویشان دارم دست

جراتم می بخشد

                                      روشنم می دارد .

 

از : نیما یوشیج


آرزو !
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: شابی ، شاعر تونسی ، دلمرده

لَستُ اَدری

فی الدّیاجی

کم اُناجی

یا فوادی !

ماتَ قلبی

ماتَ حُبّی

 

از : شابی - شاعر جوانمرگ تونسی


دو رکعت عشق
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: حسین بن منصور حلاج ، تذکره الاولیاء ، فرید الدین عطار نیشابوری ، وضوی خون

چون [ حسین بن منصور حلاج را ] به زیر طاقش بردند ، به باب الطّاق ، پای بر نردبان نهاد.

گفتند :"حال چیست ؟"

گفت :" معراج ِ مردان ، سر ِ دار است ...".

 پس دستش جدا کردند ، خنده ای بزد .

 گفتند : خنده چیست ؟

 گفت : " دست از آدمی بسته ، جدا کردن آسان است . مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد - قطع کند ".

 پس پایهایش ببریدند.

 تبسمی کرد و گفت : " بدین پای ، سفر خاک می کردم ؛ قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند ؛ اگر توانید ، آن قدم ببُرید".

پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید و روی و ساعد را خون آلود کرد .

گفتند :" چرا کردی؟"

 گفت :" خون بسیار از من رفت . دانم که رویم زرد شده باشد . شما پندارید که زردی من از ترس است . خون در روی مالیدم تا در چشم شما ، سُرخ روی باشم که گلگونه مردان ، خون ایشان است ".

 گفتند :" اگر روی را به خون ، سرخ کردی ، ساعد را چرا آلودی؟"

گفت :" وضو می سازم .

" گفتند :" چه وضو؟"

 گفت : " رکعتان ِ فی العشق ، لا یصحُّ وضوئهما الّا بالدّم ( در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون)".

 

از : تذکره الاولیاء - فریدالدین عطار نیشابوری


نفوذ
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عشق ، ازدواج ، نفوذ

اگر ازدواجی بدون عشق سر گیرد ، در آن زندگی ، عشقی بدون ازدواج راه پیدا می کند .


عشق و احترام
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عشق ، احترام ، نیاز ، رومن رولان

عشق ، چندان نیازی به احترام [ دیگران ] ، ندارد .

 

از : رومن رولان - خاطرات جوانی - صفحه 91


که عشق شرکت بر نتابد
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: عشق ، کتاب الانسان الکامل ، عزیز الدین محمد نسفی ، دل نیمسوخته

ای درویش ! اگر این مسافر ِ عزیز [ عشق ] ، به مهمان ِ تو آید ، عزیزش دار ! و عزیز داشتن ِ این مسافر آن باشد که خانۀ دل را از جهت ِ این مسافر خالی گردانی ، که عشق ، شرکت بر نتابد ، و اگر تو خالی نگردانی ، او خود خالی گرداند .

...

ای درویش ! هر که عاشق نشد ، پاک نشد ، و هر که پاک نشد ، به پاکی نرسید ، و هر که عاشق شد ، و عشق خود را آشکار گردانید ، پلید بماند و پاک نشد ، از جهت ِ آنکه آن آتش که از راه چشم به دل ِ وی رسیده بود ، از راه زبانش بیرون کرد ، آن دل نیمسوخته در میان راه بماند . از آن دل مِن بعد هیچ کاری نیاید : نه کار دنیوی ، و نه کار عُقبا ، و نه کار مولا .

از : عزیز الدین محمد نَسَفی - به نقل از : مجموعه رسایل ، مشهور به "کتاب الانسان الکامل" - رسالۀ هفتم . از انتشارات دانشگاه تهران .


انتظار
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: انتظار ، امید ، آینده ، بهانه ماندن

"انتظار" ، بهترین و تنها بهانۀ ماندن است ؛ انتظار  ِ دیدن ِ آینده یا انتظار ِ بهبود ِ آینده ، امید می آفریند .

دوشنبه ۴/۴/ ١٣۵٧


یادداشت های گم شده
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: قیصر امین پور ، یادداشت های گمشده ، درد جاودانگی ، شعر نو

پس کجاست ؟

چند بار

خرت و پرت های کیف باد کرده را

                                    زیر و رو کنم :

پوشۀ مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

 کارت های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

 برگۀ حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

 

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانۀ معرفی

 

برگۀ رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام ...

 

 

پس کجاست ؟

چند بار

جیب های پاره پوره را

                                   پشت و رو کنم :

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

                                    چند سکۀ سیاه

صورت خرید خوارو بار

صورت خرید جنس های خانگی ...

 

پس کجاست ؟

یادداشت های درد جاودانگی ؟

 

                                                                                            مرداد 76

 

از : زنده یاد قیصر امین پور - گزینۀ اشعار - انتشارات مروارید - صفحۀ 44


پرچین و سوال
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: فیلم آینه ، آندره یی تارکوفسکی ، آلیوشا ، پرچین

زن: من هم یک پسر دارم، البته نه به بزرگی ِ این. این روزها سر کردن با بچه‌ها سخت است. خب، با این جنگ [زن جلوی آینه‌ای که آلیوشا خود را در آن می‌نگریست، بار دیگر گوشواره‌هایش را بر انداز می‌کند]. این‌بار، دلم دختر می‌خواهد. دوست دارید پسرک را ببینید؟ خوابیده.

ماریا:   بیدارش نمی‌کنیم؟

زن: خیلی آرام می‌رویم. پسرکم دوست داشتنی است .

به طرف اطاق بچه می‌روند. آلیوشا در تصویر می‌ماند، که مکث می‌کند.

۱۵۷ - اطاق بچه. پشه بند را بالا زده‌اند، و بچه در بستر سپیدش خوابیده است. دوربین به بستر نزدیک می‌شود. زن آهسته حرف می‌زند که بچه بیدار نشود .

  زن: [بیرون از تصویر] این اواخر رفت سراغ پدرش و پرسید: «چرا سکه پنج کوپکی بزرگتر است و ده کوپکی کوچکتر؟» من از زور ِخنده  نشستم روی زمین، و شوهرم نتوانست جوابی بدهد...

۱۵۸- آلیوشا، بی علاقه به موضوع، ایستاده است، و ماریا کنارش، که انگار هیچ به زن گوش نمی‌دهد، و پسرش را نوازش می‌کند .

زن : [بیرون از تصویر] او دلش دختر می‌خواست، حتی اسمش را هم انتخاب کرده بود: لارا. من لباسهای صورتی آماده کرده بودم، و گهواره و روبانهای صورتی. همه چیز باید عوض می‌شد. این راهزن ِ کوچولو حسابی ما را به دردسر انداخته بود ...

ماریا آشکارا نشان می‌دهد که حوصله ندارد.

۱۵۹ - چهره بچه که حالا، در خوش خلقی ِتمام، بیدار شده و آرام لبخند می‌زند

...

 

 

۱۷۶-  بستر ِالکسی. دوربین حرکت می‌کند تا به دستش (دست ِآندره‌ی تارکوفسکی) برسد.  

 

الکسی:    راحتم بگذارید ... من فقط می‌خواستم خوشبخت باشم .

 

زن: [بیرون از تصویر]! بله، اما مادرت چه می‌شود اگر از بستر بیرون نیایی؟

 

الکسی دست می‌برد و پرنده‌ای نیم‌جان را از روی ملافه سفید بر می‌دارد و در مشت می‌گیرد. چند پر ِپرنده بر ملافه ریخته است .

 

الکسی:   مهم نیست ... همه چیز تمام می‌شود ... همه چیز درست می‌شود .

 

دوربین بالا می‌رود و دست ِراوی در قاب می‌آید و پرنده را، در حرکت ِآهسته، رها می‌کند .

 

۱۷۷ - حرکت دوربین در چشم‌انداز ِ سرسبز. پس از سکوتی طولانی، موسیقی باخ آغاز می‌شود: قطعه نخست از «انجیل به روایت یوحنا» پاسیون سن ژان  (BWV . 245):

 

«خدایا! خدایا! ای سرور ما!»

 

به تصویری دور از خانه می‌رسیم. دوربین پایین می‌آید، از دیرک ِپرچین می‌گذرد، ماریا سرش را بر سینۀ همسرش گذاشته، که روی علفها دراز کشیده است، بعد می‌نشیند و به چشم‌انداز نگاه می‌کند .

 

پدر: دلت می خواهد پسر باشد یا دختر؟

 

ماریا لبخند می‌زند و بغض می‌کند، و می‌خندد، و می‌گرید. و دوباره به سوی چشم‌انداز می‌نگرد .

 

۱۷۸ - به مادر پیر می‌رسیم ، که تشتی از رخت به یک دست دارد، و الکسی ِکوچک همراه ِ اوست. می ایستد .

 

۱۷۹ - بر زمین، خزه‌هاست و حشره‌ها، و شکوفه‌ها، و علفها، و تنۀ درختی، و چاهی خُرد با چیزهایی در تَهَش .

 

۱۸۰ - در چشم انداز، مادر پیر می‌آید و دست دخترک را می‌گیرد. پسر بچه پشت سرشان راه می‌افتد. بندی پاره می‌شود .

 

۱۸۱ - دنبالۀ تصویر ِنگران ِماریا، که هنوز لبخند می‌زند، و باز سوی چشم انداز بر می‌گردد. و موهای پشت ِسرش .

 

۱۸۲ - مادر پیر و دو کودک از میان علفهای بلند می‌گذرند. پسر بچه همچنان در فاصله‌ای اندک دنبالشان می‌آید، لحظه‌ای از قاب بیرون می‌روند. دوباره به الکسی ِکوچک می‌رسیم، که لحظه‌ای می‌ایستد، و فریادی می‌کشد، نشانه‌ای از سرخوشی، و باز خانم و دخترک را می‌بینیم، و سرانجام هر سه دور می‌شوند، و ما از آنان دور می‌شویم، و میان ِروشناییهای ِتصویر را انبوهی ِدرختان پر می‌کند.

 

 

 

سکانسهایی از: فیلم «آینه» - اثر آندره‌یی تارکوفسکی

 

ترجمه: صفی یزدانیان - نشر نی، سال ۱۳۷۷



در رخ آینه دیدم به نشیب است این شب
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: آینه ، ظهور ، علی معلم ، مثنوی کوچ

بهل این خفتن نوشینه، بیا تا برویم
عشق باریده‏است دوشینه، بیا تا برویم
از بخارا و هرى تا به یمن ، دوشینه
عشق باریده‏است بر دشت و دمن، دوشینه
ساقى از بهر صبوحى سحرم جامى داد
باد صبح آمد و از بادیه پیغامى داد
گفت: باریده‏است، باریده‏است، گُل باریده‏است
از در ِقونیه تا قرطبه مُل باریده‏است
گفت مى‏بارد، مى‏بارد، مِى مى‏بارد
از بیابان حرم تا درِ رِى مى‏بارد
گفت از سیحون تا نیل ، زمین تر گشته‏است
گُل به‏بار آمده و عشق برآور گشته‏است
بهل این خفتن نوشینه، بیا تا برویم
عشق باریده‏است دوشینه، بیا تا برویم
نوبت ماست، هلا! نوبتى ِشب، خسته‏است
دیده‏ها بگشاى! خنگى دو ، در ایوان بسته‏است
دخمه را ماند مُشکوى، نه مُردارى، خیز!
سر چه مى‏خارى؟ گر عزم سفر دارى، خیز!
هله‏اى همسفران! آیت کوچ است آنک
یله بردوش یلان رایت کوچ است آنک
هین! مپرسید چه قومند، که ماییم آخر
خود نه ماییم، که ماییم و شماییم آخر
بلکه اوییم که ماییم، نه ماییم، اوییم
ما نه ماییم که ما هرچه نماییم، اوییم
از چه بحریم؟ مپرسید که جوییم اینجا
تا بپوییم و بموییم و بجوییم اینجا
هان که وقت است اگر جانب جویى گیرید
سرِ این سلسله با سلسله‏مویى گیرید
جویبار آینۀ غربت زندانیهاست
جویبار آینۀ آینه‏گردانیهاست
جمله، سرگشته "او"ییم که او سر،گشته‏است
صورت اوست اگر آینه دیگر گشته‏است
در خود آن روز که دید این‏همه غوغا ،برخاست
ما نبودیم که این شور تمنّا برخاست
دل ، تماشایى مِهر است اگر بى‏کینه‏است
که جهان آینه در آینه در آیینه‏است
مهر یک آینه، یک آینه بدر است اینجا
صبح عید آینه‏دار شب قدر است اینجا
مصطفى آینه بود، آینه‏وارى گل کرد
هفت شهر آینه را پر سمن و سنبل کرد
رتبۀ طوطى آیینه‏نگر موسى داشت
مصطفى آینه‏وش رتبه طاووسى داشت
مهر داوود نبى رونق ناهیدى بود
مصطفى آینۀ حیرت خورشیدى بود
حیرتش عین فنا بود و فنا آیینه ‏است
رتبتش "ثمّ دَنى" بود و دَنى آیینه‏ است
ذوق وادیدش، اگر چشم تماشا نگذاشت
آفتابش به خسان جرئت حاشا نگذاشت
نعرۀ آینه ،نیرنگ نقوش است آنجا
یک جهان چشمِ به‏هم‏نامده ، گوش است آنجا
هرچه جز آینه در گوش ِ دلم ، افسانه‏است
مرده ریگ پدرم ، عُتبه مانى خانه‏است
یوسفِ آینه‏بینى است عمویم در بند
دید در آینه و آینه بر من افکند
در رخ آینه دیدم به نشیب است این شب
بى‏گمان حاملۀ صبح قریب است این شب
بادها پیک شرارند، به پا مى‏خیزند
ابرها صاعقه بارند، ز جا مى‏خیزند
هله زین باد و بلا بوى جنون مى‏آید
نوحِ این واقعه بر لجۀ خون مى‏آید
چشمهاى نگران چشمه خون خواهد شد
غرق خون صحن و سرا، سقف و ستون خواهد شد
سیل سرب آید و خون، تخته‏سواران در وى
سایه و برکه و شب، جنبش ماران در وى
اسبها صد رمه پى کرده، شناور بر خون
گرگها یخ‏زده بر لاشه، کبوتر بر خون
بادها نعره‏زنان، پویه‏کنان در کردر
مادران موى‏کَنان، مویه‏کنان در کردر
رقصِ کوه است که بر پشته فرو مى‏غلتد
بر سر ریگِ روان، کُشته فرو مى‏غلتد
مى‏دوانند یلان، مرکبشان پى کرده‏است
دشتها را تنشان بى سرشان طى کرده‏است
زیر باران یله در سلسله، مردان بى‏سر
طبل‏ها خامش و در ولوله مردان بى‏سر
یلِ تکبیر سلاحیم در آن میدان، ما
ناگهان دست و گریبان شده با شیطان، ما

از : مثنوی کوچ - اثر استاد محمد علی معلم دامغانی


به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com